توضیحات تکمیلی در مورد پست قبل:
من دیروز ظهر هدیهی تولد گرفتم اما اونی که سفارش داده بود رو نه، دلیل ناراحتیم فقط و فقط از این بود که چرا توی کارهاش تاخیر داره... چرا یادش نبوده که زودتر سفارش بده، من اگه جاش بودم اونقدر صادقانه تعریف نمیکردم که کادوت نرسیده و مجبور شدم یه کادوی عجلهای دیگه بخرم(کادوی دومش از نظر مادی با ارزشتراز اولی بود که هنوز نرسیده)
نمیدونم چرا یادم رفت پای پست بنویسم که کادوی تولدمو ازش گرفتم و اتفاقا خیلی خیلی هم کادوشو دوست داشتم...
امروز تولدم بود، مرسی اگه یادتون بود و باور کنین خیلی خیلی هیجانانگیز بود تبریکاتون ^_^
——
امسال سعی داشتم از تولدم و کلا امروز انتظار خاصی نداشته باشم که احیانا تو ذوقم نخوره، ولی با همهی این انتظار نداشتنا هم پسر تونست گند بزنه به حالم...
چطوری؟ با خبر اینکه کادوت فردا میرسه
دلیل ناراحتیم؟ دیر رسیدن کادو؟ نه واقعا نه... فقط دلیلم بیتوجهیش بود، فقط اینکه میدونم میتونسته از ۳ماه قبل هدیهمو سفارش بده و نداده... درست مثل کادوی دیگهای که بعد از مناسبتش بهم داد و دیگه برام هیچ ارزشی نداشت...
+ نوشتم که تا ابد یادم بمونه بیفکریشو
اون بلد نیست برای ولنتاین واسم هدیههای مناسب روز ولنتاین بخره، حتی میتونم با اطمینان بگم اصلا نمیدونه ولنتاین کی هست. ولی بلده وقتی گشنمه بیخبر برام سیبزمینی سرخ خورده از رستوران محبوبم سفارش بده و بفرسته دم خونه...
+ پسر معمولی من نمیدونی چقدر کارات برام دلنشینه
باورم نمیشه یعنی ما یه روزی دوستای معمولی هم بودیم؟ دوستای خیلی خیلی معمولی؟ اونقدری که من هیچوقت فکرشم نکرده بودم تو میتونی یه روزی آدم مهم زندگی من بشی؟
+ چقد یهو همهچی عوض شد.
بعد نماز صبح پنجرهی اتاقمو باز کردم و سعی کردم از صدای بارون لذت ببرم...
+ حالم حسابی خوبه و فقط خدا میدونه چقدر این صدا تونست بهم حس نشاط بده
ما تو مکالمات روزمرهمون همدیگرو به اسم صدا میکنیم، با واژههایی مثل گلم، عشقم و ... بیگانهایم.
شب که آمادهی خواب بودم و تو تخت با کتابم مشغول بودم دیدم بهم پیام داده و تو پیام منو حبهی قند خطاب کرده
کتاب کافه اروپا رو سفارش دادم برام بیارن و از این بابت بسی خشنودم.
+ من اطلاعات سیاسیم خیلی ضعیفه و اگر هم اطلاعاتی دارم از اخبار صدا و سیمای ایران یا اخبار ضد ایرانیه، اگر شما هم فکر میکنید در سیاست دانای کل هستید ازتون خواهش میکنم حداقل ۲ تا کتابتو حوزهی علوم سیاسی بخونید.
+ این اولین کتابیه که دارم در این رابطه میخونم، به پیشنهاد بانو فرح رفیق سابقا مجازی و اکنون حقیقی ^_^
من همیشه ماه دی رو دوست داشتم، دی ۹۸ میتونستی خیلی مهربونتر باشیا...
از اینا که بگذریم باید اینجا ثبت کنم که در دی ماه ۹۸ دیدار با ۳تن از دوستان وبلاگیم زنده شد، اولی در شیراز دومی در رشت با رفیق گرامی که تازگی اومده و در استان همسایهی ما زندگی میکنه و در آخر بانو فرح! آخیش این آخری داره میاد که فردا شب هم پیشم بمونه
صدبار گفتم صد بار دیگه هم میگم دوستی که بیاد و شب پیشت بمونه دیگه دوست نیست، رسما عضو خونوادهست ^_^ خیلی خوشحالم از اومدنش...
براش یه عکس میفرستم و میگم من یه همچین اتاقی میخوام، میتونی بسازیش برام؟
با یه استیکر نومیدانه مینویسه خدا کنه که بتونم.
+ یه اتاق چوبی و یه میز کار و یه تخت یه نفرهی چوبی با یه عالم بالش روش
شب اول حدود ساعت ۱۲ شب بود که گفتم باید قبل خواب چای بخورم و رفتم سمت کافه ژولپ، در کمال ناباوری باز بودن و داشتن تعمیرات میکردن
ساعت کاریشون رو که پرسیدم گفتن تا ۱۱:۱۵ غذا و چای سرو میشه بعدش بیرون بره، گفتم پس چای بیرون بر لطفا و گارسون مهربون چای رو آورد روی میز و گفت میتونید تا هر زمان که خواستید اینجا باشید.
+ من از کارکنای کافه که این همه مودبن و در عین حال با همه صمیمی نیستن خیلی خوشم میاد.