مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

وقتی از تفاوت‌هامون می‌نویسم.

(کامنت‌هاتون هست ولی نمی‌دونم مشکل چیه که جوابم ثبت نمیشه و برای همین مجبورم  یا بی‌جواب بذارمشون... یا دیرتر به شکل بیات جواب بدم:دی)


۱. دیشب دوباره رفتیم بیرون و با هم صحبت کردیم، دیدین میگن یه اتفاق بد میفته و دیگه ورق بر‌میگرده، شده ماجرای ما... سوتفاهم پشت سوتفاهم و اصلا نمی‌دونم از کجا شروع شد ولی می‌دونم خیلی روزای بی‌خودی رو گذروندیم.

۲. خیلی سخته حرف زدن از ماجراهای دو نفره چون من مدام به این فکر می‌کنم که آیا اون راضی هست که درباره‌ش به دیگران بگم؟ از اتفاقای خصوصیمون بگم؟ و این خیلی وقتا مانع از نوشتنم‌ میشه 

۳. از ناراحتی و دلخوریم بهش گفتم، تو حرفام چند بار بهش توهین کردم‌ و الان خیلی پشیمونم، اینکه میگم توهین منظورم اصلا دعوا و فحش و ... نیست. خدا رو شکر اصلا کارمون به اونجاها نمیکشه و همیشه تو شرایط نرمالی هستیم. 


بین حرفامون بود، یهو گوشیشو برداشت که نوت برداره، اتفاقی چشمم خورد به یکی از نوشته‌هاش... در کمال ناباوری متوجه شدم از خصلت‌های من نوشته و باورم نمی‌شد این کارو کرده، به طرز عجیبی خنده‌م گرفت و خواستم گوشی رو از دستش بگیرم و مقاومت کرد(اصلا باورم نمیشه من بودم که سعی داشتم گوشی شخصی کسی رو بگیرم و نوتهای خصوصیش رو بخونم) نداد و همونطور با خنده بهش گفتم کارت خیلی زشته... تو درباره‌ی من نوشتی و من می‌خوام بدونم درباره‌م چی نوشتی، گفت کار تو بدتره چون گوشیمو نگاه کردی و چیزی رو دیدی که نباید... بگذریم، بهش گفتم خیلی جالبه که از بدی‌هام نوشتی، خیلی خیلی جالبه و البته دردناک، گفت این نوت جدید نیست و من خوبیتم نوشتم، گفتم بگرد و پیدا کن... اگر شما چیزی دیدین منم دیدم، خلاصه با قلبی پر از درد مجبور شدم باور کنم که خوبی‌هامو ننوشته و اصرار کرد که خوبی‌هامو تو ذهنش داره و میتونه ساعت‌ها درباره‌شون حرف بزنه اگر اینا رو نوشته برای این بوده که نقاط ضعف هر دومون رو داشته باشه که هم خودش کمتر اذیت شه و هم من... و اینو درست میگفت چون از بدیهای خودشم نوشته بود. ولی برای من بازم سخت بود چون حتی تو وبلاگمم اگر از بدیش نوشتم، خوبی‌هاشم نوشتم...


خیلی روزای بدی بود و این اتفا‌ق‌ همه‌چیزو بدتر کرد، من اشتباهاتمو پذیرفتم و اون هم همینطور ولی نمی‌دونم چرا اینقدر انرژیم کم شده برای ادامه‌ی رابطه... اون می‌خواد که رابطه ادامه داشته باشه، من هم می‌خوام ولی قلبم شکسته:(... واقعا میشه کسی رو تو زندگی پیدا کنم که از پسر باشعورتر باشه؟ و آدم به این با شعوری چطور تونسته اینجوری غصه به قلبم بده:(؟

——————————-


+ وقتی بحثمون میشه من دوست دارم داد بزنم، اما وقتی با آرامش مسخره‌ی اون مواجه میشم خجالت می‌کشم و  بحثامون در سکوت و آرامش تموم میشه،

و اینجوریه که حس می‌کنم دردش رو دلم می‌مونه

+ فعلا شرایط خوبه و ادامه میدم جریان رو، فقط خواستم ماجرای دلخوریم اینجا باشه:)

