داشتم چرت می زدم که یهو صدای استادم تو گوشم پیچید، درباره ی فلانی هم بخونااا، اصلا نگو بی ربطه فقط بخون ربطش رو من می دونم نه تو... و اینگونه بود که از تختم پاشدم و جلوی کتابخونه ی کوچیکم زانو زدم، کتابی که باید رو برداشتم و به تختم برگشتم و حالا دو تایی داریم با هم چرت می زنیم و من به غذای خوشمزه ی ناهار فردا فکر می کنم که می خوام جای سحری تا دقایقی دیگه ببلعمش *_*
از صبح تا دقایقی پیش سر پا بودم و حتی فرصت خوردن ناهار دو لقمه ایم رو هم نداشتم، شب که اومدم خونه بوی آش دوغ مادرم نابودم کرد و به اندازه ی صبحانه، ناهار و شام امروز و فردام خوردم و حالا منتظرم که به ملکوت اعلا بپیوندم.
دوست استادم امروز بی مقدمه دم پنجره ایستاد و گفت آدم دلش می خواد تو این هوا بره بگرده، بره لاهیجان!!!!!! من یه بار همش رفتم. صحبت کنیم یه روز بریم خارج از محیط دانشگاه جلسه رو برگزار کنیم مثلا بریم تا لاهیجان و تو فضای آزاد...
تو فکر و دلم گفتم واقعا ها، انگار فکر من رو خونده، چند وقته می خوام اونجا باشم و امروز دم دمای ظهر هی تو فکر لاهیجان رفتن بودم، کمی بعد اون رفتم و صفحه اینستاگرامم رو باز کردم. دوستی از دانشگاهشون عکس گذاشته بود، نمایی از حیاط پشتی دانشگاه لاهیجان و من تا چند لحظه دهنم باز مونده بود و چشام گرد بود و فقط با خودم فکر می کردم خدایا چقدر عجیب اتفاقای دنیای من به هم ربط پیدا می کنن... یک لحظه فکر کردم اون جلوی پنجره ایستاده بود و به لاهیجان فکر می کرد، اون وقت دوستم جلوی پنجره ای ایستاده بود و داشت عکس می گرفت از هوای مه آلود لاهیجان...
اگر ذره ای باهاش صمیمیت داشتم عکس رو نشونش می دادم، مطمینم اون هم اندازه ی من شوکه میشد از دیدن عکس
یکی دو تا کتاب داد بهم گفت اینا رو هم یه نگاهی بکن، خیلی پیچیده ست بیان نویسنده ش ولی همون یه کم چیزایی که عایدت شه هم خوبه، گفتم باشه پس من میرم کتابخونه... ولی قبلیا مونده و نمیرسم حتی روزنامه وار بخونم این همه رو!
گفت باشه پس قبل رفتنت خبر بده چی شد و تا کجا خوندی، یه چکیده هم بیار به من بده، رفتم تو کتابخونه گفتم هوا هوای خوابه، بعد دلم خواست زیر دوش آب گرم می بودم، بعد دلم خواست واسه مامانم که روزه ست چای تازه دم کنم... شیطون گولم زد و از کتابخونه زدم بیرون به مقصد خونه حرکت کردم، پر انرژی و سرحااال و کیف کوک، شلنگ تخته اندازان کاپشن قرمز به تن، کیف کوله در هوا گردان و سرگردان و خلاصه بسیار خوشحالانه عین بچه مدرسه ای ها داشتم مسیر خروجی رو طی می کردم که دیدم گوشیم زنگ می خوره!
+ خانوم ررررر؟!
- بله استاد؟!؟!؟ :| صدای سکته کرده م رو متصور شید.
+ بودین حالاااااا=))))))))))
- من خجالت زده و شرمگین پشتمو نگاه کردم و دیدم استادم از کتابخونه داره بهم نگاه می کنه!!!
