مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

پایان خوش

گیرم غم روزگار سنگین باشد

گیرم دل بی قرار غمگین باشد

باید بکنیم بیستونی در خویش

تا آخر شاهنامه شیرین باشد...


صباغ نو

از اتفاق ظاهرا ساده...

امروز خواهرم باید کاری رو انجام می داد، اون ساعت من باید توی اتاقم خواب می بودم. خواهرم رفت مراسم هفتم پدر همکارش و بهم سپرد که اون کار رو من انجام بدم. 

و عجیب اینکه این اتفاق باعث شد من یکی از قشنگ ترین خواننده های اینجا رو ببینم و با این اتفاق حال دلم واقعا خوش شد. گرچه فرصتی برای صحبت نبود، اما همون سلام و علیک ساده هم اتفاق خوشی بود. من خیلی خیلی کم پیش میاد چهره ی کسی رو دوست نداشته باشم، ولی از اون دست آدمها هم نیستم که بتونم عاشق چهره ها شم، در واقع در بند ظاهر نیستم و اگر ازم بخوان پنج انسان زیبا رو نام ببرم واقعا نمی تونم، نه اینکه نخوام ها، هر کاری کنم نمی تونم چون چهره ها رو از علاقه م جدا نمی بینم و اگر کسی رو دوست داشته باشم به دیدم زیبا میاد. به همین سادگی و دیگه اگر بارها بهم ایرادهای چهره ش رو بگن باز نمی بینم(!) 

اما این خواننده ی عزیزم رو در یک نگاه با چشم های نخودی سرما خورده و ریزم بسیار دوستش داشتم، بسیار قشنگ بود و معصوم...معصومیت، چیزی که سالهاست جایی توی چهره م نداره، ضمنا باید اشاره کنم که ایشون خواننده ی معمولا خاموش من هستن:) 


+ مایل نیستم از اینکه کجا و چطور دیدمش صحبت کنم. نخطه *_*

+ پست قبلی درباره ی همین دوست عزیز بود.

دخترها با ابروهای پر چقدر به دلم می شینن

امروز یه گل دیدم، یه گل واقعا قشنگ، واقعا قشنگ... 


همین!


+ خدا حافظ زیبایی هاش باشه الهی

  ادامه مطلب ...

:دی

اگر امروز نمیرم فردا دیگه مرگم حتمیه! 

هوف... 



+ تنها خوبیم اینه تو مریضی اصلا بدخلق نمیشم:دی همون چیز همیشگیم!!!

روزانه

این دو روزه که هزار تا کار سرم ریخته بود باید مریض میشدم حتما؟ این همه مدت ویلون بودم و بیکار نخوردم که تو روزای پرکاری اسیر رخت خواب شم؟ هوووف از من وقت نشناس...


+ هانی داداشم وقتی مریض میشه خیلی خوشگل میشه، به همون اندازه وقتی من مریضم زشت و بی ریخت و میمونم. چرا خب آخه؟ چشام اندازه نخود میشه و صورتم لاغر و تکیده اصلا یه وضی... از مردادم ابروهامو برنداشتم، بازم بگم یا فهمیدین چقدر قشنگ پشنگم؟


+ امروز مدام استرس دارم و حس می کنم روزم اونجوری که باید نگذشته و عذاب وجدان دارم و حس می کنم از درس و زندگی و همه چیز خیلی عقبم... همه ی زمانم تو رخت خواب گذشته و فقط نیم ساعت تو این بارون سیل و وحشتناک رفتم خرید و برگشتم. رفتن از خونه بیرون همانا و لرزیدنم همان، از وقتی برگشتم سرما به جونم نشسته و هیچی گرمم نمی کنه. خرید هم واجب بود و کسی نبود که بره بگیره و در نتیجه کسی حق نداره شماتتم کنه

:(... 

تخت خواب عزیزم تو خیلی خوبی، همیشه بمونی برام... من برم بخوابم یه کم تا 5

باباترین...

شاید اگر قرار باشه روزی از غمی بمیرم، از غم نگاه تو باشه... 



+ تب و لرز، سرفه ها و عطسه ها ادامه دار شده اند. 

+ سرماخوردگی هم گناهان آدمی را پاک می کند پس خیلی خیلی شکر و چقدر دوستت دارم سرماخوردگی عزیزم و چقدر خوب است که تو هستی و من عطسه می کنم و تب می کنم و می لرزم و دو روز است غذاهای آدمیزادی نخورده ام. کاش همه ی دردها همینقدر ناچیز بودند اصلا... 


  

ادامه مطلب ...

چشم به راه چهار آبان...

منتظر صدای پست چی هستم که هدیه ی دختر چشم سبز رو برام بیاره، دغدغه ی چی واسه خواهر بخرم تموم شد و حالا میرم مرحله ی بعدی... 


