مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

با خودم فک کردم حالا که دارم از دوستم می‌نویسم بذا بیشتر بنویسم... 

اول اینو بگم که بشه مقدمه‌ی همه صحبت‌هام

—-

روزای اول الی که با هم آشنا شده بودیم حتی یه در صد فکرشم نمی‌کردم بتونه اتفاق مشترکی بینمون بیفته... انقدر که بهش حسی نداشتم. در واقع باید بگم هیچ حس خوبی نداشتم! حالا وقتی می‌بینم دارم بهش فک می‌کنم حسابی شوکه میشم

به قول تک‌مدی نوشتن ازش احتمالا بیشتر بهم کمک می‌کنه

نوشتن از تفاوتا، شباهتا و هر چیزی که این رابطه رو تا الان سر پا نگه داشته

وقتی از تفاوت‌هامون می‌نویسم.

اون یه آدم آرومه و من باید باور کنم تفاوت های پر رنگمون رو، اون دوست داره تو سکوت ماشین از دیدن طبیعت لذت ببره و من  مثه همه‌ی آدمای معمولی دوس دارم آهنگای چرند روز رو گوش کنم(البته که روم به دیوار) 

وقتی برای اولین بار با هم از شهر خارج شدیم متوجه عمق فاجعه‌ی ماشین در سکوت شدم، بهش گفتم اینجوری که تو جاده بی‌آهنگ نشستیم دوس ندارم، ازم خواست آهنگ‌ بذارم چون اینجوری اگه بهم بیشتر خوش بگذره اونم خوشحال‌تره، رفتم تو رادیو جوان و اتفاقی یه پلی‌لیست پیدا و پلی کردم، تا وسطای آهنگ اول رو که شنیدیم گفت  بد ریتمه 

میشه یکی دیگه بذاری؟ 

من زدم آهنگ بعدی که بعدی هم ریتمی مشابه اولی داشت، کم‌کم احساس کردم داره اذیت میشه ولی حرفی نمیزنه، یهو شروع کرد به صحبت کردن از تجربه‌ی رستوران رفتنش با خانواده و صدای آهنگ رو کم کرد که من صداش رو بشنوم، اونقدری کم کرد که دیگه صدای آهنگ خیلی سخت  شنیده میشد.

بعدشم که ماجرا تموم شد صدای آهنگ با همون ولوم پایین موند. 

چند دقیقه تو سکوت بودیم و بهم گفت میشه یه آهنگ از فلانی پیدا کنی و برامون بذاری؟(خواننده محبوبش که آهنگاش هیچم ریتمیک و شاد نیست)

منم نه نگفتم، آهنگ رو پلی کردم و با لذت تا ته‌ و در سکوت گوش کرد:دی

وقتی تموم شد بهش گفتم ببین احترام گذاشتن اینه‌ها، من بهت اجازه دادم تو در سکوت آهنگ رو گوش کنی و اصلا هم بینش صحبت نکردم که به این بهانه صدای آهنگ رو قطع کنم، ولی تو به علایقم احترام نمیذاری... 

خلاصه که این بحث از اون روز نصفه مونده ولی بعدش هر بار که رفتیم بیرون بهم یادآوری کرده که درستش اینه با هم یه پلی‌لیست مشترک درست کنیم و وقتی میریم بیرون همونو گوش کنیم و هر دومون لذت ببریم. زهی خیال باطل، من کی تونستم موسیقی سنتی رو جایگزین پاپ کنم؟ و اون کی تونست جای آهنگ خالی یواش از آهنگای شاد لذت ببره؟

با خودم اینجوری کنار اومدم که کنارش آهنگ گوش نکنم، یا اگر خیلی دوس داشتم تنها گوش کنم و اجازه ندم اعصابم بخاطرش خط‌خطی شه


+ وقتی از آقای ت می‌نویسم. 

صحبت کردن و از کوره در نرفتن، اولین قدم خانوم شدن من بوده:دی

صحبت از روز قدس شد و گفت من هیچ مطالعه‌ای در این مورد ندارم و به همین دلیل نمیتونم بگم حق با کیه؟ چون سر و کار با مذهبم ندارم نظری درباره‌ش نمیدم.

آب دهنمو قورت دادم و در کمال خونسردی گفتم خب طبیعیه خیلی‌ها مطالعه ندارن، اما باید اینو بدونی که چطور بحث انسانیت و آزادگی رو از دین تمیز بدی

تو دلم عصبانی بودم و گفتم مایل نیستم در این مورد بحث باز کنم. که به نظرم عاقلانه‌تر بود براش توضیح میدادم... 

