مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

گلسار :دی

گلسار منطقه ی گرون شهر ماست، نمیگم بهترین منطقه و نمیگم بالای شهر چون از نظر من اینطور نیست. ولی گرون ترین هست...

بعد یارو اومده سفر گیلان، یه عکس از باغ و روستاهای حومه گذاشته لوکیشن زده "گلسار" !!! 

آغاز محرم و پایان روزه های قضا

امروز قرار بود برم جایی که دیدم روزه م و برنامه رو تغییر دادم. یه سوالی که برای خیلی ها پیش میاد اینه که من چرا انقدر پایبند به گرفتن روزه های مستحب هستم. حتی دوست محجبه م این رو از من می پرسه، باید به عرضتون برسونم من روزه های قضا دارم و شما هم احتمالا دارید، قضای روزه های رمضان رو بهتره هرچه زودتر بگیریم. چون واجبه و نه مستحب... نمی خوام بگم من خوبم و روزه نگیرها بد، ولی اگر معتقد به نماز و روزه ایم باید به احکام توجه داشته باشیم و اینکه خدا بزرگه! خودش گفته آزادی 7 روز بخوری و... اصلا درست و پذیرفته نیست، چون بعدش هم به ادای روزه ها اشاره داشته، خلاصه این همه صغری کبری چیدم که بگم امروزم روزه ام و از روزه های واجبم کم میشه، آخیششش...


+ اگر زنده باشم می خوام یکی دیگه هم بگیرم و روزه قضاهام رو تموم کنم، که بعد تر بتونم برای پسر عمه جان روزه ی مستحبی بگیرم تو روزهای خوب

+ اینکه من اخلاق بدی دارم، حجابم کامل نیست و ... هیچ کدوم مغایرتی با روزه گرفتنم نداره، باید اونا رو بهتر کنم نه اینکه روزه مستحب و واجب نگیرم(در جواب یکی از دوستان که برای پست روزه دارانه ی ماه پیشم گذاشته بودن)

پرتقال خونی

داشتم کتاب پرتقال خونی، رسیده از یک دوست نازنین رو می خوندم که رسیدم به جایی که یکی از شخصیت های داستان داشت کتاب می خوند. ازش پرسید چه کتابی می خونی؟

جواب داد : "پرنده ی خارزار"


+ من اسم مگی، مگان، مگهان رو از این کتاب برداشتم، من عاشق پرتقالم... و همه ی اینا آیا نشونه نیست؟ آه ای خدای من...

میم و آن دیگران...

ظرف می شستم، آنها پشت سرم مشغول به وراجی از مسایلی بودند که کمترین جذابیتی برایم نداشت. از جلال رافخایی، از مراسم محرم در مسجد محل سیروس قایقران و از همسر سابقش... از رسوایی به بار آمده توسط یکی از اقوام متمول...

گفتم حالا که اینجا نشسته اید لطفا کمی حرفهای جالب تر بزنید و زیر دستی های خیس را سمتش گرفتم و گفتم همکاری که می گویند یعنی این... دستمال حوله ای را دستش دادم و گفتم خشکشان کنید لطفا! جا برای گذاشتن این همه ظرف ندارم.

گفت وای، تو چقدر روزی روزگاری خوش اخلاق بودی دختر. چه بر سرت آمده؟ آدم خور شده ای...

چشم غره ای رفتم و به شستنم ادامه دادم، گفتم زیر گاز را روشن کنید باید به مهمان ها چای بدهیم. نگاه چپ چپش را از پشت سر احساس کردم، گاز را روشن کرد و گفت اطاعت امر شد بانو، امری نیست؟ 

سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم و گفتم نه فعلا!

پشت میز نشست و شروع کردند به صحبت کردن از آثار تاریخی و من گوشم کمی تیز حرفهاشان شد. از شیراز شروع شد و به سلطانیه رسید، بعد یک مکث کوتاه گفت کجا را مثال بزنم؟ هان مثل موزه ی فلان و من مثل فیلمها یکباره ظرف از دستم افتاد و گوشم تیزتر شد. بله درست است همان بنا با آن ریزه کاری هایش، نمی دانم خوب دیده ای یا نه؟ از وقتی عکس مردم در اینستاگرام پر شد در آن مکان، فکر کردم یک بار دیگر باید به آنجا بروم، این مردم دست روی هرچه بگذارند کارش تمام است. می دانی که چه می گویم؟

آب را بستم، نفس بلندی کشیدم و دستهایم را با دستمال هوله ای پاک کردم و پرتش کردم در سطل بازیافت، در کسری برگشتم و نگاهشان کردم. از رفیقش پرسید آدرسش کجاست؟ کدام منطقه ست؟ و من در کسری از ثانیه صندلی را بیرون کشیدم و  وسط حرفهاشان پریدم و با جزییات آدرس دادم، گفتم زیباترین جاییست که به عمرم دیده ام. یکی از آنجاها که پیش از مرگ باید چند بار دید، حتما برو، حتما برو... اگر رفتی زیاد یاد من کن، زیاد تر از زیاد یاد من کن

نگاهی بهم انداختند و خندیدند. حرفهایمان جذاب شد که آب را بستی و ظرفها را نشسته رها کردی و صندلی را کشیدی که بنشینی؟ چقدر خوب... 

