مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

جهت ثبت در تاریخ که امروز برای اولین بار برام میوه خرید، شاید از نظرتون اتفاق کوچیکی باشه که از نظر منم هست.

اما این اتفاق تنها دلخوشی این روزام بوده... کامنت ها رو تایید می‌کنم، تا شب ان‌شالله

بی‌انرژی و خسته

یه گرفتاری ای برام پیش‌ اومده که هیچ جوری انتظارش رو نداشتم، اگر از اینجا رد میشید بدونید که سخت محتاج دعا و انرژی‌های مثبتتونم...


با احترام و عشق

مگی


فردا روز رکوردگیریه و تمرینات باشگاهم سخت‌تر میشه و هنوز بعد چند ماه براش هیجان دارم. 


تصمیم داشتم برای ۲۴‌م هدیه بخرم براش اما نشد، نتونستم تصمیم بگیرم و می‌دونم اگه هر کس دیگه‌ای بود براش کتاب می‌خریدم. متاسفانه اینم نمیتونم بخرم بنا به دلایلی


عاشق قاشق چنگالای سنگینه حتی به ذهنم رسید براش یه دست قاشق و چنگال سنگین بخرم اما وقتی مستقل نیست و‌ خونه‌ی مامان باشه چه معنی داره همچین کادوی به درد نخوری:(؟


برنامه غذاییم سالم شده، زندگیم خیلی رو نظم بیشتری پیش میره، کارامو دقیق‌تر و کم اشتباه‌تر انجام میدم... اما هنوز وقت خوابم هیچ‌جوری تنظیم نشده و از این بابت حسابی برای خودم متاسفم. چرا که دوست گرامی هر روز ساعت ۱۱:۳۰ ۱۲ خوابه و ۵:۳۰ صبح بیدار

احساس تباه بودن دارم:-“

تهران، طهران

امروز اتفاقی یه پستی از آرشیوم خوندم که اسمش تهران، طهران بود. ۲۹ شهریور ۹۵ یا ۹۶ نوشته شده بود اگر اشتباه نکنم... 

با خودم فکر کردم خوبه یه پست دیگه‌ی تهران،طهران بنویسم. 


درد دل کتاب‌ناک

تو اکثر رمان‌هایی که این اواخر خوندم شخصیت‌های اصلی داستان جز همسرشون معشوقه‌ی دیگه داشتن که این به نظرم به شدت نگران کننده‌ست.

احساس می‌کنم اذهان داره عادت می‌کنه به همچو وضعیتی... 

آیا هدیه دادن و گرفتن در دوران دوستی صحیح است؟

یکی از بدی‌های رابطه‌ی نامعلوم مثل رابطه‌ی ما اینه که نمی‌دونی تو‌ مناسبت‌ها چقدر باید برای هدیه‌ش هزینه کنی که نه کم باشه، نه اونقد زیاد که طرف با خودش فکر کنه خیلی برات با ارزشه و همه چیز تموم شده...

به نظرم درستش اینه اگه از رابطه‌مون و ادامه‌ش مطمئن نیستیم هدیه‌ی بزرگی ر‌و قبول نکنیم. امسال به یه مناسبتی ازش یه دفتر قشنگ که دست ساز و ساخت هنرمندای هنده هدیه گرفتم و‌ بعد از قبول هدیه‌ش متوجه شدم هدیه‌ی دیگه‌ای‌ هم توشه... ازش خواستم اجازه بده فقط دفتر رو قبول کنم و بهش گفتم این دفتر ارزش مادی و معنوی رو با هم داره.  بعد دیدم انگار بی‌ادبانه‌ست بر گردوندن هدیه و امانت پیش خودم نگهش داشتم. 

یه مناسبتی در پیشه که برام مهمه و حالا نمیدونم باید براش هدیه‌ای بخرم؟ آیا اون هدیه باید ارزش مادی داشته باشه؟ یا یه هدیه کوچیک باشه برای تبریک؟ 


+ از صفات خودم؟ همیشه در الا بلا بودن... 

از روزی که رفته سفر هر روز بهم میگه حتما منو با خودش میبره و احساس می‌کنم از اینکه خودش رفته و منو نبرده احساس گناه می‌کنه! 

با اطمینان می‌تونم بگم حسش همینه و احساس می‌کنه چونان وظیفه‌ای داره و نتونسته از پسش بر بیاد.


+ آدمی که  رمانتیک نیست و آدمی که بی‌اندازه درون‌گراست.

+ من اما می‌دونم بلدم رمانتیک باشم، فقط وقتی انتخاب کنم.


وقتی که خواب بودم...

