بعد ساعتها کار و خستگی اومدم نگاهی به گوشیم انداختم. یادم افتاده بود، باور کردنی نیست اما کسی یادم افتاده بود باورتون میشه؟ و یادم افتاده بود و حتی برام نوشته بود، چی؟!
نوشته بود: "هرجا هستی خوب و خوش باشی!"
هه، همین دیگه... لازمه توضیح بیشتری بدم؟!
بی حس شدم، خیلی بی حس شدم نسبت به تمام وقایع روزگار...
زندگی یادم داده که همین راه راست و کتاب و آشپزی رو باید ادامه بدم و به آدمهای دور و برم بی حس باشم. هرچند که کسی هم دور و برم نیست...
ادامه مطلب ...
من زنده ام، فکر می کنم بالای 70 تا پی ام تو تلگرام دارم و فرصت نکردم بازشون کنم.
و فکر تر می کنم 33 تا کامنت اینجا دارم و هنوز فرصت نشده بخونم، آخرین پی ام کجایی یکی از بچه ها بوده که خواستم بگم هسسسم فقط خسسسسه م:|
شب بر شما خوش، فردا و پس فردا روزهای خیلی شلوغ پلوغی خواهم داشت در دانشگاه و شبها در کارگاه، خدایا شکرت به وقتم برکت بده، خواهش می کنم:((
+ تازه از کارگاه برگشتم.
و اینکه...
فردا تولدشه... و این اولین سالیه که خودش تو روز تولدش نیست، نه اینکه اینجا نیست، امسال حتی گرجستان هم نیست... هیچ کجا نیست.
روز زن بود، هانی وارد خانه شد غمگین از دیرکردنش و گفت حامد اصرار کرده شام ببردشان بیرون...دو گل دستش بود، بغلمان کرد، یکی را به مامان داد و یکی به من و خواهرم... گفت اینها از طرف حامد است، از این به بعد هر سال می رویم از گل فروشی محبوب حامد برایتان گل می خریم...
و همان شد، حامد چند ماه بعد آن روز برای همیشه از دنیا رفت و گل روز زن شد آخرین گلی که برای خواهران و زنداییش گرفته بود، به همین راحتی گذاشت و رفت، برای همیشه رفت...
اگر صبح امروز رو نادیده بگیرم، باید بگم روز وحشتناکی داشتم و بی اندازه اذیت شدم و همه چیز بد بود و ...
امشب بالاخره یه روغن زیتون خوب زدم به بدن...
می دونستم واقعا مرغوبه و چیز خوبی باید باشه، بعد می دونستم کسی تولیدش می کنه که خیلی تو کارش دقیقه، درسش رو خونده حتی، ولی شک داشتم تفاوت طعم با سایر روغن ها داشته باشه، که داشت.
من نه بازاریابم:دی، نه سودش تو جیبم میبره اگه کسی بخواد بخره، اما از اونجایی که محصولات درجه یک رو باید معرفی کرد گفتم منم این کارو بکنم. فعلا دنبال یه عسل خوب هستم که ازش مطمئن باشیم و طعمشم باب میلم باشه...
حدود 15 سال پیش هم کلاسم بودن و حالا دارن میان کارگاه خواهرم برای آموزش، حس خیلی غریبی بهم دست داده... ممکن بود من اصلا نفهمم و یهو بیان ببینمشون و اون موقع فک کنم حس بدی بهم دست می داد، همین حالاشم که شناختمشون ذوق و اشک دارم با هم:دی
روزای دانش آموز هر سال می رفتیم راه پیمایی و چقدر مدیر طفلیمون رو نصفه جون می کردیم با شیطنت هامون، چقد کوچولو بودیم خدایا...
شایدم راس میگه ها، مثلا من اصلا لازم نبود خودمو به این روز بندازم که هی بخوام برم و بیام برای دیدن استادم و پرسیدن سوالامو خوندن کتاب... ولی خودمو انداختم وسط ماجرایی که می دونستم بیشتر از چیزی که فکرشو می کنم زمان لازم داره!
یا مثلا من آدم خوشحال تری هستم وقتی کار سرم ریخته و تحت فشارم، نه فشارهای عصبی البته که واقعا ظرفیتش رو ندارم. در مجموع وقتی به قضیه نگاه می کنم می بینم زندگی پر هیجانی دارم و نمی دونم قصد داشتن چونان زندگی رو داشتم یا نه، ولی هیجان زندگیم اصلا کم نیست و به واقع آرام و قرار ندارم.
اصرار داشتم که به چشم زخم و ... اعتقادی ندارم و خواهرم و چوپان بیشتر از همه اینو ازم شنیده بودن و هردو معتقد بودن اگر مسلمونم باید بهش اعتقاد داشته باشم و ...
وقتی از رابطه م با چوپان می نوشتم، یا سفرهامون خیلی ها می نوشتن از ته دل آرزو کردیم جات باشیم و خیلیها حتی با حس منفی چیزایی می نوشتن که با خودم فکر می کردم نکنه اتفاق بدی برای خودمون و رابطه مون بیفته، ته دلم باور داشتم ممکنه چشم رومون اثر بذاره و حالا می بینم این اتفاق افتاده... البته نه با دلخوری و ناراحتی، صرفا با بی حالی هر دو و مشغله های زیاد و درگیر بودنها، خیلی وقته نمیشه همو ببینیم و نمیشه ساعتها بخندیم و سفر بریم و ...اصلا چرا سفر؟ حتی سینما...
من خوب بودم، همه چی خوب بود تا وقتی صدای اذان رو شنیدم...
برای چوپان نوشتم یادش باشه صدقه بده و یهو بغضم ترکید، من اصلا بغضی نداشتم و این روزها الحمدلله همش خستگی کار بود و روحم شاداب... اونقدر گوله گوله اشک ریختم که گردن و یقه م خیس شد. خدای بزرگم می دونی چقدر از دنیات می ترسم نه؟
ادامه مطلب ...
حساب کار از دستم در رفته، ولی تا جایی که میدونم باید یکی دو تا روزه ی قضا داشته باشم هنوز... من عادت به انجام کارهای مستحبی ندارم، نمیگم بده، ولی تو واجباتش هم کاهلم و وقتی کاهلم نباید به مستحبات مشغول شم و واجباتم ناقص تر شه، خلاصه وقتی میگم روزه بودم فکر نکنید روزه ی مستحبی گرفتو م خیلی خوب و مومنم و به فکر مستحبات، ابدا اینجوری نیست و فعلا اندر خم یک کوچه ام! واجباتمم درست درمون انجام نمیدم.
چند روز پیش با خواهرم تصمیم گرفتیم روزه ی مستحبی بگیریم گفته بودم یه روز تو ماه محرم میگیرم برای حامد، خب گرفتم و حالا شک دارم و سوالم اینه وقتی کسی روزه ی قضا داره از رمضون گذشته ش می تونه روزه ی مستحبی برای کسی بگیره؟! یکی دو تا باید بگیرم و خیالم راحت شه اینجوری تو روزی که حامد وصیتش رو نوشته بود میتونم دوباره براش روزه بگیرم، باشد که غرغرهایمان را ببخشد، آخ بعد مرگش چقد غر زدم بهش و چقد بدیشو کردم پیش خودم و خونواده و چقد شاکی بودم از این همه یهویی مردنش و روانمونو به هم ریختنش، هنوز معتقدم اگر محتاط تر بود این اتفاق نمی افتاد...
+ صدای خوب اذان میاد.. آخ خدا...همون اذانی که به وقت سپردنش به خاک تو محوطه ی قبرستون پخش بود، وای خدا *_*