مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

محصولات بیو

بچه ها اگر از محصولات بیو دارین میتونین برین پیج اینستاگرامی  beyu.iran اونجا نوشته که کجا برید. با دادن پوکه ی خالی و نصفه یه ریمل نو هدیه می گیرید:دی 

منم پوکه ی رژ و سایه و کانسیلرش رو دارم و منتظرم این کمپین در رشت اجرایی بشه :)))

لوازم آرایش بیو

بچه های ساکن تهران لطفا اگه لوازم آرایش بیو داشتید و الان پوکه ی خالی رژ سایه یا حتی نصفه استفاده شده باشه و خلاصه هر چیزیش رو دارید بهم اطلاع بدید:| 

بهتون بگم چی کار کنید، فقطم همین امروز مهلت دارید، مرسی اه 



مگی فربه

میگم نکنه بالا رفتن وزنم ربط به مصرف زیاد نوتلا در کیک داشته باشه؟ 

خاک تو سرش اگه چاقم کنه، کی می دونه من از اضافات مایه ی کیکای مردم می ریزم تو قالب کوچولو و هر روز هر روز قهوه و کیک می خورم؟


+ شاید باورتون نشه اما ما یه هم مدرسه ای داشتیم به اسم فربه، احتمالا به معنای اصلیش دقت نکرده بودن وقتی روی دختر طفلک می ذاشتن و از همه جالب تر اینکه فربه شایسته ش هم بود. حسابی تپلی بود :دی

+ کاش صبح خواب نمی موندم و 9 می رفتیم صبحونه می زدیم با خواهر!

+ کی خسه ست؟ دشمن :-"


امضا :

هذیان گو

وقتی آرزوی هیچ کسی نیستی...

ای کاش راهی برای فرار از رخوت و کسالت بود.



+ جایی نوشته بود زنها رو 2 سال نشنیدن دوستت دارم نابود می کنه. فکر کردم چقدر راست میگه، به یه جایی می رسی و فکر می کنی هیچ کس دوستت نداره، به همین جایی که من امروز رسیدم.

+ منظورم دوستان و خانواده نیست.



آشتی با دنیای مگی

جمعه می تونه روز خوبی باشه برای رفتن به سینما...  


+ و من سینما  رو خیلی دوس دارم، هرچند که اینجا هیچ وقت کارتون روی پرده نیست.

+ امروز هم که پنج شنبه باشه فکر کنم بشه یه کارایی کرد، دارم برنامه ریزی می کنم، اوضاع تحت کنترله از توی تخت(!)


چای تازه دم

دیدم بهم اشاره می کنه، به روی خودم نیاوردم...گفتم ببینه حواسم نیست بی خیال میشه، خودمو به گوشیم مشغول کردم.

در حالیکه دستشو از چپ به راست و از راست به چپ توی هوا تکون می داد صدام کرد. مگی خانوم؟ 

با خستگی و کلافگی گفتم بله؟

میگم مگی خانوم شما خیلی خوب چایی دم می کنی، این جمله دو نوع معنی داشت، یکیش مفهومی بود. یعنی الان متوجه شدی غیر مستقیم چی می خوام بهت بگم؟!

_ بله می خواین بگین دیگه وقتشه، ولی من آمادگیشو ندارم، قصدم ادامه تحصیله!!! و چشم غره ای رفتم و سوت بلبلی زنان رفتم سمت اتاق :)))


× و صدای خنده ی حضار... مرتیکه میاد می شینه هر دو دقه میگه چای تازه دمت کو؟  :| بوخودا ما وظیفه ی چای پخش کردن هر ساعت چند بار رو نداریم :-" 

+ با اوشون خیلی صمیمی هستیم، وگرنه من و همچو شوخی های بی شرمانه ای؟! 

...


سیچان...


+ راز من و کسی که نبود، کسی که نیست. 


روحت شاد پسر عمه جانم...

من روی تخت حامد پسر عمه جانم... 

می بینید که ایشونم رو بالشی و رو تختیشون نارنجیه؟ البته که تنها رنگ محبوبشون آبی بود، روح بنده در وجود عمه و پسر عمه حلول کرده بود هنگام خرید یک سری از ست اتاق خوابش ؛)


+ امروز وقتی ازش حرف می زدم، همش احساس می کردم ده دقیقه دیگه میاد خونه و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده، شاید روحش آروم بود... شاید پیشمون بود. به زودی زود اسباب کشی در راهه و لباس های آبیش هم باید از خونه بیرون شه... بره و برنگرده، همونطوری که خودش رفت و برنگشت. 

+ امروز عکسشو برداشتم و دست کشیدم روش، وقتی با خواهرم حرف می زدیم فهمیدیم نمی تونیم نبخشیمش، حتی اگه با بی احتیاطیش گند زده باشه به زندگیهامون... حامد خوب باش، اونجا خوشحال باش، خواهش می کنم.

+ تمام امروز اشک نریختم، چند دقیقه بی تابی برای شب که ایرادی نداره، داره؟ 5 روزه نرفتم دیدن قبر و کاکتوسای عزیزش... 5 روزه... 

