مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

روزنه ی امیدی به دلم افتاده...

1. خوابم میاد.

2. خیلی خسمه

3. امید دارم اتفاقای خوبی بیفته، هرچند خسته م و هرچند کار کردن الکی نیست.

4. نگران پایان نامه ام و اینکه استادم بگه رفتی حاجی حاجی مکه؟ بازم برو... :( برم نگرد و من مجبور شم استاد عوض کنم، هرچی که خیره بشه ایشالا...

6. اینکه کامنتا رو تایید نمی کنم یعنی واقعا فرصت نمیشه، سرم به غایت شلوغه و وقتی بیکارم باید استراحت کنم و یا برم خونه ی عمه... عفو کنید، فقط بگم کامنتا رو با کلی ذوق و شوق و انرژی می خونم. 

من شما ها رو دوس دارم، شمام دوسم داشته باشید و به خواسته م احترام بذارید. مرسی، اه:دی

1. اینکه خصوصی ازم آدرس پیج رو می خواید یه جوریه... من می خوام آدرس بدم واقعا تو اون پیج چیزی هم نیست که روش حساس باشم، جز یک مساله... اونم فالو کردن خودم و خونواده م بعد پیدا کردنمونه، واقعا تصمیم سختیه گذاشتن آدرسش اینجا ولی می تونید ازم در خواست کنید و من اگر بشناسمتون آدرس میدم:) 

2. من تجربه دارم که میگم، دوستان لطفا اگر آدرس اونجا رو به هر طریقی داشتید، دارید، هیچ حرفی از میم که من باشم نزنید. من کامنتهای خصوصی و عمومی رو می خونم و اکثرا خودم جواب میدم. اما اگر اونجا تشریف میارید خواهشا مثل یک غریبه رفتار کنید و فکر کنید روز اولی هست که اومدید وبلاگم

خواب دیدی خیر باشه!

امروز خواب دیدم پست چی درمونو می زنه، رفتم درو وا کردم و هونصد تا بسته ی زرد داد دستم گفت اینا سوغاتین!!! دقت کنید، تو خواب پست چی بهم گفت اینا سوغاتین...

منم پرسیدم از کی؟

پست چی تو خواب جواب داد از بسپیودیلتینوپقات!!! 

پرسیدم کییی؟! و دوباره تکرار کرد و من از خواب پریدم. 


خلاصه هر کدومتون برام چیزی فرستادین و اسمتون احیانا همین اسم فوقه بهم اطلاع بده که من خیلی منتظر بسته تونم!!! به مامان سپرم اگه از جناب بسپیودیلتینوپقات(!) بسته ای داشتم تحویل بگیرید حتما :)))


+ امروز خوابم تعبیر شد، چادری که از کربلا آورده بودن برام و بهم دادن

خدای وبلاگم که هستم دیگه، نه؟

خرمشهر را خدا آزاد کرد و کامنت دانی مگلاگ را من... 


+ نظرات بازه... صرفا برای خوندن و نه حتما جواب دادن

+ آیکون بوس و بغل برای تحمل کنندگان این جانب(فقط خانمها!)


امروز ته لبخندی دارم که کمتر داشتم این روزا

فقط بگم اونقدری که عمه م رو واکنش های ریز من دقیقه مامانم نیست. مثلا اینکه کافیه چهره مات و مبهوتم روش سر سوزن لبخندی بشینه، اولین نفریه که میفهمه و سعی می کنه دلیلش رو پیدا کنه! 


+ عرفه... 

+ پارسال این موقع ها حامد به مامان و بابا اس ام اس داده بود عرفه اونجایین دعام کنینا، یادتون نره منو و بعد اخبار رو شنید و اونم ترسید و تماس پشت تماس و دعا پشت دعا که فقط سالم باشن........ دعای پارسالشون گرفت حامد، راحت شدی خودت...

خوشبخت ترینها...

بعد گریه های طولانی احتمالا دلش برام سوخته بود که اینطوری این حرفها رو پیش کشید.

داشتیم می خوابیدیم کم کم که گفت مگی؟

+ هوم؟ با چشمهای بسته...

ابروهات خیلی خوبن، می دونستی؟ تا حالا کسی بهت گفته، نه؟

+ هوم، گفته بود. 

کی؟

+ کسی که ابروهاش از ابروهای من خیلی قشنگ تر بود.

  ادامه مطلب ...

Hey maggie tell her sth

Will be a hero of mine someday

چهلم

یه روزی سفید پوش از مسجد فاطمیه ی منظریه رشت رفتیم مکه... 

یه روزی سیاه پوش از مسجد فاطمیه ی منظریه رشت رفتیم پیش اسیر خاکمون...


+ همین قدر متفاوت

+ امروز چهلم بود. چهل روز گذشت و ما جای شام عروسیت امشبم تو هتل شام دادیم... خرج دردناکی بود.

از کشفیات شبونه!

دیروز اونجا بود، وقتی سر خاک دیدمش گفتم شب نریم خونه ی عمه، برگردیم خونمون و خواهرمم موافقت کرد... 

 روزایی که اونجام و اونم هست حالم به شدت بده، وقتی بر می گردیم خونه تا صبح اشک می ریزم و غصه می خورم از سرنوشتم... تهش خدا رو شکر می کنم که آدمها رو مختار آفریده و شکر تر می کنم که بابام هست هنوز بالای سرم و مامانم پشتم ادامه مطلب ...

کلبه ی جنگلی...

دلم می خواست یه کلبه تو جنگل داشتم و می رفتم یک ماه اونجا و فقط و فقط طبیعت رو می دیدم و کتاب می خوندم و رویا پردازی می کردم. هیچ کسی نبود، هیچ کار مهمی برای انجام نبود، فقط من بودم و تنهایی و خودم... من عادت دارم به زندگی فردیم تو جمع های بزرگ، یعنی هرگز نداشتم، ولی تو این چل روز عادت کردم... 

اونقدر اشکی بودم که نتونستم با شنیدن اذان نمازمو شروع کنم...


+ ای کاش می شد ایمیل ارسال شده رو پس گرفت و گفت لطفا ارسال نشو... اما ممکن نیست. یه آدم مگه چقد می تونه اشک بریزه؟