یعک بارونی گرفت یهو که نزدیک بود از ذوق بخورم به سقف، لباس پوشیده تر گل و ور گل کرده آماده م دوستم بیاد بریم بیرون...
راستی امروز شاگرد خصوصی داشتم، چقدر چسبید و شب هم شاگرد دارم. این وسط برای انجام کاری و یه تنفسی که لازم داشتم میرم بیرون و بر می گردم. یه کیک فینقیلی باید برای فردا آماده کنیم و تحویل بدیم. امیدوارم همینطور سرم شلوغ باشه همش این روزها که وقت فکر کردن به مسایل پیرامونم رو نداشته باشم، همینا دیگه... دوستم رسید.
فعلا :دی
چیک چیک بارون و من که چشمامو بستم و خودمو کنار ساحل تصور می کنم، خسته م بود نکردم پاشم برم تا انزلی و اینه که حالا مجبورم از قدرت خیال استفاده کنم. فقط موندم بلوار انزلی هم برم یا همین ورا کنار ساحل قدم بزنم فقط؟ می ترسم خسته م شه دو جا برم.
وگرنه لاهیجانم می رفتم همین امشب
دیدن بچه هایی که پدر ندارن، که با نداشته هاشون شاکر و خوشحالن شرمنده م می کنه، خیلی خیلی شرمنده م می کنه...
نمی دونم چطور خدا اتفاقات رو اینقدر درست کنار هم می چینه که من هربار احساس می کنم انرژیم تحلیل رفته و غمگینم چیزهایی رو جلوی چشمم میاره که شرمم شه از غمم...
با یکی از دخترای ناز موسسه رفتم سینما و بعدش مثل همیشه چرت و پرت گفتیم و خندیدیم، انگار خودمم یادم رفته بود کلافه بودم. بعدش هم نشستم و به حرفاش گوش دادم، شاید برای ما مسخره و دور از ذهن باشه پدر معتاد داشتن و بعد از دست دادن پدر، مادر بیمار داشتن و... ولی این آدما هستن و محکم تر از ما هم قدمهای زندگیشون رو بر می دارن. من هرگز دلم برای خواهرم نسوخته، چون اون خیلی محکم تر از من هایی که پدر بالای سرمون بود قدم برداشته همیشه، خیلی قوی تر و انسان تر بوده. خدا نگاه ویژه تری به دخترهای یتیم می کنه، واقعا ویژه تر نگاهشون می کنه...
خلاصه که خوبم، تو فکرم چطور می تونم کسی رو پیدا کنم که عزیز رو ببره کربلا، عزیز مادربزرگ سوم منه، مادربزرگ خواهر خوانده م بوده، شاید عجیب باشه اما به اندازه ی مادربزرگ حقیقیم دوسش دارم... بحث مالیش حل شدنیه از بس که خدا بزرگه، پیدا کردن بانی سخت نیست. ولی کسی رو ندارم که بتونه ببردش کربلا و نگرانم روزی مویی از سرش کم شه و آرزو به دل مونده باشه... درهرحال آدما به آرزوهاشون زنده ن و آرزوی این پیرزن چشم آبی هم اینه
امروز وقت خداحافظی با خواهر خوانده(تحت حمایت خانواده م بوده و هیچ نسبت خونی با هم نداریم) احساس کردم قلبم داره از جاش در میاد، از ته دلم بغلش کردم و از ته دلم می خواستم که از بغلش در نیام و از ته دل می خواستم بی صدا اشک بریزم. همیشه خنده م می گیره که من به خیال خودم می خواستم گره از کار اونا باز کنم و حالا همه چیز برعکس شده، به معنای واقعی واژه آرامش میده بهم و غمامو از بین می بره بدون اینکه خودش بدونه
احساس دین دارم نسبت بهش، داره میره کربلا و امید دارم از دعاهای اون زندگیم رنگی تر شه...
سخت بی تاب به تحقق رسیدن آرزومم، متاسفانه دست من نیست کلید خوردنش و باید منتظرعوامل بیرونی باشم، همه ی زندگی من با انتظار گره خورده بود از کودکی... خجالت می کشم مدام به خدا یادآوری کنم که چی می خوام. واقعا بنده ی کم صبر و و تحمل مسخره ای هستم من، اگر جای خدا بودم همچو بنده ی احمقی رو با یه حرکت می زدم ناکار و نابود می کردم.
امروز سال مادربزرگمه، مامانبزرگ مادرم در واقع...
چادرشو سرش می کردم و کمکش می کردم نمازش رو بخونه، منو نمی شناخت بهم به ترکی و روسی میگفت اسمت چیه؟ چرا با من مهربونی؟ بهش می گفتم مگی هستم. می گفتم چون شما خیلی مهربونی، خیلی دلت پاکه ..
آلزایمر گرفته بود. منو نمی شناخت، بهم می گفت گلین، می گفت تو ترکی و باهام فارسی حرف نمی زد، میگفتم من فقط رشتی بلدم با من رشتی حرف بزن مام بزرگ، به سختی قبول می کرد. بهم می گفت می دونی؟ هیچ کس دیگه حرفامو باور نمی کنه، اینکه تو اون جعبه آدم هست، اینکه شبا همیشه ما مهمون داریم. ولی واسشون غذا و میوه نمیاریم، مامانیت میگه لازم نیست. اونا نمی خورن و من می گفتم راس میگه، آدمای تلویزیونی فقط میان که ما رو ببینن و چیزی ازمون نمی خوان...
