مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

مگی مافنگی

از ساعت چهار عصر امروز شروع شد، پشت هم تهوع و پشت هم دردهای شکمی و پشت هم ترس و وحشت...

من اعتراف می کنم که از تهوع و ببخشید بالا آوردن می ترسم، هر بار مریضیم همراه با تعوع باشه روحیه م ضعیف میشه و اشک می ریزم. مامانم بعد هر بار تهوع برام توضیح میده طبیعیه بایدحالت به هم بخوره و اینکه گریه نداره تو خانوم شدی و باز سری بعد روز از نو، روزی از نو



+ اگه مردم حلالم کنید، کارهای کارگاه و دانشگاه مونده و هی خدا رو قسم میدن جان بده بهم کمک خواهر طفلیم باشم این دو روز

خدا جان، سرنوشتمو مهربون تر می نوشتی حالا یه کم... چی میشد مگه؟

خدا جون حواست باشه، همه آرزوهای منو برا مردم برآورده کردی... 

اینم از درخواست برف پاییزی! 


+ یادم می مونه، کاش تو هم یادت بمونه

میگه تو هم نباشی که جهنمه اونجا...

میگه اگه هستی یه کم چرت و پرت بگی بخندی و بخندونی که من بیام. اگه نه این همه راه نکوبم بیام تا رشت... 

اس ام اسی براش ماجرای دیشب رو شرح میدم و خودمم ته لبخندی دارم، میگه مگی واااای بر تو مگی من اینقدر خندیدم که دل درد و فک درد گرفتم، تو خیییلی افسرده ای خیلی:)))

خدایا ما را افسرده کن!

 بهش میگم به روی خودم نمیارم که برچسب دلقک بودن بهم میزنی و جواب میدم که این هفته نیستم. باید برم جایی(!) و میگه همیشه مشکوک بودی، همیشه ذهن آدمو مشغول می کردی و همیشه افسرده بودی:))... 


 

ادامه مطلب ...

عمر روزهای شاد و شنگول بلاگستان تموم شد؟!عررر

راس میگه ها، خیلی راس میگه... 

کجان آقایون وبلاگم؟! بعدشم اینکه کجااااس حس و حال قدیم؟ کجایین شماها؟ کجام من؟ ایش :)) :دی

تو پرتقالی ترین اتفاق روزهای پاییزی منی پسر...

هیچ بچه ای رو به اندازه ی هانی دوست نداشتم به عمرم و حالا دارم با پسر جانمون زندگی می کنم. زندگی... 

هرچند که باعث کمر درد میشه، هرچند که از صبح تا شب چشم روی هم نمیذاره و رسما جان آدمو می گیره! هرچند که بند لباس هامو پاره می کنه و هرچند که منو با افتخار در مجامع عمومی ممه و می می صدا می کنه!!!هرچند که منتظر سجده ی نمازت می مونه و میپره روی کمرت و مصرانه نازیت می کنه، هرچند که از عشق زیادی در مواقع هیجانی گاز می گیره و هرچند که هیچ وقت یاد نگرفت درست بوسیدن رو و هرچند که امروز در یک اقدام پیش بینی نشده یقه ی پیرهنم رو درید و بنده به ممه یا می می سینه چاک تغییر نام دادم و هرچند که... 

با همه ی اینها باید به جد بگم که جدی ترین عامل زنده بودن منه! خدا لطفا برو سر وقت باقی بنده هات امتحانشون کن، با این یه ذره داشته هام منو امتحان نکن اعتراف می کنم رفوزه ام!!! خب؟!



 

ادامه مطلب ...

می می یا ممه؟ مساله این است.

بچه ست دیگه، طبیعیه که منو میمی! یا ممه صدا کنه :|

درحالیکه بی ترمز و شتاب زده میاد سمتم صدام می کنه میمی و ممه و این بین میم میزنه رو پیشونیش و میگه یا ابرفرض 

این چرا وقتی چیز! می خواد به تو حمله می کنه=))))))))))؟ 

میگم شیر نمی خواد که:| داره اسممو صدا می کنه! میگه چه سعادتی نصیبت شده پس=))) ممه و میمی آخه؟

آقا جان من چی کار کنم که اول اسمم میم داره و چی کار کنم که جوجه طلایی بهم محبت داره و صدام می کنه؟! اه... :دی