چند روزی رفته بود سفر و امروز صبح زود برگشت، تماس گرفت و من تو خواب جوابش رو دادم، به همین وقت عزیز(حالا شاید فک کنید ساعت ۲:۵۲صبح کجاش عزیزه؟ که حقم دارید) داشتم می‌گفتم باور کنید تو خواب جوابش رو دادم. 

ازم پرسیده بود می‌تونم زود حاضر شم که قبل کارش بیاد ببردم صبحونه بیرون؟ منم جواب داده بودم نه متاسفانه قرار دارم. حالا اینکه چرا گفتم قراردارم به کنار، دوباره هم زنگ زده بوده که اگه مشکلی نیست من میام میبرمت سر قرار! و من باز تو خواب و بیداری جواب دادم نه خودم میرم. وقتی بیدار شدم یهو یادم اومد بهم زنگ زده بود، ولی از اونجاییکه باید برای انجام یه سری کار اداری میرفتم بیرون دیگه باهاش تماسی نگرفتم تا حوالی ۲ ظهر که تماس گرفتم و دیدم خیلی مشکوک حرف می‌زنه و اصرار زیادی داره خودش رو خوشحال نشون بده! آخرای مکالمه ازم پرسید راستی میشه بهم بگی‌ امروز با کی قرار داشتی؟ حالا من هرچی فکر می‌کنم می‌بینم با کسی قرار نداشتم که و از طرفی به طرز عجیبی مکالمه‌ی صبحمون رو یادم اومد. خدا رو شکر که هیچ جوره آدم مشکوکی نیست و زود قبول کرد که تو خواب جوابشو داده بودم:دی




هوریا هوریااا


پیروزمندانه اومدم بنویسم که بالاخره وزنم کم شده  و امید دارم به زودی خوش هیکل بشم.

وی در عید فطر سال ۹۸ برای اولین بار یک عدد پابند هدیه گرفت و از این بابت بسی خشنود است. 

همیشه عید فطر رو از همه عیدای مذهبی دیگه بیشتر دوس داشتم...

نمی‌دونم دقیقا از کی بود، فکر می‌کنم ۷ ۸ سالی میشه که هر سال نماز عید رو تو خیابون می‌خونم. خیابون که میگم واقعا خیابونه چون مسجد محبوبم حیاط نداره

از همون چند سال پیش هر سال شبش انقد هیجان دارم که خوابم نمیبره تا نماز صبح:دی بعدش ۲ساعتی می‌خوابم و راهی میشم به سوی مسجد و نماز هیجان‌انگیز عید فطر ^_^ 

امسال‌ هیجانم بیشتره چون قراره با دوستم برای صبحونه ساعت ۵:۳۰ صبح بریم خارج از شهر، تصمیم قطعی نگرفتیم که‌ سمت‌ کوه و دشت‌ و دمن بریم یا دریا؟ فقط می‌دونیم‌ صبح عید رو رشت نیستیم و قراره‌ اگر شد من  نماز عیدم رو مسجد طبق روال هر سال تو مسجد بخونم.


مگی فقط لاغرش خوبه

چند روز پیش همین وسط ماه رمضون به سرم‌زد رفتم دکتر تغذیه، وزنم به شکل خنده‌داری داره میره بالا و باید یجوری جلوشو میگرفتم. 

از روزی که رفتم دکتر تو ۲۴ ساعت ۱۲ بار میرم رو ترازو و امید دارم وزنم اندکی کمتر شده باشه که زهی خیال باطل:دی 

هیچی به هیچی


—- 

بدیش اینجاس‌ که در این  ایام هم با خونواده غذای بیرون می‌خورم، هم با دوست گرامی


+ تجربه‌ی تازه اینکه رستوران هتل کادوس(هنوز با اسم شکم الملوک ارتباط نگرفتم)‌خورشت‌های خوبی داره و من حتی سینه مرغ ربی ش رو هم‌ خوردم. گرچه غذای اصلیم آش دوغ بود! یامی

+ چند شب پیش برام عکس یه شلوارک فرستاده و پرسیده اصلا ازش خوشم میاد؟ اونقد طرحش عجیب بود که اصلا نمی‌دونستم چی بگم و سعی کردم جواب سوالش رو بپیچونم.

+ به خودم قول داده بودم به دوست گرامی چیزی از دکتر تغذیه و برنامه غذاییم نگم. ولی همش نیم روز دووم آوردم:( به شدت تشویقم می‌کنه که سالم غذا بخورم و تصمیم داره به شرط کم کردن چربی‌هام! برام جایزه بخره

بله، وی به دکترشم قول داده از عضله‌هاش کم نشه و فقط چربی‌هاش کم شه...