چی واسه یه دایی حدود 40ساله بخرم که خیلی سرحال تر از سنشه و خیلی هم بوره و خیلی هم دوسش دارم بخرم:دی؟ ابزار آلات مناسب نیست واسش متاسفانه وگرنه بهترین و راحت ترین چیز بود خب! عطر هم هونصد ساله می خریم و خسه م شده از کادوی  تکراری دادن... فکر می کنم مامانیم براش گوشی بخره(گوشیش رو انداخته توی استخر و دیگه حتی جسدشم پیدا نکرده!:دی) مثلا گفتم ما هم هدفونی چیزی بخریم براش، دیدم استفاده نمی کنه و میندازه یه گوشه می پوسونه عین حامد خدا بیامرز(هاه! چه راحت می تونم بهش بگم خدا بیامرز، باورم شد که مرده و تموم شده) لباس هم که همیشه لازم داره و از این رو دستمون بازه، فقط خیلی بی شعوره و هر رنگ و مدلی بخری میگه شبیه قبلی نیست مگگگییی؟ وقتی هم با هم می رفتیم هرچی من می گفتم بخریم می خرید می اومد خونه مامانیم میگفت عه! این عین اونی که داشتی نیست؟!

و این رسما اعصابمو خط خطی می کرد، خب شما که با سلیقه این خودتون خرید کنین دیگه:دی بعدم وقتی از یه فروشگاه ثابت

خرید کنی لباسات تو یک تم می مونه و من عاشق اینم بر عکس من اینا بدشون میاد. ایش...

یادش بخیر وقتی دوتایی می رفتیم خرید، همه فروشنده ها اول فک می کردن شوهری چیزیمه:دی

بعد شک می کردن از روابط 90 درصد اوقات نسبت رو می پرسیدن ازمون و منم می گفتم داییمه:دی میگفتن وااای ممنون!!!

:| :)) اینقدر کنجکاو کننده بود یعنی؟!


+ آخ اگه پولدار بودم براش ماشین می خریدم، یه 206تازه:دی (ماشین داره ها)

پریروز بعد سالها سوار 206 شدم و دلم براش ضعف رفته و این عشق رو مخمه، خیلی ماشین باحالیه اگه دارید مبارکتون باشه! توش نشستید جای منم ذوق کنید:)) به قول ف من سلیقه ی ماشینیم خیلی خوب و ارزونه الحمدلله... از این ماشین گرونا نمی پسندم فقط که، والا همچو دختر نازی هستم من


+ ضمنا مامان من که خواهر نداشت، همین یه داداش رو داره که متولد 4آبانه(!) ، بچه ی اولشم زد همون 4 آبان به دنیا اومد و الان سالهاست ما 4 آبان دو تا کادو باید بدیم و تولداشونم با هم می گیریم خیلی شیک و مجلسی! :دی



راه های تنفسیم به طور کامل بسته ست.

وقتی کسی نباشه که حتی یه آب دستت بده، چقدر سرماخوردگی بد و غم انگیزه... 



سرما خوردگی

از دو سه ساعت پیش یهو انرژیم تحلیل رفت و عطسه و سرفه و آبریزش بینیم شروع شد. حالا هم تب و لرز اجازه ی خوابیدن نمیده... درست تو روزایی که خیلی کار تو خونه و کارگاه هست باید اینجوری می شدم؟ 


+ دلم می خواد یه دل سیر بخوابم آروم بی اینکه کسی صدام کنه ...

دلتنگی های غروب پاییز

گلم که کم آمد

دلم را

"تنگ" کردند...  


+ زهرا نادری

دو موج رهگذر بودیم...

میگه بهتره خودت رو از بند رها کنی و کسی رو انتخاب کنی برای خودت و زندگیت... سکوت می کنم. 

میگه دیگه زیادی به خودت و شرایط فعلیت فرصت دادی و عمرت داره از دست میره، میگم درسته ولی الان وقتش نیست. توضیح میدم که تو بحران های عاطفی داشتن یه انتخاب عاقلانه ممکن نیست و واقعا هم نیست. واقعا می دونم خیلی زیادی فرصت دادم و شاید این کار اشتباه باشه که هست...

شما تو شرایطی هستید که فکر می کنید ممکنه هر روز از این دنیا رخت ببندید و همه چیز تموم شه، به بلند مدت بودن رابطه نگاه نمی کنید. نمی تونید عمیق و درست همه جوانب رو در نظر بگیرید، نمی تونید. شما ناخوداگاه می خواید پناه ببرید به کسی و خلا زندگیتون رو باهاش پر کنید، خلا دلخوشیها و شادیها و خنده های تو خونتون رو که از دست دادین... شما به اندک محبت آدمها تو این دوران رضایت میدین، از همه بدتر اینکه شما خود واقعیتون رو نشون اون آدم نمیدید. من با وجود انرژیک بودنم تحلیل رفتم و خیلی آروم تر و یواش تر شدم، بی شک این روحیات تا ابد نمی مونه و من در واقعیت میشم چیزی نه به شادی گذشته و نه به اندوهگینی حالام... و خب اون حق داره منو تو شرایط واقعیم ببینه و انتخاب کنه. 