خدایا هیچ بنده ای رو اینجوری شرمنده نکن، دست تکون دادم و گفتم الان میام استاد =)))
+ نه نمی خواد شما که میری خونه، برو دیگه، فقط دیگه سر حرفت باش:دی
- جیغ از چشام میزد بیرون که گفته برو خونه، ولی خیلی یواش و بی حس گفتم نه استاد خونه نمیرم که، الان میام!!! ولی اگر کاریم ندارید و فکر می کنید خیلی دیر شده دیگه برم:|
+ استادم هاج و واج از پنجره نگاهم می کرد و گفت برو شما موندنی نیستی دیگه=))) خیلی دیر شده آخه؟!
و اینگونه بود که استاد جدیمان را از خنده کشتاندیم و دستی تکان داده و دانشگاه را ترک کردیم و تمام راه آهنگ گیلکی گوش کردیم و مردیم از ذوق صدای قشنگش و هی زنده شدیم.
استاد آن تایمم بر خلاف همیشه این بار کمی دیر رسید، تو اتاق انتظار نشسته بودم تا بیاد و نگاهم به در بود.
وقتی اومد ایستادم و سلام گفتم.
پرسید خیلی وقته اومدین؟ سرم رو به علامت نفی تکون دادم و گفتم نه. پشت سرش آقای دیگه ای اومد تو اتاق انتظار و کنارم ایستاد، استاد کلید انداخت و در دفترش باز شد. رفتم تو و گفت اجازه بدید به هم معرفیتون کنم، قلبم توی حلقم می زد و نگران بودم که این یکی از بچه هایی باشه که قراره درباره ی اون مساله ی خاص بشینیم و با هم صحبت کنیم و من سر صبحی سر چیزی که بلد نیستم و سر چیزی که توش مدعی هستم به چالش کشیده شم. با صدای استادم که اسمم رو صدا می کرد به خودم اومدم، بله استاد؟
ایشون همکار، همکلاس و دوست من هستن، دانشجوی دکتری رشته ی ایکس و من لبخندی زدم و گفتم خوش وقتم. من رو به اون از بهترین دانشجوهای دانشگاه(!) معرفی کرد، شما نمیدونید چرا اینقدر متعجبم، اما خودم خوب میدونم هیچ ویژگی ای برای دانشجوی خوب بودن ندارم. از اون مهمتر می دونم استادم آدم حرفهای غلوناک و الکی نیست. هم کلاس هم به تقلید از من اعلام کرد که خوش وقته از آشناییم و درباره م یک چیزهایی شنیده... و من متعجب تر و علامت سوال طور نگاهش کردم و ترجیح دادم چیزی نپرسم.
رفتیم داخل اتاق و نشستیم، استادم گفت برامون چای بیارن و من گفتم میل ندارم، گفت پس چند دقیقه منتظر باشید تا من بیام لازمه با دکتر کاف صحبت کنیم اگر تو اتاقش باشه، ببینیم میتونه اون روز باشه که جمع بندی داشته باشیم با هم؟!
