ببینید شما یک اشتباهی کردید و زندگی و اعصاب کسی را خط خطی کرده اید، از خرشانسی و یا خوش شانسیتان طرف مورد آزار و اذیت قرار گرفته هم به شما علاقه ای هرچند کم(!) یا شاید هم خیلی زیاد دارد، در هر دو صورت شما یک فرد خیلی خرشانس به حساب می آیید. خب حالا پرواضح است که شما می توانید از این فرصت سواستفاده کنید و بروید دنبال گرفتن حلالیت... همان کاری که خیلی از شما ها کرده اید، من هم احتمالا کرده ام.
طرف شما را می بخشد و می گوید برو به سلامت و من بخشیدم، هرچه بوده بخشیدم و حلال حلالی! واقعا هم بخشیده ها... دروغ گو که نیست! تو هم می روی به کار و زندگیت میرسی... فارغ از اینکه بخشیدن تنها قسمت کوچکی از ماجراست. مثلا ممکن است طرفتان تا آخر عمر به کسی اعتماد نکند، ممکن است توانایی دل بستن به آدمها را از او گرفته باشید، ممکن است برای سالهای طولانی نگاه و کنش و واکنشش تحت تاثیر آن حرکت نامهربانانه ی شما قرار بگیرد. ممکن است سالها هیچ چیز را مثل سابق قشنگ و رنگی نبیند و حتی ممکن است تصمیم بگیرد چندین سال دیگر تاهلش را به تعویق بیندازد و یا اصلا فکر تاهل را از سرش بیرون کند، چون آدمها را بد و دروغگو و فرصت طلب می بیند و حالا شما شریک خیلی خیلی گناه هایی شده اید که نباید می شدید، متاسفم اما مسبب همه ی این اتفاق ها شمایید. فراموش کردن بدی انسانها به آن راحتی ها که فکرش را می کنیم نیست... می شود بخشید، اما می شود فراموش کردنش که دست خودمان نیست! هست؟!
من آدم با اعتماد به نفسی نیستم و 99 درصد دوستان با اعتماد به نفس ترینهان... اما میتونم این اطمینان رو بهتون بدم که بی اعتماد به نفس هم نیستم.
ادامه مطلب ...
خدایا خدایا عیدییی بده! عییی دیییی بده! با صدای دختر همسایه بخونید(کلاه گرمزی!)
خدایا چگد هوات زشته امروز:دی :)) من بارون دوست دارم ولی امروز به نظرم هوا تاریک بود و اینشو دوس نداشتم.
+ بله امروز عیدی گرفتم، همین که دیروز نق داشتم و امروز نقم کمتر شده خودش بهترین عیدیه دیگه، ضمن اینکه راس راسی هم عیدی گرفتم؛) فردام احتمالا میرم دانشگاه و به کاری که استادم پیشنهادشو داده بود فکر می کنم. هیپ هیپ هورااااا
+ هیپ هیپ هورا منو یاد کتابی میندازه که به بچه ها تدریسش می کردیم تو آموزشگاه، یادش بخیر چه بچه بودم خودم، بمیرم برا خودم:دی
+ خدایا محمد نام های نامدار رو زیاد و محمد نام های نامرد رو کم کن، الهی آمین... وای که چقدر بده حرمت اسامیمون حفظ نشه :) خلاصه اینکه مواظب باشیم، طلب عیدی برای خودتون و من یادتون نره لدفن... زندگیم نیاز به عیدی های فراوون داره :)
خب بنده همین حالا حساب کردم که در طول دو روز گذشته تنها 3ساعت خوابیدم و الانم خوابم نمیاد و نشستم کارای پروژه م رو انجام میدم. سالمم واقعا؟
بعد چرا هرچی بیشتر کار می کنی، کارات بیشتر میشه؟ مگه نباس هی کمتر و کمتر بشه؟
+ واسه امتحانات هم فقط میتونم بگم الحمدلله، بگذریم که یه گند عظیم زدم! یه گند مسخره مثلا در حد دو دو تا چارتا که جاش نوشتم شیش تا مثلا... متاسف باشید برای مگی!
فردا یه امتحان خیلی سخت دارم که هیچ ربطی بهم نداره، صرفا چون رفتم تو کلاس استاد نشستم با دانشجوهاش مجبورم کرده برم و امتحان بدم که ببینه چه کردم، خیلی محتاجم به دعا :دی
و البته امتحان دیگه ای هم دارم که باز بهم ربط داره، قراره کارگاه هایی که برامون گذاشتن رو ازمون امتحان بگیرن جناب استاد، یعنی تو روووووح این استاد پیگیر! :دی
سرم سنگینه، خنده های بی وقفه و درگیری های خوب ذهنی هم حتی نتونسته حواسمو از نگرانی های دل کوچیکش پرت کنه. با اینکه می دونم فردا با استادم قرار دارم و راس ساعت 8باید بیدار شم خوابم نمیبره، دلم براش می سوزه، خیلی بچه تر از اونی بود که بخواد بفهمه شرایط مالیمون مثل سابق نیست... ما حواسمون بهش نبود، هر حقیقتی نباید تو خونه بیان شه ادامه مطلب ...