+ بچه مون درست درمون حرف نمیزنه هنوز ولی خیلی راحت راه میره و هونصد تا دندونم داره دیگه! ما خونوادگی از 6ماهگی دندونای چرندمون در میان و تا 6سالگی خراب میشن:)))

+ ضمنا نامبرده عاشق سیم و بند لباسه و هر بندی پیدا کنه اینقدر می کشه که پاره ش کنه، بیشتر توضیح بدم یا کافیه؟ بند تاپ نازنینمو جر داد و خلاص شد:دی وقتی پروژه موفقیت آمیز بود دستشو برد سمت بندهای دیگه که بنده با تلاش فراوان مانع خراب کاری های بعدی شدم:)) 

+ نامبرده هیچ شباهتی به خانواده ی ما نداره و روز به روز بور تر و شبیه باباش تر میشه و این خیلی نامردیه:(( هرچند که باباش خیلی گله:دی 

+ قراره فردا مثلا به بهانه ی یک سالگیش ازش عکس بگیریم امیدوارم اجازه بده پدرسوخته و روان پاکمون نکنه، امروز تا حد مرگ آتیش سوزونده :دی

...

فکر کردم بهتر است از اینجا بروم، چرا؟

چون وقتی من ازش بی خبرم، او هم باید باشد. با خودم فکر کردم شاید روزی وقتی دلش کشید و آمد اینجا...

رواست من اینقدر بی خبر از او و او آنقدر با خبر از من؟ 



اولین حقوق شیرینم ^-^

بی خیال پست قبل... بیاین حرفای خوب بزنیم! 

به نظرتون یه آدم با اولین درآمدش چی میتونه بخره؟

خوشالم، خوشاااال... 


+ پیش تر از تدریس و خیلی پیش تر از ترجمه پول در آورده بودم البته و این درآمد حاصل از کارگاه اولیه :دی

تصمیم کبری

دارم فکر می کنم واقعا کار درست چیه؟

نوشتن؟ ننوشتن؟ 

اینجا نوشتن؟ یا جای دیگه نوشتن؟ خیلی خسته کننده شده فکر کردن به این جریان...



+ قطعا اسباب کشی از اینجا منجر میشه به ناراحت کردن دوستای خاموشم و من اینم نمی خوام... هرچند که زندگی من بی اتفاق از اونیه که بخواد خوندنی و نوشتنی باشه، ولی چون خودم به مدت سه سال خواننده بودم فقط و فقط... درک می کنم وقتی زندگی کسی رو دنبال می کنی و یهو میره گم میشه چه حس بیخودیه


اتفاقات بامزه ی امروز

زنجیره ی اتفاقات...


یک ماه پیش بود، روزه بودم و وقت برگشتن از دانشگاه مسیرمو کمی تغییر دادم که نون از نونوایی محبوبم بخرم. بگذریم که نونوایی هنوز نونش آماده نبود و مجبور شدم برم نونوایی دیگه و تافتون بخرم چون اذون شده بود و منم بی حال بودم و نمیشد منتظر بمونم. 

وقتی رفتم تو کوچه یکی از بچه های کارشناسی رو دیدم ازم پرسید آیا هنوز همسایه ایم یا از اون خونه رفتیم؟ که گفتم هنوز هستیم و هر دو ابراز تعجب کردیم که از سال 90 و91 هیچ وقت همدیگرو تو کوچه ندیدیم! ازم پرسید چی کارا می کنم و مطمئنم که وقتم رو نگرفته؟ گفتم مطمئن باش و چند دقیقه ای صحبتمون به طول انجامید، از کارش می گفت که خیلی سنگینه و تازه خیلی هم اتفاقی گیرش اومده، ازش پرسیدم چه رشته ای می خونه؟ و وقتی اسم رشته ش رو گفت تعجب کردم و پرسیدم آیا واحد ایکس رو پاس کرده؟! 

که در جواب گفت همین ترم این درس رو دارم و دعوتم کرد یه روز برم تو کلاسشون و خیلی هم از استادشون تعریف کرد و گفت خانوم بسیار با شعور و با دانشیه و خیلی از مهمون توی کلاس استقبال می کنه، گفت علامه خونده همه ی دوره هاشو امسالم از ایران میره، ازش پرسیدم آیا اسم استادشون خاتم نیست؟ که گفت نه و اسمش برای مثال برزگر هست. 