ما دو نفر که تنها شدیم همکلاس استاد بسیار زیرکانه از کنارم دور شد و رفت جلوی پنجره ایستاد و گفت چه هوای جالبیه،نه؟ اینجا بیدار شدن از خواب شکنجه ست، البته نه برای شما شمالی ها احتمالا...بی درنگ گفتم برای ما هم خیلی سخته، حتی خیلی خیلی سخت
گفت حقیقتش ما امروز خواب موندیم، وقتی واو! رو صدا کردم و گفتم خواب موندیم باورش نمیشد و میگفت برای من رشتی خیلی کم اتفاق میفته که بارون باعث خواب آلودگیم بشه و اونقدر که خواب بمونم و سر وقت به قرارم نرسم... گفتم چه جالب، پس خواب موندین و همون لحظه استادم وارد دفتر شد و چون حرفم رو شنید با غضب به دوستش نگاه کرد هیچ وقت دوست نداره کسی بدونه ناهار نخورده مثلا، یا صبح خواب مونده و... و بعد رو به من گفت می تونی لطفا یه گزارش کوتاه از چیزایی که خوندی و پیش تر خونده بودی و بهم گفته بودی بنویسی؟
گفتم استاد من بعید میدونم اینا به کارتون بیاد، حقیقتا چیزی که فکر کنم مفیده پیدا نکردم برای مطالعه... گفت بنویس شما فقط باقیش رو ما تشخیص میدیم. سرمو آوردم پایین و شروع کردم به دری وری نوشتن، گفتم حس خوبی ندارم به گزارش آنی نوشتن، چیز خوبی از آب در نمیاد و دکتر کاف حساسن، با اونحال مجابم کردن که بنویسم و نوشتم... اینجا همکلاس استادم گفت میشه به من بگید چی بخونم؟ مایلم یه چیزایی تو این زمینه بدونم و واو میگفت شما احتمالا میتونید کمکم کنید و منم گفتم دو تا از کتابها همراهمن(برده بودم بدم استادم بخونه و بهش گفته بودم خودم اونا رو 8سال پیش خوندم) ولی چون قدیمین فقط می تونم امانت بدمشون و اینجا فهمیدم استادم واقعا درباره م بهش گفته بود و ته دلم حس خوبی داشتم، چون اون روز که باهاش وارد بحث شدم بهم گفت خیلی هیجان زده ست که من اینا رو میدونم و اطلاعات جالبی دارم و من فکر کردم صرفا هندونه زیر بغلم میذاره.
استادم گفت خودش میره و دو سه روزی بیشتر احتمالا رشت نیست، ولی من کتاب رو ازش پس می گیرم برای شما میارم،چون این دوست من که می بینی دانشجوی دانشگاه فلانه و استاد ایکس که ازش حرف زدی رو از نزدیک دیده، فکرشو بکنید کی رو دیده! منتها اون زمان نمی دونست چه کس بزرگی رو دیده، با هیجان گفتم جدا؟ و یادم افتاد یک بار استادم ترم اول که بودم تو خاطراتش از این دوستش حرف زده بود و گفته بود دوستش کی رو دیده، و حتی یادم افتاد که رتبه ش چطور بد شده و سال بعد چقدر همه چیز خوب شده، یادم افتاد که دوستش معتقده یا باید درس خوند یا باید ازدواج کرد... به این فکر کردم که دارم باهاش هم نظر میشم و مردهای درس خون به درد لای جرز دیوار می خورن(!) نمونه ش استادمون، که فکر می کنم همیشه دانشگاهه و هیچ وقت خونه نیست، همیشه برای من در دسترسه و این یعنی عموما برای خانواده ش در دسترس نیست.
اما فقط گفتم خیلی شانس بزرگیه که آدم شخصیت های علمی هیجان انگیز زندگیش رو از نزدیک ببینه هرچند که نتونه هیچی از حرفاشون بفهمه و یا ندونه چقد بزرگن... گفت من می فهمیدم البته، فقط برام جذابیتی نداشت چون من تو رشته ی خودم باید فلانی و فلانی رو می دیدم، میدونید چی میگم؟ در واقع دیدن آدم های غلط هرچند بزرگ برای ما هیچ سود و لذتی نداره...
با تمام وجود با حرفش موافق بودم و رفته بودم توی فکر که گفتم مثلا ترجیح میدادین تو سفرتون آقای ایکس رو ببینین درسته؟ و هیجان زده گفت چطور حدس زدین ؟!
آقای کاف در همین لحظه اومد و رعشه به بدن هر سه انداخت و گفت دیییره، دیره دیره شما اینجایین؟! و ما کوله و کیف به دست دویدیم سمت آسانسور... من هنوز نمی دونستم برای چی دیره، چه کاری قراره بکنیم و جریان واقعا چیه، فقط همراه با جماعتی که می دویدن حرکت کردم! می دونستم قراره تو اون سالن هیجان انگیز بشینیم امروز و سه شنبه دیگه اینجا نیستیم...