همه ی اینا ثابت می کنه اونی که باید می بود تو روزای خوبم باید می اومد و خیلی دیر کرد و خیلی دیر شد و ممکنه دیگه هیچی اونجوری که باید نشه، دلم می سوزه اگر منو به روحیه ی گذشته ی شادم نبینه.

ولی اگر کسی بوده که شما بهش فکر کرده بودین پیش از بحران زندگیتون، خب میتونه انتخاب خوبی باشه. چون تو ایام خوشی دوست داشتین خودش و شرایطش رو و اگر تو ایام ناخوشی هم همون حس باشه هنوز خیلی هم خوبه، ولی لطفا خواهشا اگر تو بحرانید انتخاب نکنید. اگر از دوست پسر/دخترتون زیر یک سال پیش جدا شدین ابدا با هیچ آقایی وارد رابطه ی کلامی هم نشید، شما به روح خودتون ظلم می کنید و انتخاب اشتباه پشت اشتباه...

هیچ وقت آدمایی که انتخاب های پشت هم داشتن به نظرم افراد معقولی نبودن، یعنی احساس می کنم نمی تونن بدون وجود رابطه ی عاطفی به زندگیشون ادامه بدن و این به نظر من خیلی کثیف و بده، به بازیهای عاشقانه عادت نکنید لطفا... 

تنهایی زندگی کردنتون رو دوست داشته باشید، اوقاتتون رو با خوندن کتاب و غیره پر کنید و سعی کنید زندگیتون از روابط عاطفی به مدت یک سال یا چند ماه خالی باشه حداقل... هر زمان برای یک سال از کسی دوستت دارم، عاشقتم و ... نشنیدید و هدیه ای ازش قبول نکردید، بهش دوستت دارم نگفتید می تونید وارد رابطه ی بعدی بشید. 

نقطه. 

  ادامه مطلب ...

پاطمه

دیشب با فاطمه چت می کردیم که گفتم جای چت کردن فردا پاشو بیا اینجا(همسایه ایم تقریبا) پیاده 5 6 دقه راهه از خونه ی ما تا خونه شون، گفت باشه و حرفهاشو ادامه داد. 

دوباره گفت خدا شاهده به همین روزای عزیز اگر کسی رو انتخاب کنی و بهم نگی نمی بخشمت و دیگه نه من، نه تو... بهش گفتم خب اگر این کارو کرده باشم، الان چه کاری از دستم بر میاد؟!

گفت این کار که خیلی زود اصلا همین هفته با هم آشنامون کنی...

گفتم شاید نخواد ببینه دوستامو هنوز و گفت جالبه که همه چیز به خواست و دلخواه اونه اول کاری و توصیه کرد کمتر به خواسته های اون اهمیت بدم و به دوستام بیشتر! 

این حرفها تموم شد که گفت فلان جلسه تو تهران که بود ایکس پرسید کی میاین تهران دوباره؟

منم گفتم برنامه م مشخص نیست. وسط حرفاش تایپ کردم که خب دیگه چی؟ نوشت مگی!

تهرانیه؟! آره؟! تهرانه اون آقا؟

من هاج و واج می گفتم کی؟ چی؟ میگفت حداقل حس ششم من دروغ نمیگه معمولا، فقط بگو تهرانه؟ و به ششصد طور مختلف این جمله رو تکرار کرد، تهرانه؟ تهران هستن؟ خودش تهرانیه؟ ساکن اونجاست؟! 

گفتم اگر بود وقتی تهران بودیم تو رو می پیچوندم و می رفتم دیدنش، نه؟ گفت خب شاید اون بار شرایطش رو نداشت، شاید نمی خواستی تو روز تاسوعا ببینیش! ولی مطمینم که تهرانه و خواهش می کنم مخفی نکن چیزی رو ازم!!! :|

منتظرم بیاد و ادامه بده به اصرارش، ولی واقعا چرا یهو به ذهنش رسید کسی رو دارم که تهرانه؟! چون من ابدا حرفی از تهران نزده بودم... خودش داشت درباره ی تهران و ماجراهاش صحبت می کرد، من فقط گوش می کردم که یه جریانی رو شرح داد و منم الکی گفتم پس منم میام می بینمش یهو آیکون یافتم، یافتم داد و گفت پس اونم تهرانه:| جریان دروغ بگو و راست بگیر بوده فک کنم.


ادامه مطلب ...