مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

از سری اتفاقات خنده دار در روزهای گریه دار:دی

اومد تو اتاق، داشتم نماز می خوندم. دیدم داره نگام می کنه، چشم غره رفتم، اخم کردم و اشاره کردم بره از اتاق بیرون و درم  ببنده=))


یهو صدای منفجر شدنش از خنده رو شنیدم و بعد صدای خنده ی جمعیت عزادار 10 15 نفره!!! =))))))) 


می گفت فقط مگی رو تصور کنید که توی نماز! چشم پشتی(!) رفته، اشاره کرده که در رو ببند و برو بیرون=)))


و الان یک ماهه دوستان در کف این جریانن که من چطور این همه چیز رو در چند حرکت کوتاه، آن هم در نماز از وی خواستم؟ :دی

و ازم می خوان اون حرکت رو یک بار دیگه تکرار کنم و دل جماعتی رو شاد، ولی دیگه واقعا یادم نیست چه غلطی کردم در اون لحظه!



+ من جوراب نمی پوشم هیچ وقت، شنیدم حین نماز خوندن اگه نامحرم پیشت باشه باید جوراب پات کنی و اینم نامحرم بود و منم جوراب پام نبود و تازه تازه بدمم میاد وقتی نماز می خونم آقایون دور و برم باشن:دی مرسی، اه

شاداب طور با دامن گلگلیمون می ریم که برای اومدن خواهر آماااده شیم.

امروز که چشم باز کردم ناسپاسی کردن شروع شد و کمی دیرتر گله کردم به دوستی که دلتنگم کرده و کم پیداست. انرژی های مثبتم به صفر رسیده بود با همون دو حرکت فوق، از اتاقم بیرون زدم، ظرفها رو شستم و آهنگ خوب گوش کردم و از خدا عذر خواستم که اینقد بی شعور و کم بین و شاکی میشم گاهی، حالم خوب شد یهو و حالا دارم شاداب طور می رم سر وقت خرد کردن گردوها، ساتوری کردن شکلات و پختن کیک... کم کم داره باورم میشه من آدم کار بیرون نیستم و این خودش یه اتفاق خوشه :)


+ واژه ی شاداب طور خیلی خوبه، ندزدینش:دی

+ وای روزهای عجیبیه و من هیچ وقت فکر نمی کردم برای گرفتن آرامش به کارگاه فینگیلیمون پناه ببرم. یه بار باید براتون بگم کارگاهمون چه جای کثیف و بدی بود و ما چقد زحمت کشیدیم تا تبدیل به اینی که هست بشه... 

دوس دارم همه جواب بدن، منم دیرتر تو پست بعدی نظرمو میگم.

واقعا فکر می کنم باباتر از بابای من هم وجود داره؟ 

واقعا اگر وجود داره خوشبحال بچه هاش، من بیش از این نمی تونستم بزرگی و خوبی رو تحمل کنم و خدا به قدر تحملم بهم نعمت داد. یه زمانی فک  می کردم فقط خودم اینطور فکر می کنم درباره ی بابام، بعد این اتفاقها دیدم نه واقعا اینطور نیست و من علاقه م یه عشق الکی پدر و دختری و از روی تعصب نیست...

  ادامه مطلب ...

عطر خوش وایتکس، جرم گیر و دامستوس

حموم و دستشویی سالها بی مصرف مونده بود،  از در و دیوارش خاک و کثیفی می بارید. امروز به همت من تمیز شد، با تشکر از دامستوس برای همراهی پا به پاش... 



  ادامه مطلب ...

خانواده ی خنده دار ما

ما خانوادگی آدمهای باحال و بامزه ای هستیم، اگر مخالفید خب من هم با شما مخالفم و این با آن در... چون ما اساسا بانمک هستیم و اتفاقات خنده دار پیگیر ما... روزانه هزار و شونصد تا اتفاق خنده دار برای تک تکمان رخ می دهد و بعد شبها در دور همی های خانوادگی تک تک خاطراتمان را برای هم بازگو می کنیم. یکی از اینها تفاوتهای لحنی، گویشی و خطاهای زبانی هستند و چقدر هم همگی دوستشان داریم.


