الهی من گربونش برم که الان تهرانه :)
وای وای وای خواهر داشتن خیلی خوبه، خدایا نگیریش ازم...
+ برای کارش رفته و الان هم پالادیومه
دوستایی که رمز می خواین، و حوصله ی خوندن گذشته هام رو دارین ایمیلتون رو برام بذارید لطفا :)
خدای عزیزم خیلی خوب بلده حال بنده هاشو خوب کنه، حال یک رشتی رو با بارش باران دگرگون می کنه... حال یک اصفهانی رو با پر آب شدن زاینده رود و حال هر کسی رو به طریقی
+ مطمینم هیچ کی اندازه ی من از خدا خجالت نمی کشه و در عین حال اینقدر باهاش حرفهای لوس نمی زنه... خاچ تو سرم که چیزی به 26سالگیم نمونده و هنوز نی نی هستم!
دارم آرشیو مهر پارسالمو می خونم، بمیرم واسه خودم چقدر پارسالم خوب بود و خوشحال بودم:دی بی خودی خوش بودما، نه کسی دوستم داشت نه هیچی الکی الکی واسه خودم هیجان می ساختم بس که خلم!!!
تازه نی نی دختر عمه، (همونی که داییش فوت کرد) پارسال مهر پا به دنیای ما گذاشت و زندگیمونو گشنگ پشنگ کرد. آقا من از ماجراهای ولیمه ی مکه ی مامانم اینا خیلی خوشم میاد و هربار یادش میفتم کلی حالم خوب میشه، اندازه ی یک ماه هیجان داشت اون شب:دی
بعد پست چیچینیمیتو رو در این ماه زیبا نگاشته بودم و از دیدن اینم قند در دلم آب شد، هرچند که خیییلی وقته کسی بهم نگفته چیچینیمیتو! هونصد بار امشب خوندمش و ذوق خرکی کردم و نیشم وا شد هی...
پارسال هانی رو از زیر قرآن رد کردیم با خواهرم دوتایی و راهیش کردیم، چگد عجیب بود! حس بچه داری داشتم و مسولیت بسیار بزرگی بود که یک ماه بهم محول کردن و شکر از پسش بر اومدم:دی
این ماه مهر مثل سال 93 دردناک داره می گذره، یعنی یکی دو تا خبر خیلی بد و مسخره همین اولاش شنیدم که زندگیمو مچاله تر کرد ولی زود خودمو جمع و جور کردم و مطمین تر شدم نباید به کسی اعتماد کنم، جالبه مرداد 93 رو هم دوس نداشتم! ولی سعی می کنم زبون درازی کنم به اتفاقای بد و سخت کوشانه بخندم و خانواده جان رو بخندونم. راستی نمیشه امسالم تاسوعا تهران باشم؟! آخ چقدر خوب بودا لعنتی... امسال تولد نی نی یک ساله مون میفته تو تاسوعا، عزادار بودیم ولی فک کرده بودیم مامانشو مجبور کنیم با کیک ازش عکس بگیریم اقلا که اونم تو این روزا افتاد و احتمالا نذری داریم امسال... هعی... این روزا وقتی مثلا از خاطرات خنده دار میگیم و می خندیم بعد مثلا میگیم یاد آخرین سفر فلان جامون بخیر من یهو می مونم و میگم یعنی واقعا دیگه نیست؟! تموم شد؟ افتاد مرد؟! تو کربلا نمرد اومد اینجا مرد؟! و خیلی ابلهانه می زنم زیر گریه، خدایا امتحان سختیه، نذار شرمنده ت شم و کمکم کن... کمکمون کن، خیلی نگاهت بهمون باشه خدا جان، خیلی عزیز دلم
ما آدمها گاهی درک اشتباهی از صحبت های هم داریم.
مثل اون شب که فلانی گفت مگی مگی بند لباس زیرت افتاد پایین و من قلبم ریخت.
واضح بود، میگفت بند لباس زیرم افتاده...
و من حق داشتم دچار کجفهمی شم، در حالیکه اون می خواست بگه بند لباسی که زیر مانتو پوشیده بودم از دور گردنم باز شده و افتاده روی زمین...
زندگی همینقدر مضحک و ابلهانه ست، گاهی ما از حرفهای هم تعابیر درستی داریم که می تونه مقصود اون طرف نبوده باشه، نه اشتباه از ماست و نه از اون، یا بهتره بگم اشکال از هر دو طرفه...
+ پنجاه و هفت کامنت تایید نشده دارم، ببخشید بی حوصلگی این روزهام رو و تحملم کنید. ممنون از دوستانی که لینک می فرستن، متاسفانه امکان باز کردن لینک ها رو ندارم، گوشیم حالش خوب نیست.