چند ساعت بعد اتفاقی جایی کتابی رو دیدم که فکر کردم خوندنش مفیده و براش عکس فرستادم که به نظرت ترجمه‌ای از این کتاب هست؟ خوندن این کتاب برای هر دومون خوبه

و اینطور شد که اگر خدا بخواد قراره یه کتاب خوب بخونیم.

خانوم تک مدی من یه دوستت دارم بهت بدهکارم، شاید اصلا  یه خیلی دوستت دارم...

همیشه شب قدر رو جور دیگه‌ای دوس داشت.

دختره همیشه آرزو می‌کرد شب قدر با شب اندوه شیعیان یکی نبود، اما خب بود.

دختره شب قدر رو زیاد دوست داشت.

شب قدر سال ۹۸، مقارن با ۵خرداد یکی از شب‌های خوب عمرش بود.

نخطه سر خط



+ وای نگم از ماساژ پا

+ وای نگم از اون منچ قدیمی که بهم داد و مال خودم شد.

+ نگم از وقتی که آقای صاحب کافه بهمون حال داد و با کلی تخفیف بهمون فاکتور داد.

+ نگم از مسجد شلوغ و همه‌ی حس‌های‌ خوبش


دوست‌های مجازی*_*

دم افطار وبلاگم رو باز می‌کنم و اسم چند تا از شما رو تو لیست کامنت‌ها میبینم و قند توی دلم آب میشه... چقدر داشتنتون خوبه


+ به وقت‌ گشنگی‌ و تشنگی‌ بیش از این انتظار ندارین بنویسم که؟

اتاق تمیز با بوی دامستوس

بعد ماه‌ها اتاقم رو اساسی مرتب کردم(از زیر تختم یه گونی مو جمع کردم و به نظرم وحشتناکه این حجم از ریزش مو:(( )آخرین باری که انقد کامل همه‌چیزو کرده بودم فروردین بود و حالا روزای آخر اردیبهشته... 

چقد یادگاری پیدا کردم ازش، یه گل خشک شده که بعد دلخوری روز تولدم بهم داده بود. چند تا ورق که یادگاری از بازی‌ کردنای اسم، شهرمون نگه داشتم به علاوه فاکتور چیزایی که تا حالا خوردیم! هیچ نمی‌دونم چه اهمیتی داره یادم بمونه که کی و کجا با هم چی خوردیم. اما برام مهمه... خاطرات هنوز برام مهم‌ترین چیزای دنیان، واقعا مهم‌ترینان...


+ رمز رو موقت اینجا می‌نویسم جایزه‌ی شماهایی که پستامو می‌خونید هنوز

+ ۱۲۲۴    رمز پست‌هامه(اگر رمزی بنویسم البته)

چرا بهتون رمز ندادم:دی

درست وقتی پست رمز دار گذاشتم اینترنتم نفتی شد و مودم خونه سوخت! منم مدام کارگاه بودم و اونجام آنتن خیلی ضعیفه... خلاصه اگر هنوز رمز ندارید دلیلش اینه، دارم فکر می‌کنم شاید رمز رو بردارم و پست رو دو روزی بذارم بمونه و بعد آرشیوش کنم:) 

اینجوری شمام معطل رمز نمی‌مونید. 

اصلا ماه رمضونه و مهمونی افطاریش...

دیشب یکی از بهترین شبای عمرم بود، عضو جدید خانواده برای اولین بار تو مهمونی خونوادگیمون حضور پیدا کرد و در کمال ناباوری انقدر گفتیم و خندیدیم که مهمونامون برای سحرم موندن! دم صبح نامزد گرامی خواهر یا همون عضو جدید خونه راهی خونه و شهرشون شد. بله بله، ایشون رشتی نیستن:دی

بعضی شبا که حدود ۱ شب میاد خونه...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پسر عموی جذابی که من دارم و شما ندارید.

میگه بهت گفتم فلانی همسایه‌ی عمو ایناس؟

میگم نه! مگه خونه‌ی عمو کجاس؟

میگه مسکن مهر، قطعه‌ی هنرمندان :)))))))

میگم مگه مزاره که قطعه هنرمندان داره آخه

لطفا اگر خواننده‌ی اینجایید و رمز می‌خواید می‌تونید آدرس وبلاگ یا ایمیلتون رو برام بذارید