دوست گرامی، ایکاش شبا زود نمیخوابیدی و از اون مهمتر صبحها این همه زود پا نمیشدی
+ امضا یک شغل آزاد دار!
امشب وقتی اومدم توی تختم احساس کردم خیلی حالم خوبه، یهو یادم اومد دلیلش اینه که بعد مدتها به خودم حال دادم و یه مانتو خریدم. امیدوارم که خوش بشینه به تنم...
بعد ۱۰ روز پسر رو دیدم، چند روزی اون سفر بود و بعدم من تهران بودم. خلاصهش که نشده بود ببینیم همو... چقد چسبید ملاقات شبانهمون، با اینکه مجبور شدیم بریم دکتر ولی بازم خوب بود. چقد حرف زدیم با هم و بهش از بهسا گفتم، از وبلاگم، از خیلیهاتون... پسر همیشه به بهترین شکل با قضایای این چنینی برخورد میکنه و همیشه سعی میکنه خودشو مشتاق آشنایی با دوستان مجازیم نشون بده:دی
دلیل دیگهی خوشحالیم؟ اینکه این ماه بالاخره احتمالا یه سفرکوچولو میرم، به کجا؟احتمالا شهر محبوبم شیراز... البته شاید ^_^ اگر شاهچراغ، سعدی و حافظ بطلبن
کاش بلیت هواپیما اینقد بیخود گرون نبود. ۵۰۰ تومن برای این هواپیماها یه کم زیاد نیست؟
+ حال خنک مثل خنکی پتو، بالش و تخت یه حال دلچسبه:)
من همیشه حالم با زمستون خوبه، همین که هوای سرد رو دوست دارم و هم حس آخر سال برام خیلی خواستنیه...
متاسفانه پسر روزای خیلی بد کاری رو میگذرونه و من هم بلد نیستم حالشو خوب کنم، البته که اون میگه بدون ذرهای اغراق با بودن من و مهمتر از اون خوشحال بودنم همه درداشو فراموش میکنه... امیدوارم اینجوری باشه و امیدوارترم که یاد بگیرم کمک کنم حالش از اینم بهتر شه، خدایا چرا دعام اینقدر بیاثره؟
دیشب اولین یلدای دوران نامزدی خواهرم و میم بود، میم خیلی عزیزه برام ولی گاهی فکر میکنم چرا با این همه تفاوت دارن به شروع زندگی مشترک فکر میکنن؟ و از اون طرف به این فکر میکنم که ازدواج چه سنتی و چه غیرسنتیش هرگز یه انتخاب مطلقا عاقلانه نداره، همیشه ذرهای دیوونگی میخواد! همونطور که من و پسر کلی فرق داریم و همه تفاوتا رو نادیده گرفتیم و حتی به آیندهی مشترک هم فکر میکنیم.
دیشب خونوادهی کوچولوی ما ۲۰نفره شده بود و بسی دور هم خوش گذشت، یلدا برای من به شلوغیشه... آخر شب عین تولدای قدیم نشستیم دور هم خواهرم کادوهای یلداش رو باز کرد:دی به این فکر کردم اوه چقد گذشته از آخرین تولدی که ۲۰ ۳۰نفر مهمون داشتیما
+ کاش همه چیز بهتر شه، کاش پسر بیشتر تلاش کنه و ناامید نشه از نامردی سازمانی که باهاشون همکاری میکرده:(
+ باورم نمیشه از عمر رابطهی من و پسر، بیشتر از یک سال گذشته... پارسال دی ماه یه هدیهی قشنگ برام خریده بود و گفته بود مال شب یلدا بوده اما سفارشش رو دیر حاضر کردن... هیچوقت حال خوب اون روزمو یادم نمیره
+ امسال تصمیم داشتم براش عطر بخرم، اما فکر کردم دلیلی نداره این کارو بکنم که اونم در جواب بخواد دوباره هدیهای برام بخره...جاش امیدوارم بتونیم قبل تولدامون یه حرکت هیجانانگیز دوتایی داشته باشیم.
+ دارم از نوع رابطهمون لذت میبرم و امیدوارم همینطور سالم ادامه پیدا کنه، اگر چشمم شور نباشه باید بگم رابطهمون بسیار زیاد محترمانه و غیر صمیمی داره پیش میره، اینکه میگم غیر صمیمی منظورم صمیمیتهای بیجاست که عموما تو روابط دوست دختر/پسری اتفاق میفته
دیگه از این عجیبتر که خیلی خیلی خیلی اتفاقی! چوپان رو ببینم در قزوین؟
خدایا بیا منو بخور
+ در کمال ناباوری ما از قبرستون تا سینما و حتی در قزوین هم به هم میرسیم. عجیب اما واقعی:/
از روزی که دوستای معمولی هم بودیم من میدونستم دوس داره یه روزی برم دنبالش و ببرمش یه جایی... یعنی من رانندگی کنم. امروز صبح در حالیکه داشتم از شدت بیخوابی فنا میشدم براش نوشتم دوس داری بیام دنبالت ببرمت فرودگاه؟ گفت نه زحمتت میشه
براش نوشتم میترسم دیر شه و از پرواز جا بمونی تا حاضر شم، بهتره خودت بری، در جوابم نوشت نه جا نمیمونم اگر بیای دنبالم خیلی خوبه آخه خیابونام صبح زود جمعه خلوته:دی
اینگونه بود که من بالاخره طلسم رو شکوندم و رانندگی کردم و اون کنارم نشست:)
+ امروز صبح حسابی احساس مفید بودن کردم
+ شب عروسی دوست صمیمیم دعوت بودم، وای چقدر زیاد خوش گذشت و وای نمیتونید تصور کنید وقتی سمیرا منو تو جمعیت دید و اشک ریزان با لباس پفیش اومد بغلم کرد. من اشکشو پاک کردم و عکاس گفت محشر بود این تصاویری که ساختین:دی
+ توی عروسی پیام بانک اومد و اعلام کرد یه پول کوچیکی که باید به حسابم واریز میشد و نشده بود، بالاخره واریز شده، من ذوق، ذوق، ذوق... تکمیل شد خوشیهای امشب
کسی اینجا پیشنهادی برای یه کار مشترک هیجانانگیز دو نفره داره؟
مثلا من خیلی دوست دارم با هم بریم سفر ولی نه خودم راحتم با دوستپسر! سفر برم و نه دوست دارم به اطرافیانم بگم، پس این قضیه منتفیه
یا دوست دارم یه شب تا صبح بریم یه جای دور و حس هیجان و کمی ترس رو تجربه کنم!