مثلا دایی می گوید رییس جدیدشان لهجه و لحن جالبی دارد و آخر افعال جمله ش یک عدد ی و آ می گذارد. مثلا می گوید آقای فلانی من از همین محصول پیشتر گرفته بودمیا، به بچه ها هم گفته بودمیا... و بعد مدتها ما همگی به لحن و لهجه ی آن مفلوک در خانه صحبت می کنیم تا روزی از سرمان بیفتد. تازه آن روز ممکن است سالهااا بعد باشد، مثلا پسوند "شون" را از همسایه ی مازنی دزده ایم و به یادگار داریم و میگیم بریم خونه ی مائده شون؟! :دی چون آنها اینطور می گفتند. یا همسایه ی خرم آبادی و لکمان هربار ما را جلوی در خانه میدید می گفت خواهش می کنم بفرمایید داخال و به این طریق از ما دعوت می کرد به داخل منزلشان برویم و ما هنوز که هنوز است وقتی کسی می آید جلوی درب خانه مان با لحن آن بانوی بزرگوار می گوییم بفرما داخال و یا ما سالهاست شیر موز را چیز دیگری می خوانیم چون همکار قدیمی صومعه سرایی بابا به شیر موز چیز دیگری می گفت که احساس می کنم ممکن است بی جنبه ها به منظوری که نباید بگیرند و اینجا نمی گویم که چه می گفته و ما حرفش را دزده ایم و حالا همه ی خاندانمان شیرموز را به آن اسم می شناسند دیگر. یا همه مان می دانیم دعوا فعلش گرفتن نیست ولی جز من همه در خانه دعوا گرفتن را به دعوا کردن ترجیح داده و به رسم گیلک زبان ها دعوا را می گیرند جای اینکه بکنندش ولی من می گویم حقش نیست که دعوا را بگیریم و حقش است که دعوا را بکنیم. یا از اذان بگویم که همه می دانند اذان را نباید زد و اصلا چقدر اذان و قرآن را باید ارج نهاد منتهی ترجیح می دهند وقتی صدای اذان را می شنوند بگویند اذان زد مگی؟ اذان زد؟ و البته که می دانند اذان را می گویند و نمی زنند، دقت کرده ام و دیده ام که در میان گفته ی همه ی دوستان رشتیم اذان را می زنند و دعوا را می گیرند و این حقیقتی بس خنده دار است. از ترک زبانها هم بگویم که گاهی ترجیح می دهند جای پیاده شدن از ماشین بگویند از ماشین میفتم یا همچو چیزی؟

خیلی خوبیم ما، دوس داریم خودمون ایرونی ها رو با این الفاظ عتیقه پتیقه ^-^

 

ادامه مطلب ...

شنبه ی پرکار در انتظار مگی :&

وقتی می دونم فردا کارهای زیادی برای انجام دادن دارم از شدت استرس کم آوردن وقت بی خواب می شم و این بدترین اتفاقه...

فردا بازدهیم کم میشه چون از سر صبح خسته و نالون از جام پا میشم و تا شب هم باید بیدار باشم و تا پیش از 6کارهام باید تموم شده باشه و شب هم تولد داریم و ... 



بام لاهیجان... بام تهران...(شیب؟ بام؟)

داشتیم حرف می زدیم، گفتم هر کی بگه الان دلش می خواست کجا باشه... خودم به بالا بالاها فکر می کردم. 


الف گفت: دوس داشتم کنار دریا بودم، چای زغالی هم در انتظارم بود و ... 

ز گفت: من خونه می بودم تو تختم زیر پتووو ساعت ها می خوابیدم و عشق می کردم.

نون گفت: من می خواستم تو جزایر قناری می بودم یه کم بریم دور تر ببینیم چه خبره آخه!تخت و دریا هم شد جا؟ (اینو که گفت من یاد مکالمه م با کسی افتادم، که می گفت دوس داشته اینقدری پول می داشته که لازم نباشه تا آخر عمر کار کنه، فقط تفریح کنه و تفریح، از جزایر قناری هم گفته بود)

میم گفت : من دلم می خواست لاهیجان می بودم، اون بالا باد می اومد و من چای دستم بود و پفک، یخ می کردم و فکر... (دید با چشم های گرد نگاهش می کنم!)

میم بعدی که من بودم گفتم : منم می خواستم بالای بام لاهیجان باشم، ولی چون قرار بود با کسی باشم و مایل نبودم تو رو ببینم و عیشم کوفتم شه، ضمنا آبروم بره که تو آشنای منی و چای رو با پفک می خوری میریم بام تهران... اقلا اونجا تو رو نمی بینیم!!!


