- وقتی اوضاع بهتر شه برنامهت چیه؟
+ دیدن تو
چه روزای سختی رو میگذرونیم، من پر از حس ناکامی و تلخیام...
+ نمیدونم چرا تو این روزای بیکاری خاطرات گذشته اینقدر برام پررنگ شدن... سعی میکنم بیشتر از یه حدی بهشون اجازهی جولان ندم
+ خدایا صبر تحمل این روزا رو به همهمون بده
+ ......
باید یه کاری برای خودم و روح خستهم میکردم، به خودمون حال دادم و ۲ تا لیوان قشنگ سفارش دادم.
+ خدا وکیلی خیلی سعی کردم از واژهی ماگ استفاده نکنم، راستی راستی انگار لیوان از واژههای زبان بیگانهست و ماگ زبان مادری...
+ امیدوارم از نزدیکم خوشگل باشن و از اون مهمتر تو هم با دیدنشون خوشحال شی
دلیلش نمیدونم چی بود، ولی دلم نمیخواست جز وبلاگم جایی باشم، دلم نمیخواست وبلاگم پیج داشته باشه یا نمیدونم چی... اما حالا میذارمش اینجا، پیج بستهست و من احتمالا فقط عکس کتابامو توش میذارم ولی خب قابلیت چت داره و منم میتونم فالوتون کنم و اینش خوبه
اینجام اونقدری خلوت هست که بتونم آدرس بذارم...
let.s.be.honest
آدرس اینستگرام منه
حسودیم میشه به جمهوری اسلامی که با تمام بدیهاش هنوز این همه عاشق داره...
+ شاید شما بگین اینا که به نسبت مخالفاشون تعدادی نیستن، ولی به نظر من کم نیست این همه آدم که تو راهپیماییها شرکت میکنن، که تو رایگیریها شرکت میکنن...
پسر یه اخلاق بامزه داره، وقتی من یه چیزی دارم و به سلیقهش نزدیکه میگه حیف شد، ایکاش من اینو برات خریده بودم! مثلا من یه کیف دارم که مدلش بامزه و البته عجیبه... امروز بهم گفت ایکاش من این کیف رو برات خریده بودم مگی خیلی دوسش دارم!
+ بهش گفتم خب من یه کیف بامزهی دیگه سراغ دارم دوس داری اونو برام بخری؟ بیدرنگ گفت بله خیلی دوست دارم:)) :دی
+ من فهمیدم همه چیزو باید به پسر مستقیم بگم، درخواست کنم، واضح حرف بزنم، نه فقط در مورد خواستههام... در مورد همهی مسائل زندگی اون نیاز داره واضح باهاش صحبت بشه نه مثل کاری که من میکنم... خلاصه که فرمون رابطه رو دارم دستم میگیرم:دی
+ نمیدونم این رابطه به کجا ختم میشه ولی من تا اید مدیونشم که اینقدر یادم داد و بزرگم کرد.
یکی از چیزایی که تو این رابطه متوجهش شدم اینه که مدام در ارتباط بودن با هم اصلا خوب نیست، اگر مدام با هم چت کنید یا تلفنی هر اتفاقی که میفته رو به سمع و بصرش برسونید نتیجهش میشه اینکه وقتی کنار هم نشستید دیگه حرفی ندارید!
+ پسر تو هیچوقت اینجا رو نمیخونی، اما کاش بدونی من کنارت چقدر بزرگ شدم... چقدر رشد کردم و چقدر خودمو بهتر شناختم
اولین باری که اسمم رو با میم آخر صدا کرد، بهش گفتم چه قشنگ صدام کردی و گفت اون حرف م آخر اسمت، میم صمیمیت بود. حالا درسته من دوس ندارم خودشو مالک من بدونه ولی اون میم آخر اسمم دیگه میم مالکیته دیگه الله وکیلی!
دهه
دیروز متوجه شدم پسر وقتی ناهار خوب با خانوادهش میخوره، وقتی با هم میرن مثلا شب دوری میزنن و کافهای میرن به من نمیگه
نمیدونم چه برخوردی باعث شده فکر کنه باید ازم مخفی کنه خوشیهاشو:/ ولی مطمئنم خودم باعثش شدم.
+ از طرفی اگر جایی بره و بهش خوش بگذره حتما حتما سعی میکنه همون روزا منم ببره و خیالش راحت شه
۱۵ بهمن ۹۸
من اومدم سالن دوست دوران راهنماییم و موهامو سپردم دستش که برای اولین بار، روش رنگ بذاره، رنگ؟ مش؟ کی باورش میشه که من اصلا تفاوت اینا رو نمیدونم و تازه برام مهمم نیست که یاد بگیرم!
امیدوارم قشنگ شه، از قضای روزگار تو همکلاسیامون چند تا آرایشگر داریم ولی ایشون کار موهاشون از همه خفنتره و خلاصه دلیل انتخابم این بوده...