پایان رابطه

همه‌چیز خوب بود تا اینکه بحث یکی از تفاوت‌ها پیش اومد، یهو انگار خاک مرده پاشیدن تو روزام... فکر می‌کنم این رابطه که این همه مدت برام حس‌های خوب داشت، چرا باید اینجوری تموم شه؟


+ حالم خوب نیست، البته عادی‌ام... بچه که نیستم بشینم غصه بخورم برای چیزی که نمی‌دونم اصلا مال من بوده یا نه؟ ولی خب ترجیحم این بود رابطه‌مون ادامه داشته باشه و ترجیح میدادم اینقدر راحت بخاطر مشکلاتی که داریم از همدیگه نگذریم، اما انگار هر دو به یک میزان به هم بی‌‌علاقه‌ایم!!! و قرار نیست تلاشی کنیم براش...

+ امروز می‌بینمش احتمالا، اگر اتفاق تازه‌ای بیفته میام و می‌نویسم

دوس دارم که هیچ‌وقت بهم حس بدبختی نمیده و همیشه حس می‌کنم دستش برای خرج کردن بازه

نمی‌دونم قبلا نوشتم یا نه، امیدوارم تکراری نباشه... یه روز وقتی حرف از کار و در آمد بود بهش گفتم من که ترجیح میدم ندونم پارتنرم چقدر درآمد داره و اینجوری آرامش بیشتری دارم. چون میدونم خودش میرسونه یجوری و گشنه نمی‌مونیم که... ولی اگر بهم بگه ممکنه دچار استرس بشم از عددی که میشنوم(در واقع از کم بودنش بترسم) این بود که هیچ‌وقت حرفی از درآمد و ... نمیزد. دیشب وقتی حرفا به سمت مسائل مالی کشیده شد، که اصلا خودش حرف رو‌ به اون سمت و بهم گفت احساس می‌کنم درآمد ثابتم برای جمع کردن یه زندگی اصلا کافی نیست(کار دومش پروژه‌ایه و درآمد بهتری داره ولی نمیشه به همیشه بودنش اعتماد کرد) 

بعد از یه ساعت ازش پرسیدم میتونی بگی ماهانه چقدر میتونی خرج کنی؟(با کسر قسط‌های احتمالی) و بهم گفت و به نظرم عدد کمی بود و اصلا اصلا هم دچار استرس نشدم. انگار برام مهم نیست اونقدری که قبلا بود و فکر‌ می‌کنم استقلالم باعث این آسودگی خاطر شده... گرچه کار منم ثابت نیست، ولی الحمدلله شرایط بدی ندارم. 


+ امشب قراره دوباره صحبت کنیم ^_^

برای اولین به طور کاملا واضح درباره‌ی مسائل مالی صحبت کردیم...


+ نمی‌دونم درسته درباره‌شون نوشتن یا نه

سبک سنگین کردن ماجراها و تعیین تکلیف رابطه

برای اینکه یادم باشه ۱۵ مهر چی شد، چقدر حرف زدیم، چقدر دلم سنگین شد و چقدر نیاز داشتم گریه کنم... اما نکردم، ادامه دادیم مکالمه‌رو

صبح کافه رشت و عصر کافه هتل... وقت خداحافظی گفت مگه چی می‌خوایم از زندگی جز همین آرامش؟



+ بحث اینه که ما واقعا در کنار هم میتونیم به آرامش برسیم؟ تا همیشه؟ شاید بشه و شاید نه... 

از تو نوشتن

چند ساعت بعد از آخرین دیدارمون:


برام نوشت سلسله‌ی موی دوست... 

براش نوشتم حلقه‌ی دام بلاست؟



کافه‌ای توی دل شهر

امروز برای بار دوم سر جریانی ازم دلخور شد و اول که با خنده و‌ شوخی سعی کردم جریان رو جمع کنم، اما بعد یه مدت فهمیدم به معنای واقعی دلخوریش عمیقه... 

