مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

من گذشتم از گذشته...

یهو می اومد و می پرسیدم چه عجیب که این موقع اومدی، چطور شده که اینجایی؟

می گفت هیچی حس کردم دلم تنگ شده! و گاهی زود به زود دلم تنگ میشه... حالا مدتهاست بی وقت نمیاد پیشم، این یعنی دلش تنگ نشده؟ 


نارنجی ترین روز مهر ماه بود اصلا :*

امروز یک روز نارنجی بوده، از این خفن تر که یه بسته ی خوشگل به دستم رسیده؟ بعد می دونید محتواش نارنجی بوده؟ بعدتر رفتم مهمونی غذاشونم نارنجی بوده؟ حالا نمیگم من دوس نداشتم غذاشونو ولی نارنجی بودنش خیلی سر ذوقم آورد. 

آقا سوال من اینه شمام هر ده روز یک بار آبگوشت می خورین؟ 


+ عارفه تو خیلی خوب و نازی...

+ من خیلی بد و بی شعورم، تنبلی می کنم برای هدیه دادن... خدا جون ممنونم که دوستام عین من نیستن *_*

+ من استوری اینستاگرام رو خعلی دوس دارم، توشم می خوام همش فعالیت کنم(!) واسه همون تعداد اندکی که می بینن. آقا آپدیت کنید اینستاگرامتونو لدفن، دلیل علاقه ی وافرم بهش همون موقتی بودنشه، می بینید وقایع لحظه ایم رو از اون ورم دیگه جایی ثبت نمیشه دری وریهام:))

یک مگی خجل

من خیلی خجل هستم، ولی مجبووورم کامنت های قشنگتون رو بی جواب تایید کنم و از فردا قول بدم همه رو جواب بدم. 101ی کامنت بی جواب دارم، باعث تاسفه... بغلتون می کنم از اینجا و می فشارمتون، خیلی زیاد :)

بابالنگ دراز

من چیزی ازش می دونم که اون نمی دونه، یعنی نمی دونه که من اینو درباره ش می دونم. گاهی نگران میشم و میگم نکنه کسی هم درباره ی من چیزی بدونه و خودم ندونم که اون می دونه...

این خیلی لرزناک و ترسناکه

پیاده روی به وقت صبح

همراهم انتظار داره هر ساعتی که خودش تمایل داره من هم آمادگی رفتن برای پیاده روی و کوه و جنگل رو داشته باشم. امشب گله کرد و گفت حواسم هست 3 روزه زیر قولت زدی و خوابت رو به من ترجیح دادی، بهش گفتم من نمیتونم یه روز 6 صبح یه روز 5صبح و یه روز 9صبح آماده باشم برای ورزش... باید ساعت مقرری داشته باشه و گفت حرفمو قبول داره، ولی خب منم بهونه گیر و از زیر کار در رو هستم! 

همیشه فکر می کنم چقدر همسر یکی مثل اون بودن سخته، با تمام آرامشش، با تمام دست و دلبازیش، باز سخته... اینکه دوس داره تو کارای مورد علاقه ش همراهیش کنی واقعا سخته... به نوعی حتی طاقت فرساست!

مهمون سرزده، بله یا خیر:)))؟

یه پستی تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم و یاد خواب تکراریم افتادم تو تختم قاه قاه خندیدم. خوابم اینه که متاهلم و یهو کلی آدم سرزده میان خونمون و من گیج و منگ و در شرایط بسیار نامناسبی هستم و دلم نمی خواد درو باز کنیم که طرف مقابلم درو باز می کنه...

الان که خوب فکر می کنم می بینم انگار این خواب رو سه باری دیدم و همشم بعد رفتن مامان اینا به مکه بود که هر روز سرزده واسم مهمون می اومد و من مدام در استرس و تنش بودم که فلان چیز رو نداریم، اون یکی چیز رو داریم، من دست تنها چطو از این همه آدم پذیرایی کنم؟:دی 

یه خواب مشابه اینم می بینم که چون بی ادبانه ست نمی شه بنویسمش:))

  ادامه مطلب ...

دلم می خواست...

دلم می خواست فردا که بیدار میشم یکی خیلی دوستم داشته باشه و منم خیلی خیلی خیلی دوستش داشته باشم

دلم می خواست فردا که بیدار میشم بهم بگه اینقدر غمم نباشه از دنیا و بیام با هم بریم گشت و گذار و خرید...

دلم می خواست فردا که بیدار میشم همینطور بی دلیل و الکی پول تو حسابم باشه، مثلا از کسی که ازم قرض گرفته بوده سالهای پیش... یا چمیدونم، همینجوری بی دلیل و از سر دوس داشتن پول ریخته باشه برام

دلم می خواست شب راحت بخوابم و صبح راحت بیدار شم

دلم می خواست صبح با صدای گوشیم بیدار شم و ببینم کسی که منتظرش نبودم و بودم بهم زنگ زده

دلم می خواست همین فردا یکی دعوتم کنه به یه سفر کوتاه رنگی رنگی

دلم می خواست خیلی بی هوا یکی بهم زنگ بزنه و بگه امروز یادم بوده و دعام کرده

دلم می خواست یکی بی اینکه چیزی از این روزهام بدونه بهم بگه تو خیلی خوبی، و این تو خیلی خوبی از سر ترحم نباشه

دلم می خواست یه بچه ی کوچولو تمام شب تا صبح رو تو بغلم باشه و من هر بار از دیدنش غرق لذت شم

دلم می خواست خیلی اتفاقی و یهویی پستچی با بسته ای که منتظرش نیستم بیاد دم خونمون

دلم می خواست خبرهای خوب بهم برسه و جان تازه بهم بده برای کار کردن

و در انتها دلم می خواست فردا جای اون کاری که باید انجام بدم سفارش کیک می داشتیم و سرم گرم کیک پزی و آب کردن شکلاا به روش بن ماری بود!