ادامه مطلب ...به وقت استراحت کتاب شعری رو باز کردم، چشم هام رو بستم و فکر کردم یعنی هیچ کسی نیست ته ذهنم که بخوام اینو براش بفرستم؟ حتی در دنیای مجازی هم؟
و شوربختانه هیچ کسی نبود، هیچ کس دور و برم نیست که باعث بالا رفتن ضربان قلبم بشه و من هم مدتهاست که باعث هیجان زندگی هیچ کسی نبودم... می تونستم باشم، حتی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون همین اخیر چند وقت پیش از مرگ حامد خواستم باشم و نخواستن و خدا نخواست و خیلی چیزها ...
حالا هم که عمری ازم گذشته و خیلی دیرتر هیجان به زندگیم وارد میشه و از طرفی حقیقتا هیچ کسی هم نیست که برای بالا بردن ضربان قلبم قدمی برداشته باشه و ...
و خیلی اعتراف تلخیه، ولی گویا دیگه هیچ جذابیتی برای آدمهای اطرافم ندارم، با خودم حساب کتاب می کنم یعنی از کی دیگه کسی نخواست باهام آشنا شه؟ از کی دیگه هیچ کس حتی تو خیالش هم نخواست باهام هم قدم باشه؟ و واقعا از کی من اینقدر بزرگ و تنها شدم؟ و از کی هیچ کس بهم نگفت دوستم داره؟ و از کی من اینقدر دوست نداشتنی شدم برای آدم های دور و برم؟
ادامه مطلب ...
مگی هستم یک دختر وا رفته که به جواب دادن پی ام های تلگرامش هم حتی نمی رسه، کیک امروزش رو نپخته و هیییچ درسی هم نخونده و فقط یه مقاله خونده در یکی از حوزه ها و از خودش متنفره که اینقد بی برنامه ست :| اه
کلاسش که تموم شد رفتم پیشش و گفتم چه زمانی می تونم بیام و چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
گفت همین حالا بین دو تا کلاسم، ولی در رابطه با چی؟! خب می دونست من دانشجوش نبودم و حرف خاصی باهاش ندارم و حتی منو تو دفتر دکتر کاف دیده بود، خیلی بی مقدمه رفته بودم پیشش، گفتم حقیقتا من یه سری اطلاعات در اون زمینه ی خاص دارم و گفتم مثلا چیزی که شما پرسیدین تو کتاب فلان هست، بسیار خوب توضیح داده شده ولی نگرانم که ذهنم یاری نکنه، و اینکه من خیلی علاقه داشتم واسه پایان نامه م رو این مباحث کار کنم ولی فکر می کنم دکتر کاف خیر نمی دونن، اونقدر هیجان زده شده بود که عقب عقب رفت و روی صندلی نشست، گفت وای وااای من باورم نمیشه یعنی تو اومدی اینا رو بگی؟
گفتم بله، گفت من بهت احتیاج دارم، دقیقا واژه ی احتیاج رو به کار برد و گفت اومدی بگی مایلی تو قدمی که بر داشتم همکاری داشته باشی؟ گفتم بله خب مایلم، اگر بتونم و با ذوق خاصی گفت حتما می تونی، اینجا بشین تا بهت بگم کی بیای؟ چیا با خودت بیاری و چطور آماده شی؟ و باید برای همکاری با بقیه ی بچه ها آشنا بشی، پس روز فلان و ساعت فلان بیا تو جلسه و حتما آماده بیا...
خیلی خوشحالم که در بی ربط ترین مساله ی ممکن تونستم مرتبط باشم، فقط نگرانم و موندم وسط این همه کاری که بود پیشنهاد همکاریم صحیح بوده یا نه؟ می ترسم کم بیارم چون از نظر روحی بعد اون وقایع واقعا ضعیف شدم...