اشتباه از من بوده و اون فکر میکنه مسخره‌ش کردم:( 


+ یه روز خوب با پایان بد در کافه فوتون

+ تمام مدتی که با هم بودیم به تماس کاریش جواب داد و سرچ کرد که چجوری دستگاهشو تعمییر کنه و ... هر کاری کرد که مجبور نباشه باهام صحبت کنه

+ کاش اقلا بلد بودم معذرت بخوام

یه دوست مجازی، به اسم فرحا

ازم پرسید فکر می‌کنی کجا هستم، حدسم این بود که باید کوپنهاگ باشه و درست بود، فرداییش که امروز بود پیام داد فک می‌کنی الان کجام؟ حدس زدم تو مغازه‌ی خاصی باشه که یادم افتاده که غلط بود

 گفت نه نه، اومدم یه کشور دیگه و در کمال ناباوری پرسیدم رفتی سوئد؟ 

نوشت بخدا دارم ازت می‌ترسم:)))))))


+ ازم بترسید، من حس ششمم جدیدا خیلی خیلی اکتیو شده

سینماهای رشت

ماهی یک بار ساعت ۱۰ شب هوس می‌کنه بره سینما و پیشنهاد میده که بریم؟ 

و ماهی یکبار براش توضیح میدم که آخرین سانس‌های سینمای رشت ۹ شبه و هر سری یه آه میکشه میگه آخه چرا؟



وقتی پسر خیلی راحت با شما، دوستای وبلاگیم کنار میاد و از شنیدن درباره‌تون استقبال میکنه

رفتم محل کارش، وقتی داشت کار می‌کرد من با چیز میزای موجود در محل کارش مشغول بودم و صدام در نمی‌اومد، صدام کرد که خانومچه؟ چرا خودتو گم و گور کردی بیا دور و برم باش دیگه... 

براش تعریف کردم که یکی از دوستای مجازی آقام ازم درخواستی داشته و منتظر شدم ببینم واکنشش چیه، دیدم ساکته حرفی نمیزنه و منتظره ادامه‌ش رو بشنوه، بهش گفتم لطفا واکنش نشون بده دیگه... گفت چه‌واکنشی مثلا؟ گفتم نظرتو بگو خب

گفت اگر برای خودت هم هیجان داره حتما این کار رو بکن

یه حس خوب و عجیبی بهم  دست داد از این حجم آرامش و خونسردیش، و البته از همه مهم‌تر اعتمادی که بهم داره... فردا باید بیشتر درباره‌ش صحبت کنم باهاش و اگر واقعا موافق باشه شاید این کارو بکنم و در نهایت بهتون میگم جریان دقیقا چی بوده


+ بحث اصلا اجازه گرفتن ازش نیست، فقط دوس دارم حتما در جریان کیفیت ماجرا باشه

امروز اتفاقی چشمم به گوشیش خورد و دیدم تو‌ دیجی‌کالا داشته قابلمه انتخاب می‌کرده:)))))) اونقدر خنده‌م گرفته بود که خدا می‌دونه

وقتی چای می‌خوردیم یهو گفت امروز داشتم ست‌های قابلمه رو‌‌ نگاه می‌کردم دیدم فلان برند چقدر قابلمه و تابه‌ش قشنگه:دی یعنی مونده بودم چه واکنشی نشون بدم:))) فقط تونستم بگم‌ اصلا خبر از برندا و قیمتاشون ندارم:دی 

فکر کنم اولین آقاییه دور و برم که همچین روحیاتی داره و برام خنده‌دار و البته بامزه‌ست، اینقدری عاشق کاسه بشقابه که من پیشش کم‌ میارم. از اون بیشتر علاقه به قابلمه و قاشق چنگال داره:دی فک‌‌ کنم امسال اگر دوستیمون ادامه‌دار شه برای تولدش یه دست قاشق چنگال بخرم


+ اگه اومدم پرسیدم چی بخرم براش؟ یادم بندازین لطفا

مردی بدون سایه

بعد مدتها تونستیم همو ببینیم، بهش میگم آخرین روز تابستون و اولین روز پاییزو با هم بودیما... 


+ چای آلبالو خرید برام و چون قرار نبود چای بخوریم و دعوتش غیر منتظره بود خییییلی بهم چسبید. 

+ چهارمین فیلم سینمایی عمرمونو با هم دیدیم. تصمیم داریم ۵می رو همین روزا که اونم رشته و منم هستم بریم ببینیم.

+ من تجربه‌های جدید رو دوست دارم و فردا یه تجربه‌ی جدید کاری در انتظارمه، امیدوارم عالی پیش‌ بره