یک اینکه این روزها شکر خدا مفید می گذره، سخت و مفید...یک وقتی به ساعت نگاه می کنم و میگم خدایا کی ساعت این همه دوید؟ این روزا بیشتر از هر روزی مطمئن شدم برای موفق بودن و خوشحال تر بودن باید بیشتر کار کنم و کمتر بخوابم. اگر حال و حوصله ندارین و احساس خسگی و رخوت می کنین لطفا یکی دو تا هدف برای خودتون تعیین کنین و برای رسیدن بهشون تلاش کنین، ساعت خوابتونو کم کنین، هیچ کی از کم خوابی نمرده... بیشتر تلاش کنید، بیشتر زحمت بکشید و زحمت الکی هم نکشید، خیلی مهمه که انرژیتونو جای درستی صرف کنین.
دو اینکه امروز کارگاه یکی از هیجان انگیز ترینها بود، الحمدلله...
سه اینکه برای اولین بار وقتی بچه ها تو کلاس بودن بنده کیک شکلاتی پختم برای سفارش فردا و عاشقان حضرت را دیوانه نمودم. جالبه که خودم هیچ وقت هوس نکردم از کیکی که می پزم بخورم.
چهار امروز یکی از بچه های حاضر در کارگاه هم کلاسی دوران راهنماییم بود که از خارجه یک عدد لباس لوس برام هدیه آورده بود، هدیه های این چنینی هم که خب گفتن نداره خعلی می چسبه... خعلی لامصب
پنجمم که مهم ترینشونه این بود که بر خود واجب دیدم ازتون تشکر کنم بابت کمک های بزرگی که کردید، ایشالا از صورتحساب و هزینه های بیمارستانم یه کپی می گیرم و به ایمیل خیرین می فرستم. خب می گفتم، پسرک عمل شد و بعد عمل متاسفانه شرایط بدی براش پیش اومد که الحمدلله معجزه وار همه چیز به خیر گذشت و فعلا وضعیت جسمیش قابل قبوله. فقط هزینه هاش چند برابر شد و حالمون رو حسابی گرفت، تا ده روز دیگه هم باید بیمارستان بمونه... دعاش کنید، خیلی گناه داره، واقعا بچه ها نباس اینقد راحت واسه مشکلات قلبی جونشونو از دست بدن:(
نیک تر، زیبا تر و آهنگین تر از نام محمد آیا وجود داره؟!
+ یکی از حسرت های بزرگم اینه که اسم هانی رو "محمد هانی" نگذاشتیم. فکر کن که چقدر زیباست این اسم... جز علیرضا این اسم هم میتونست از اسامی دوتایی محبوبم باشه. من اسامی دو تایی رو دوست دارم، ولی خودم انتخابشون نمی کنم. یادمه اسم برادر کوچولوی دوستم حمید رضا بود و من خیلی دوسش داشتم و هنوز هم حس خوبی به این اسم دارم... محمد و علی اسامی خاص و خفن و عجیبی هستن همیشه به نظرم، نا گفته نمونه که نام اشباع امیر علی هم ابدا از اسامی محبوبم نیست.
یه بارم گفتم یک عدد اسم محبوب هم دارم که روزی اگر پسر دار شدم به اون نام صداش می کنم و همینقدر بگم که تو ایران نشنیدم اسم بچه ها رو بذارن و کاملا هم عربیه*_*
+ خدایا آفتابت رو شکر، خدایا نورت رو شکر، همینجور روح و شکوه و رحمته می پاچی به شهرمون، می میرم برات آخه من...
+ یه اتفاق بدی دیروز افتاده که ازش فاکتور می گیرم فعلا و به خوشی و سر خوشیم می رسیم.
همیشه وقت باز کردن ایمیل ضربان قلبم بالا می رفت و هنوز هم میره، با اینکه مدتهاست هیچ ایمیل جالبی از کسی دریافت نکردم.
هیچ وقت اس ام اس و پی ام اپ هایی مثل تلگرام برام شادی آور نبود و هنوز هم نیست.
خدایا میل باکسم را اتفاقناک کن،مرسی اه
اعتراف می کنم چیزایی بوده تو زندگیم که ذهنمو درگیر کرده این روزها و من دارم ازتون مخفیش می کنم... شاید مهم نبوده باشه، اما سختمه نگفتنش...
ربط به گذشته هام داره، می نویسم ازش، اما رمزی و رمز هم جدیده