تا اینکه  هفته ی  پیش استادم صدام کرد و گفت نمی دونم دقیقا چه کمکی میتونم بهت بکنم اما کم کمش این هست که شماره ی اون استاد رو داشته باشی و تو کلاسش شرکت کنی و ازش بخوای کمکت کنه، که بتونی برای گروه مفید تر هم باشی... هم ازش سوالت رو بپرسی(یه سوالی داشتم که استادم نمیتونست جواب بده و میگفت اطلاعاتم کمتر از اونی هست که بخوام نظرمو بگم)

بهش گفتم راحت نیستم با اون استاد تماس بگیرم و ازش چنین درخواستی کنم به عنوان یه دانشجو و به نظرم این حرکتم بی احترامیه! پیشنهاد داد خودش تماس بگیره و گوشی رو بده به من که باهاش صحبت کنم. چون روزهایی که استادمون رشته اون خانوم رشت نیست و نمیشد یه روز با هم بریم دعوتش کنیم که بیاد. 


امشب وقتی تو تختم بودم چشام بسته شد و توی خواب(!) شما بخونید عالم معنا:)) یهو یاد این افتادم که اون روز سپیده رو تو کوچه دیدم و انگار اسم استاد اونام برزگر بود و انگار استادمم اسم اون خانوم رو گفته بود برزگر و پریدم گوشیمو برداشتم و یه پیام دادم که سلام و میشه اسم استاد درس ایکستون رو بهم بگی؟! گفت سلام، چرا این هفته نیومدی؟! منتظرت بودم(بهش گفته بودم برای کاری نزدیکای دانشگاهشونم اون روز و گفته بود برم حتما پیشش) اسمش برزگر بود و من چشام داشت از حدقه میزد بیرون، گفتم این هفته میام حتما اگر زنده باشم و براش توضیح دادم یه کار کوچیکی هم باهاش دارم و حالا خیلی ذوقناکم چون استادم خوشحال میشه اگر ببینه خودم تونستم برم و باهاش صحبت کنم. امیدوارم بتونم ازش کمک بگیرم و امیدوارم اتفاقای خوبی در راه باشه و امیدوارم استادم تو کارش موفق بشه و منو خوشحال تر کنه... این روزا یکی از آرزوهام به ثمر نشستن تلاش های استادمه

خلاصه کلید اسرار این بود که من اون روز یه پست نوشته بودم که خیلی شادمان داشتم دانشگاه رو با کاپشن قرمزم ترک می کردم که استادم منو دید و گفت یه کم دیر نیست برای رفتن به خونه:)))؟ منم خدافظی کردم و نگفتم روزه م ولی اومدم خونه و این اتفاق باعث شد بعد حدود  5سال هم کلاس کارشناسیمو ببینم و بعد پریشب یهو یادم بیاد اسم استاد اونام همچو چیزی بوده و استاد اونا استادی هست که من دنبالشم!!! و خب همه ی این اتفاقا باعث تعجبم شده و یکی دو تا اتفاق بامزه ی دیگه هم بود که میام و ازشون می نویسم.


 


و واقعا هنوز هم صدای بارونو می شنوی؟

صدای بارون میاد، صدا اوج می گیره و من رو از جام بلند می کنه...

جلوی پنجره می ایستم، به یاد قدیم با لحنی پر از ذوق میگم صدای بارونو می شنوی؟ 

بی نظیره، بی نظیر... 


+ ..... 

+ تو دیگه صدامو نمی شنوی، همونطور که من... 

+ از دست دادن خیلی سخته، حتی اگر عزیز ترین هات رو از دست داده باشی و حتی اگر فکر کنی دیگه چیزی برای از دست دادن نیست، کم کم اتفاقاتی میان و یادت میندازن که هنوزم هست، هنوز باید از دست بدی و هنوز باید رنج بکشی


 

ادامه مطلب ...

حس خوب یعنی از این دیدارهای غیر منتظره

در همین حد بگم که هیچی نمی تونستم به اندازه ی یه دیدار اتفاقی اونم جایی نزدیکی های کافه رشت هیجان زده م کنه...


+ چوپان رو دیدم، بعد مدتهااا -_-