حالا نیستی مامانبزرگ، هیچ کی حرفای منو باور نمی کنه، تو باور کن، خب؟ امروز حرفامو باور کن... من درست تو نقطه ای از خونه نشستم که تو از این دنیا رفتی، من درست همینجا تو همین نقطه نشستم. تو می دونی چقدر این روزا لازم بود که باشی؟ من هیچ وقت غذاهاتو، حرفاتو، عیدیهاتو فراموش نکردم. مامان رباب من تو رو خیلی دوس داشتم، خیلی...
+ امروز ساعتها به پهنای صورتم اشک ریختم، از یادآوری لحظاتی که شاید خیلی ها تجربه ش کرده باشن. از یادآوری روزای سخت خودم، از همین روزایی که توش هستم و اینقدر گم و پریشونم...
بعد هونصد ساعت دعوا که آشتی می کنیم اینقدر حالم خوب میشه، خدایا زمان این آشتیای بعد دعواها رو بیشتر کن:دی
دوستای عزیزم، لطفا پیج یکی از بچه های اینجا رو ببینید و حمایتش کنید:) اینم آدرس اینستاگرامشون ^-^
Khorshid_mehr_rf
یکی از تفریحات من اینه که بشینم چک کنم و ببینم با چه سرچهایی به وبلاگم می رسن، از موارد بی حیایی که بگذریم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی توش دیده میشه :))
امیدوارم واقعا یکی به یکی برسه و امیدوارم الکی و آرزووارانه اینو سرچ نکرده باشه اون دوست عزیز، چون به راه اندیشیدن یاس رو رج می زنه(!) و امیدوارم یه روزی یکی منو اونقدری دوس داشته باشه و دوسش داشته باشم که از اینا سرچ کنم براش روز قبل رسیدنش:| :))

خیلی وقته کتاب نخوندم، نمی دونم از بد حالیمه که نمی خونم؟ یا چون نمی خونم بد حالم... درهرحال می دونم هم کسل و کند شدم، هم مثل قبل کتاب نمی خونم(غیر درسی). البته به درجه ی کتابنخونی نایل نشدم، با خود گذشته م مقایسه می کنم خودم رو...
دیروز فهمیدم ممکنه ما 25سال در خونه ای با مادرمون زندگی کنیم و تو آغوش و دستش بزرگ شیم، با اونحال نتونیم واکنشهاش رو حدس بزنیم. دیروز از مساله ای باهاش حرف زدم و واکنشهاش رو پیش بینی کرده بودم که هیچ کدوم درست از آب در نیومد. مدام استرس داشتم که سوالی ازم بپرسه و نخوام جوابش رو بدم، متاسفانه یا خوشبختانه مایل نیستم راز زندگیم رو بدونه و یکی دو بار گند زدم تو این زمینه... اینه که نمی خواستم چیزی بپرسه ازم.
اون سری از شروع کردن یه کاری صحبت کرده بودم باهاش(منظورم مامان نیست، اینجا باهاش به کس دیگه ای بر میگرده) بهم گفته بود تو برای شروع راحتی، یه منبع مالی بزرگ و مطمین پشتته، یه بابا پشتته... خیلی سعی کردم بهش بگم اشتباه می کنه اما قبول نکرد. امروز به حرفش فکر می کردم، گفتم شاید من کاری کردم که دوستم همچین فکری کرده!
کاری که بهش علاقه داشتم و از نظر خانواده احتمالا عقلانی نبود، کاری بود که گاه گاهی باید می رفتم این شهر و اون شهر(دقیق تر نمیگم چه شغلی بود) به دو نفری هم گفتم واکنششون این بود که این کار مال مجردهاست، هیچ کسی نمی پذیره زنش اینقدر کنارش نباشه... که خب باز برام مهم نبود، چون کسی دوستم نداره که بخواد باهام ازدواج کنه! منم که خواهرم ازدواج نکنه ازدواج نمی کنم و این حرفها... ولی خب این حجم نظر منفی باعث شد بیشتر بهش فکر کنم و تقریبا منصرف شدم. بعدتر یه فکرایی کردم که شاید بتونم براش یه کاری کنم، اینم در صورتی ممکن میشه که خدا یکی از گره های زندگیمون رو باز کنه، اگر نه همچنان می شینم خونه و به کار کتابخونی و پیش بردن پایان نامه م ادامه میدم! خلاصه که اینطوریا...
به پاطمه گفتم بیخیال سفر اصفهان شه، نه شرایط مالی خیلی خوبی دارم، نه روحی و نه هیچ چیز دیگه... نمی دونم اما حس می کنم برای سفر کردن اونم به شکل مجردی که خودت تصمیم گیرنده ی سفر کردنی دل خوش لازمه، که من ندارم. حالم خوبه ها، ولی یجورایی همش منتظر یه عامل خارجی هستم که بهم هیجان بده که نیست.
این روزام خیلی کارام زیاد بود، الهی شکر البته، چند تا کیک داشتیم که آماده کردیم و امروزم از صبح به پختن بیسکوییت گذشت. فردام باید یه کیک دیگه رو تحویل بدیم و بعدی هم چهارشنبه ست، عملا هیچ روزی تو این هفته بعد از ظهر پاهامو دراز نکردم و چرتی نزدم، اتاقم رو مرتب نکردم. بعد من به تفریح و گردشم که نمی رسم خسته م میشه انگار...
دوستان اشاره می کنن در روزهای گذشته هم تیاتر رفتی، هم 2 بار زیر بارون قدم زدی، هم کادوی یهویی از کسی* گرفتی :-"
* کسی خانم بودن.
اگه یه پایه داشتم بعد چند ساعت سر پا بودن و کار کردن حتما تو این بارون می رفتم بیرون، اما ندارم و می شینم تو خونه از پنجره به تاریکی شب و شر شر بارون نگاه می کنم.
+ بارونمون خیلی خوبه، خیلی...
+ دارم میرم بیرون، بی چتر تو همین بارون دوشی...