+ من خیلی جدی بودم ولی دوستان به مدت 15 دقیقه خودشونو زدن و خندیدن!!! :))))))) و من اصرار داشتم که جدی بوده حرفم و من در خیال هم حاضر نیستم جایی باشم که میم هست و قصد داره زاغ سیاه ما رو چوب بزنه و اون اصرار داشت که واقعا قصدش فضولی کردن و تماشای ما نبوده، خیلی اتفاقی اومده لاهیجان و ما رو دیده و حاضره خودش بره تهران و خلوت ما رو به هم نزنه! هم اینجوری من زودتر به خونه می رسم و راضی نیست ساعت ها تو جاده باشیم برای دو دقه خوشی و بهتره لاهیجان باشیم و زود برگردیم خونه...=)))

اینقدر درگیری جدی شد که گفتم به گوش بزرگتر ها می رسه و فک می کنن جدیه، بهتره جمعش کنیم :دی :-"


+ بعد الان الف اس ام اس داده میای بریم لاهیجان؟ و من دارم می پوکم از خنده سر خاطره ی فوق و اومدم اینجام ثبتش کنم:دی

دختر رنگین کمونی

بچه ها اینجا کسی از دختر رنگین کمونی خبری داره؟

یا خودش هنوز از این ورا رد میشه؟ اگر بله لطفا کامنت بذار کار واجب دارم باهات :) 


+ بعد مرگ حامد یه سری کامنت داشتم که پاکشون کردم، یکی دو تا کامنت خیلی مهم هم داشتم که لا به لای روزای بد پاک شده و باید به هر طریقی هست پیداشون کنم. 

زیر شیروانی و خیال خام تو

زیر شیروانی مرا یاد کارتون ها می اندازد، یاد سارا کورو، یاد خوابی که می بینم و همیشه در یک زیر شیروانی اتفاق می افتد. زیر شیروانی، زیر سقف شیب دار جایی که پر است از ابرهای باران زا، زیر شیروانی مرا یاد تویی می اندازد که نیستی...یاد تو، یاد خیال های خام

هوبو

Hobo چرا اینقد به سلیقه ی من لباس میذاره؟! قصد داره مجابم کنه به خرید آیا؟ یا چی پس؟ هوم؟ می دونید که دیگه خریدامم اینترنتی شده، ولی این مدت فقط واجبات رو خریدم و چیزی که صرفا برای خوشی دلم باشه نه... حتی یه عطر کوچیک، یه لاک کوچیک! هان یه کیف سبک خریدم که اونم دلیل خاصی پشت خریدش بود، وگرنه همونم نباید می گرفتم! 


  ادامه مطلب ...

بلاگرها...

گفت درباره ی وبلاگ نویسا بگم؟ ناراحت نشیا، اقلا وبلاگ تو خدا شاهده از اون دسته نیست. می دونی که من صادقم، اگر وبلاگ تو هم از اون دست وبلاگها بود بهت می گفتم.

گفتم بگو...

گفت بلاگرا از کمبوداشون می نویسن، یعنی خیلی واضح نشون میدن که چه چیزهای کوچیکی براشون ارزشه و عقده هاشون رو توی نوشته ها به راحتی میشه دید. چیزهایی که نداشتن و حالا دارن...

من مخالفت کرده بودم، خیلی شدید مخالفت کرده بودم و حالا بعد ماه ها فهمیدم خیلی درسته، خیلی راسته اصلا و خیلی حرفش حق بوده و من بیجا کردم که مخالفت کردم. حقیقتا من با کمبودهای آدما مشکلی ندارم و نمیگم چرا فلان چیز رو نوشت؟ چون پرواضحه که اون طرف شرایط زندگی من رو نداشته و حق داشته کمبود حس کنه، چه بسا که منم جای اون بودم همینطور بود اوضاعم...


+ واضح تر: وقتی آدما سالهاست چیزی رو دارن ازش نمی نویسن، برای مثال نمی نویسن مامانم پشت ماشین دنده اتوماتش نشسته بود، چون اصلا دنده اتومات بودن اون ماشین براشون یک ویژگی و یک چیز جدید و جالب نمیاد که بخوان بیانش کنن.  میگم باهاشون مشکلی ندارم و هرکی هرجوری خواست می تونه بنویسه و میتونه زیرپوستی کمبودهاشو نشون مردم کنه و ... به ما چه



بی شک تو پست های منم همچو چیزهایی دیده شده، ولی نمی دونم کمبودهام تو چه زمینه ایه؟ مثلا می دونم مالی نیست، عاطفی نیست ولی خیلی چیزای دیگه می تونه باشه... باید یه روزی وقت کنم و به این جواب بدم! هرچه زودتر بهتر، شاید فردا باشم و پس فردا نه... :)


ادامه مطلب ...