شماها دلتون چیا می خواد؟ بگید که بخونم خواستنیاتونو، شاید خدام خواست خواسته هاتونو بخونه، می دونید که خدا خیلی این ورا می چرخه! تازه اسمارتیزم دوس نداره و همه اسمارتیزامو میده خودم بخورم:دی

رمز از طریق دایرکت اینستاگرام

به سلامتی ایمیلمم دچار مشکل شده و نمیتونم رمز رو ارسال کنم. تنها راه باقی مانده دریافت رمز از طریق دایرکت اینستاست.


آیدیمم که چندین بار دادم و باز پرسیدین همونه, ضمنا ابدا اسم مگی و مگهان اونجا یادداشت نشه:) من اونجا فقط و فقط میم هستم، مچکککرم

It.s.mim.re  

دلم برای متین ترین آدم* هستی تنگ میشه

تصورش هم ممکن نبود...

تصور اینکه حامد بمیره، تصور اینکه عمه تنها شه، تصور اینکه دختر عمه ی مامانم که دوست و هم بازیمون بوده بخواد برای همیشه از ایران بره، که با پسر عمه بره، که هی عمه ها تنها تر شن و هی ما پابند تر به این شهر لعنتی که داره همه ی آدما رو ازمون میگیره، هر کدوم رو به نحوی... 

ای کاش وقتی کوچیک بودم تصمیمشون رو گرفته بودن و از این شهر رفته بودیم. من خیلی وابسته به آدمهای دنیام میشم، و این شهر نامرد تک تکشون رو داره ازم می گیره و من فقط می تونم نگاه کنم، می تونم تنهای تنها بشینم تو خونه ی بابام و نگاه کنم. 


+ نمی رسم رمز بدم،شاید یه کاری کردم که نیازی به دادن رمز نباشه


صبح بخیر

امروز روز مباهله ست، اگر فرصتی دارید درباره ش مطالعه کنید که مثل من بی اطلاعات عمومی نباشید؛) و اگر فرصتش رو دارید نگاهی به اعمالش داشته باشید و در نهایت اگر اهل روزه ی مستحبی هستید که خوشا به سعادتتون چون من فعلا روزه های قضام رو ادا نکردم و در واجبات مانده و درمانده ام چه برسه به مستحبات ؛) 


من امروز خوشحالم و حالا که برای نماز بیدار شدم بدون هیچ آلارمی احساس می کنم باید دلیل خوشحالیمو بگم، هرچند که خیلی غصه خوردم امروز و با روز نا آرومی رو گذروندیم و نمی دونم تا کی این اوضاع بد ادامه دار خواهد بود، ولی می تونم از خوشحالیم بگم که نه؟ هیچ چیز منو به اندازه ی قبولی عزیزا و دوستام تو دانشگاه خوشحال نمیکنه خصوصا اگر تو رشته های محبوبشون موفق به قبولی شده باشن و اینه که امروز واقعا خوشحالم، امسال سال پر قبولی و خوبی بوده گویا برای اطرافیانم، از بچه های 18 19 ساله مون تا کسایی که کنکور ارشد دادن و یا حتی برای مراحل بالاتر... خدا نگاه خاصشون بهتون باشه که دنبال علمید و مثل من بی دانش به زندگی ادامه نمیدید؛) 

و دوباره و پر انرژی، صبح بخیررر :دی *_*

دوس دارم با دوستام دوست شه ^-^

هیچ وقت اهل معاشرت با آدمهای جدید نبود، حالا که تو محیط کار و اجتماع قرار گرفته خیلی راحت تر و گرم تر با آدمها برخورد می کنه، خیلی آدمها رو بیشتر از پیش دوست داره و گاهی میگه چقدر فلانی نازه مگی، دوس دارم شخصیت مجازیشو(!) شنیدن اینا حالمو خیلی خوب می کنه. امروز یه دوستی میگفت اصلا می خوایم خواهرتو دعوت کنیم واسه تولد دوستمون کیک بپزه و من با خودم فکر می کردم چقدر دوس دارم خواهرم با دوستام دوست شه و دایره ی دوستای مشترکمون بیشتر و بیشتر شه هی...

یا دوست دیگه ای میگفت می خوای الان که تهرانه دعوتش کنم مثلا؟ و من چقدر خندیدم از تصور دوست شدن خواهرم با آدمای مجازی و چقدر حس جالبی بهم دست داد. دوست دیگه که میگم اینجا همیشه ساکته و یه دوست یواشکی و نازنینه، از اونا که احساس می کنم مال خودمن، که خاموشن و بی وبلاگ... یا شاید وبلاگ دار از نوع پنهونی(!) 

خیلی خوشحالم که خواهرم خیلی کمتر خجالت می کشه از ارتباط بر قرار کردن و گاها حتی خودش دوس داره قدم برداره برای ارتباط بیشتر... 

فردا روز شلوغی رو احتمالا در پیش خواهیم داشت، ساعت 6 صبح باید بیدار شیم و دست به کار برای درست کردن کیکی که باید چند ساعت بعدش تحویل داده بشه، خدایا مچکککرم که بهمون انرژی و امید میدی، فقط میشه یه کمی بیشتر تر بدی:* ؟