پاییز می تونست شاه فصل ها باشه، اما مدرسه این فرصت رو ازش گرفت. حیف نیست تو رنگی رنگی ترین فصل سال به درس و مدرسه و دانشگاه فکر کنی؟ تو این ماه باید بازی کرد، ولگردی کرد و نهایتا کار کرد، خدایا بچه ها رو کمی شاد کن که به روزهای مرگبار مدرسه نزدیک میشن... ازت ممنونم که منو به عقب بر نمی گردونی و دوباره بچه مدرسه ایم نمی کنی، خدایا اگر روزی بهم بچه ای میدی لطفا توان بده که نفرتم رو بهش منتقل نکنم، شاید اون مثل باباش عاشق درس و مدرسه باشه و شاید مثل باباش باهوش و خفن ناک باشه...
بمیره مادر برات که از 7صبح ظالمانه باید بیدارت کنیم و راهی مکانی کنیمت که هیچ سودی برات نداره، جانکم پیش پیش ما رو ببخش که چنین ظلمی رو در حقت روا خواهیم داشت(!)
رفتم تو پیجی و چندین پارچه ی ذوق انگیز دیدم برای چادر نماز... اگه شمام مثل من برای چادر نماز می میریدبرید تو این پیج و خرید کنید
من فعلا شرایط خرج کردن ندارم و فقط از دیدنشون لذت می برم

اگه روزی خواستم برم کرج به خودم قول میدم از خجالت خودم و این روزا در بیام و دو عدد پارچه چادری گلگلی زیبا برای خودم هدیه بخرم.
Golparche.farhangi
همه دردها هنوز هستن، من خیلی خوب می دونم که داشته هامون رو باید بفروشیم و نداشته های عزیزان رو جبران کنیم. خیلی خوب می دونم شرایط زندگی سخت تر از پیش شده، حتی می دونم امروز لباس های پسر عمه ی مرحوم رو دادن بیرون... و همه ی اینا درده...
اینا رو گفتم که بگم با تمام اون تفاسیر حال دلم خوشه، نمی دونم چرا حقیقتا اما به جرات میگم از روز مرگ پسر عمه تا به امروز هیچ ساعتی در همین حد اندک حتی حال دلم خوش نبود. آخ آخ عید علی و محمده آخه، میشه مگه حال آدم بد باشه؟ الهی زیاد زیاد عیدی بگیرید و بدید، الهی معجزه تو زندگیتون ببینید و جیبتون پر پول و پر برکت بشه 
و هی خبرهای خوب بشنوید و اتفاق های خوب دور و برتون رخ بده، هی پدراتون بخندن و هی مادراتون خوشحال باشن و خواهر و برادراتون موفق باشن، و حالا خبر جدید خانواده ی محترم ما(!) اینکه دختر عمو جانم فارغ شده و یه دختر گوگولی به جمع خانواده مون اضافه شده، گرچه رابطه ی آنچنانی باهاشون نداریم، اما امید دارم قدمش برامون خیر باشه، که یقینا هست حتی اگر قرار باشه داراییهامون رو بفروشیم، فردا می ریم دیدن دختری از بهشت، همه عزادار بودیم و هیچ کدوم نکردیم بریم دیدن طفلی دخترک که با هزار امید بچه ای به دنیا آورده... فردا می ریم و دختری از بهشت رو می بینیم، زیبایی صورتش از همین نوزادی به مادرش شبیهه و به مادربزرگ مادری من(باور می کنید که مادربزرگ مادری بنده خاله ی دختر عمومم هست؟ یه همچو نسبت عجیبناکی داریم ما) اسم دخترک ما پارمیس ه:) امروز با کلی ذوق و شوق بی نگاه کردن به جیب نسبتا خالیمون با خواهر رفتیم و براش هدیه خریدیم که کنار هدیه ی مامان بذاریم. من از شب که خوابیدم چند باری از خواب پریدم و به اون خریدهای کوچولو فکر کردم و هی قلبم ریخته...
ادامه مطلب ...
وبلاگ یکی دو تا از بچه ها رو که می خونم احساس می کنم مال خودمن، احساس می کنم این دو سه نفر انحصارن برای من می نویسن و انحصارا منم که باید کامنت بذارم و وقتی به طور اتفاقی ماه به ماه یک کامنت غیر می بینم دلم می شکنه!!! و احساس می کنم وارد فرمانروایی من شدن و این چقدر بی شعورانه ست که من بلاگرهای محبوبم رو فقط و تنها برای خود خودم می خوام.
خب دیگه، حلقه ی ازدواجمم امشب انتخاب کردم و فقط مونده شوهر :)))))))
+ یادتون باشه من عید غدیر حلقه مو انتخاب کردم :دی