گفتم حالا که آمده ام بیایید مدام حرف از مکان و زمان بزنیم. مدام... مادامیکه حرف از دیگر بناها و وقایع می زدند من در زمان و مکانی دور سیر می کردم، زمان و مکانی دور



+ می گویم دکتری تاریخ خواندن هم عالمی دارد ها... 

بخونمش؟ کسی اینجا خونده؟

لیوتالستوی شیطان رو میگم، ترجمه ی "سروش حبیبی"

میم و آن دیگران...*

شب ها به رسم همیشگی قهوه می آورد برایمان، می گویم من قهوه شناس نیستم و نبودم هرگز... اما قهوه های خانه ی مادربزرگ یک چیز دیگرند، نمی دانم چرا... هیچ وقت نفهمیدم کدام ترک است و کدام فرانسه؟ حقیقتا لذتی هم نداشت برایم دانستنش و پیگرش نبوده ام.

یک جرعه نوشیدن قهوه و رفتن به فکر... این عطر مرا یاد آن کافه ی واقع در تهران می اندازد، چقدر کافه های تاریک و مخوف را دوست دارم در تخیلاتم و در حقیقت هرگز پایم را چونان جاهایی نمی گذارم. چه می گفتم؟ هان از عطر قهوه می گفتم که مرا پرت کرده به آنجاهای دور... 

قهوه ام که تمام می شود، با صدای پیر زن میهمان آمده از تهران به خودم می آیم، آمده دیدن ثریای سفید... ثریا نام مادربزرگم است. دستش را سمتم دراز کرده و می گوید می خواهم فالت را بگیرم مگهان کوچک و من می خندم. برای اینکه بی احترامی نکرده باشم فنجانم را به دستش می دهم، نگاه می کند و چند کلمه خزعبلات فالگیری عمومی تقدیمم می کند، مثل گفتن از سفر مجردی که خبر های خوبی پشتش است. مثل گفتن از دلگیری از دنیا و آزردگی خاطر این روزها... مثل گقتن از اتفاق های خوب پشت یک اتفاق بزرگ بد

در آخر می گوید دو مرد مصرانه پی ت می دوند دختر، چرا بهشان اعتنا نمی کنی؟!

لبخند تلخی می زنم و می پرسم تا کی و کجا پی من می دوند؟ یک روز؟ دو روز؟ عاشق فقط بابا نادرم، که از ثریایش دست نکشید تا روز مرگ

آنها بی دلیل پی من می دوند، فردا خسته خواهند شد. اصلا از کجا معلوم پی من می دوند؟ شاید مسیرمان یکیست و به ناچار پشت من حرکت می کنند. سری تکان می دهد و فنجانم را پایین می گذارد و سکوت می کند... احتمالا من هیچ شبیه دخترهایی نیستم که تا به حال فالشان را گرفته

او هم فهمیده دیگر باور نمی کنم هیچ چیز این دنیا را، وقتی خودم را باور ندارم چطور آن دیگری را باور کنم؟ چطور میم ها را باور کنم؟ 


* اثر محمود دولت آبادی (عنوان از کتاب است)

* دوستان بی شک نوشته ی بالا از جناب دولت آبادی کبیر نیست. 

صبح باید با نون تازه شروع شه:)

صبح که رفتیم نون بخریم گفتم من نظرم عوض شد. صبحا من میرم نون تازه می خرم، خیلی رمانتیکه... 

برگشت و چپ چپ نگاهم کرد، گفت امیدوارم حرف نباشه و تا ابد یادت بمونه تصمیم و حرف امروزتو:دی 


+ تو کل عمرم 4 بار فکر می کنم نون خریده باشم!

+ پیاده روی صبح خعلیی می چسبه، خعلی

+ امروز عمه م بعد دو ماه از خونه ش به قصد خرید مایحتاج خونه رفت بیرون، عزیز دلمه... عزیز دلم



دلم برای پارسال تنگ شده... من پارسال هنوز بچه ی خیالی داشتم. 



خسسسه شدی

لحن خسه ی امید نعمتی چقد خوب و خوشه... همیشه بوده، از دیدنش تو خندوانه اندکی غمم شد، بس که از همگانی شدن سلیقه م غمگین میشم!


ضمنا یادم افتاد چقد سیبیل دوس دارم آخه، چقد دوس دارم آخه از این تیریپ سیبیلا و از اونجایی که دایی تنها کسیه که می تونم بهش حکم بگم، تصمیم دارم از فردا بگم مدل سیبیلشو تغییر بده و اون مدلی کنه که باب میل منه


صبح با صدای کوبیده شدن یاکریم به پنجره م از خواب پاشدم، خیلی بد و محکم خورد به شیشه و افتاد رو موتور کولر... دلم براش کباب شد. بهش گفتم اومدی امروزمم نارنجی کنی؟ 


با وجود اینکه خیلی کار کردم، دیروز و امروز، اما حالم خوبه. اقلا روحم خوبه و آروم... جسمم شاید نه، شاید خیلی خسه ست ولی راضیم :) الهی شکر 


+ یکی نیست که بهم بگه دیگه خسسسه شدی؟! هاه، صداها، دستها و بوها منو سخت دلتنگ می کنن. 

  ادامه مطلب ...