خلاصه که دلیل تایید نکردن 30 کامنت موجه شد؟ باید به مدت 5روز از تمام اوقاتم برای مطالعه استفاده کنم، تو چند حوزه ی عجیب و غیر مرتبط... مثلا شما فکر کنید از فلسفه، روانشناسی و تربیت بدنی!!!!! لازمه اطلاعات داشته باشم(موارد فوق مثال بوده و مباحث دیگه در حوزه های دیگه ای رو باید مطالعه کنم)
یکی از تصمیم های مهمی که تو زندگیم گرفتم این بود که سعی کنم دوستای مجازیم رو نبینم، مگر با خواهرم...
یعنی وقتی قراره کسی رو ببینم پس باید بتونم اونو وارد زندگی حقیقیم بکنم و اگر نمی تونم، پس بهتره این رابطه ایجاد نشه و فکر می کنم تصمیم صحیحی هم هست. خلاصه ش اینکه اگر می خواین دوست من باشین باید دوست خواهرمم باشین و این حرفها :))) ؛)
+ چون من نمی تونم خیلی مجازی باقی بمونم برای دوستهام، خیلی ها می تونن و خوشبحالشون :)
+ راه ساده تر برای دوستی با من اینه شما با خواهرم دوست شین که خودش مرحله ایست پس پیچیده، دنیای مجازی ساده ترش کرده ولی باز نمیشه منکر سختی های راه شد =)))
+ الحمدلله تا به حال هر دوستی رو از دنیای مجازی وارد دنیای حقیقیم کردم خیر دیدم ازشون و هیچ آسیبی به زندگیم نزدن و چه بسا که باعث پیشرفتمم بودن...
+ چند روز پیش داشتم فکر می کردم واقعا من و چوپان از همین دنیای مجازی با هم آشناییمون شروع شد؟ واقعا باورم نمیشد...
سردمه.....
+ خوابم نمیاد، احساس بی پناهی می کنم شبها و تنها خوابیدن واقعا سختم شده... باید به فکر راه چاره ای باشم.
+ امروز روز خیلی خوبی بود، علاوه بر اینکه دو تا کیک پختیم، با خواهرم بیرون رفتیم، خرید کردیم و با دست پر و حساب خالی به خونه برگشتیم. وقتی خوب فکر می کنم حس می کنم هیچ تولدی به اندازه ی تولدم خواهرم برای شخص من مبارک نیست :) و می گفتم، با اینکه روز خوبی رو سپری کردیم و من بسیار خسته ام، خواب به چشمام نمیاد و بدنم حسابی مقاومت می کنه...
دلم یه دسته گل خوشگل می خواد که همین الانا یکی بخره و بفرسته دم خونمون:(
من یه دسته گل قشنگگگ می خوااااام برای هدیه ^-^ من سرماخورده و حیرونم، من بی برنامه و بی کادو موندممم! خدا جان مددی:دی
+ من از اون قرآن رنگی ها می خوام خب آخه واسه عزیزکم بخرم:|
+ از صبح دارم می دوم دنبال مرتب کردن و جارو کردن و ... برم دوش 5دقه ای بگیرم که خواهر جانم تو شرکت منتظرمه *_*
زندگی با آدم/آدم های بد خلق
+ من دلم داره از غم می ترکه، همیشه تو این روزا اینجوری میشم و دلیلش هم بر خودم آشکاره و بر همگان پوشیده...
+ متولدین تابستون خیلی خوشبحالتونه که شب تولدتون هوا خوبه و صبح آفتاب کورتون می کنه و ... زمستونیاشم میتونن به برف دلخوش باشن اما نه زیاد...
+ به شدت اهل مدارا با آدمهای بدخلقم، ولی گاهی واقعا کم میارم.لزوما هر آدم بدخلقی عصبی نیست و گاهی خیلی هم ساکته ولی ذاتا بد خلقه... الهی در آینده کمتر آدمای دور و برم اینجوری باشن
+ هر سه عمه م اخلاق فوق رو دارن و این خیلی بده...