یا دوست دارم یه چیزی رو انتخاب کنیم و برای آیندهی احتمالیمون بخریم.
+ لطفا پیشنهاداتتونو تو صندوق انتقاد پیشنهاد بندازید:دی
فردا تولد دوستمه، دوستی که نمیدونم چطور اینقدر راحت در دنیای حقیقی جاشو تو دلم واکرد، آخ وقتی فکر میکنم میبینم چقدر خاطره داریم با هم...
فکر که میکنم میبینم یادم نمیاد وقتی نبود چجوری بود زندگیم، عین اینایی که بچهدار میشن و میگن یادمون نمیاد قبل بودن بچه زندگیمون چطور میگذشت...
این پست رو اینجا نوشتم چون خواستم یه بار دیگه از مگلاگم تشکر کنم که تو رو به من داد، میدونم احتمالا دیگه وبلاگمو نمیخونی...
+ انگار همین دیروز بود که تو رو اون صندلی رو به روی پنجره نشسته بودی و از طبقه ۱۱ ناامیدانه بیرون رو نگاه میکردی... با دیر رسیدنم رسما ناامیدش کرده بودم و من هنوز همونم و هنوز همیشه دیر به قرارام میرسم. هاه...
وای، نمیدونید که چقد حال خوبی بود.چقد هیجان داشتم و چقد چقد از اون روز به بعد زندگیم خوشرنگتر شد.
دختر امشب به من خیلی خوش گذشت، شاید سالها بعد یادت نیاد چطور یه شب بعد از خستگی ساعتای طولانی کار بهت خوش گذشته بود، اما حقش اینه اینجا بنویسم که چطور شبی بود امشب...
خونهی ما از هم فاصلهی زیادی نداره و امشب که نشسته بودم سر میز شام که برام نوشته بود داره میاد دنبالم که حتی شده چند دقیقه با من باشه، دختر قندی تو دلم آب شده بود که نگو... شاید با خودت فکر کردی خواسته بهم هدیهای چیزی بده که همچو قراری گذاشته اما نه، اون واقعا اومده بود که فقط و فقط چند دقیقه با هم باشیم، فکرشو بکن...
.............
درست سر ساعت ۱۱:۱۱ شب بهش گفتم اگر موافق باشی من میخوام تو کافه بشینیم و حرف بزنیم، شاید با خودت فکر کردی میخوام از آینده حرف بزنم اما نه، برام کافهی باز پیدا کرد که تا ۱ صبح مجال نشستن و صحبت کردن بدن
..............
من چای دمی لاهیجان خوردم و تو چای مراکشی، مثل همیشه با سرچ به این انتخاب رسیدی و من مثل همیشه بیهیجان و پایبند به گزینهی همیشگی، چای لاهیجان... داشتم میگفتم، شاید با خودت فکر کردی میخوام از آینده حرف بزنم اما نهایت من حرف زدن از همین الان بود. همین الان که تو یه پروژهی جدید گرفتی و نمیدونی به سود میرسی یا زیان، همین الان که من هر روز تا دیروقت کار میکنم و خودمونیم میدونم تو دلت خیلی بهم افتخار میکنی
امشب به من خیلی خوش گذشت، چون تو لیمو ترش و عسل دادی بهم و باعث شدی یاد بچگیام بیفتم، بهم خوش گذشت چون از انتخاب چای مراکشی راضی بودی و داشتی از کنارم بودن کیف میکردی... بیاینکه حرف عاشقانهای بزنی، بیاینکه بهم بگی داری کنارم کیف میکنی
من حالم خوب بود، حتی حالم خیلی خوب بود، اما وقتی برگشتم خونه و دیدم نوشتی: “خوشگلتر از همیشه شده بودی امشب” حقش نیست بگم امشب خیلی خیلی خوش گذشته بهم؟
من تو این وبلاگ خلوت خوانندههای عجیبی دارم...
خوانندهای که ایمیلم رو از کامنتها پیدا میکنه و برام مینویسه، ایمیلهای بینام و نشونی که از شماهاست هم حالمو خوب میکنه و هم بد... اگه یه روزی نباشین چقدر سختم میشه زندگی
بدترین اتفاق این روزها؟ پرت شدن به گذشته، بله بدترین اتفاق این روزهای من برگشتن به گذشته و شخم زدن خاطراته...
+ بابالنگدراز عزیزم، امیدوارم زنده و سلامت باشی
هر آدمی تو یه سری زمینهها خسیسه، یکی از خساستهای من تو خرید کتاب از فیدیبوئه... هر بار میام هزینهش رو پرداخت کنم میگم که چی انقد پول بدم خب فردا میرم از کتابفروشی میخرمش دیگه:دی
+ چقدر کیف میده کتاب خوندن در ایام بیاینترنتی، من برای اولین بار دزیره رو خوندم ^_^ جلد اولش تموم شده و دارم جلد دوم رو شروع میکنم، چقد دوسش داشتم تا اینجا