+ بی ربط به پست : من چقدر دیدن آدمای خوب رو دوست دارم واقعا، چقدر دلم می خواد دو سه تا رشتی های محبوبم رو ببینم یه روزی... خواهم دید انشالله پیش از مرگم

مرد بی احساس!

بارها و بارها بهم ثابت شده مردها بی احساس ترین موجوداتی هستن که میشه تو دنیا دید. دور از جون بابام البته... 


+ امروز با خودم اتفاقات چند وقت گذشته رو مرور می کردم، به این نتیجه رسیدم که شاید همه ی مردها بی احساس نباشن، اصلا من چه کار به همه ی مردها دارم؟ وقتی کسی که باید می بود نبود، دیگه چه اهمیتی داره که شوهر فاخته با احساس باشه یا نه؟ یا بقالی سر کوچه با احساس باشه یا نه؟

از کل دنیا مهم تنها یک نفر بود که همون یک نفر نبود....... دیگه بقیه ی ماجراها چه اهمیتی داره؟

آبگوشت خورا دوری کنید از من:دی مرسی، اه

واسه کیکمون به نتیجه رسیدیم بالاخره، خمیر کوکی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال استراحت کنه، واسه ناهارم هیچ برنامه ای نداشتم که دوستان زنگ زدن پاشو بیا اینجا آبگوشت!!! داریم برات خوبه... 

و یک عدد مگی مفلوک با چشمهای اشکی میره که زورکی آبگوشت بکنن تو حلقش، خدایا مگه این همه گیاه چشون بود که هی حیوون برای خوردن آفریدی:دی؟


+ از اون زماناست که از فکر کردن به مرغ و گوشت حالم بد میشه و هر روووزم مرغ و گوشت داریم:((

سوتی های این روزها

دور هم نشسته بودیم چیز میز می خوردیم، واقعا یادم نیست که چی می خوردیم. همه اصرار داشتن خیلی خاصیت داره و بخور حتما مگی... یه گیاهی بود خلاصه که اسمش رو فراموش کردم.

یهو یکی از حضار همونطور که درحال لمباندن و چپاندن میوه به دهانش بود پرسید حالا این خاصیتش چی چی هست؟ واسه چی خوبه دقیقا؟! چرا مگی بخوره؟

بهش توضیح دادم خانواده ی ما همیشه فکر می کنن بدن من کمبود همه چیز داره و به همه چیزم نیاز داره و از این جهت شما خودتو اذیت نکن، کلا هر چی باشه میگن واسه مگی خوبه!

آقای دانشمند خانواده اعلام کرد نمی دونه خاصیت دقیقش رو ولی میدونه خیلی خاصیت داره و اون یکی پسره هم گفت گوگل! گوگل راهگشاست و جوابمون رو میده، فلذا سرچ کرد و فریاد زنان اعلام کرد:

"پروستات" و بعد با صدای آرومی که از ته چاه در می اومد گفت یعنی چیزه، برای جلوگیری از سرطان پروستات خیلی خوبه!!!!!! 

من :|

حضار خانوم :||||||

آقایون :@ :@ :@ :@ :@ 

بابام : :@ =)))))) مگی بخور میگن برات خوبه!!! 

-----------


از مسجد و مزار برگشته بودیم خونه و سر و صورتمونو شسته بودیم منم خودمو به معنای واقعی واژه پرت و رها کرده بودم رو مبل، دقایقی تو عالم هپروت بودم که یهو میم صدام کرد و پرسید مگی موز می خوری؟!

منم هول کردم و خودم و جمع و جور کردم و شالمو محجبه گونه بستم و پرسیدم چه موزی؟! 

و میم :|  و من :| و دختر عمه م :| 


---

تو جمع به چه بزرگی نشسته بودیم و بعد یادآوری خاطرات و آبغوره گیری فراوان من یهو تز دادم بیاین اون زباله هایی که تفکیک نشده بود و مهمونا جمع کرده بودن رو تفکیک کنیم(ما خیلی رو این تفکیک زباله حساسیم و 6 7 سالی هست سطل جدا داریم براشون:دی یعنی اونقدر حساسیم که از همون روز اول همه زباله ها رو تفکیک می کردیم:دی) رفتیم زباله ها رو آوردیم تو تراس و یه پلاستیک بزرگ انداختیم و آشغالارو پخششون کردیم. یهو میم اومد گفت مگی خانوم اونا رو بده من، تو پاشو برو گریه تو بکن!!! و از اون پشت یکی از اقوام بهم اشاره کرد از این شربتا می خوری؟! (شربت گیاهی آرام بخش بود که هی به زور میدادن بهمون روزای اولی)و من در حالیکه نگاهم به میم بود و آشغالای میوه رو میدادم دستش گفتم نوش جووونت و همه فکر کردن با میم شوخی کردم و ضعف کردن از خنده و من هرچی می گفتم بابا من با شخص پشت سری بودم نمی شنیدن و می گفتن بچه اینقدر حالش بده و اینا آشغالا رو داده دست میم گفته نوش جون:| 

---

یه خاطره هم مونده بود که سوتی نبود، بی ادبانه بود و پاکش کردم :دی