من همیشه عاشق عید و عاشق ماه رمضون بودم، این دو تا مقارن شدن با هم و به فال نیک گرفتمش ولی خب ترجیح میدادم دور از هم باشن که دو بار در دو زمان مختلف خوشحالی رو تجربه کنم!
عید دیدنی رو دوست دارم ولی چند ساله که نه عید دیدنی میریم و نه کسی میاد، چند سالم هست که هی عزاداریم البته و اینم بیتاثیر نبوده تو کم شدن رفت و آمدها… خلاصه شدیدا طالب مهمانی و عیددیدنی هستم اگه بهم عیدی هم بدن که دیگه چه بهتر
امشب در یک اقدام یهویی به دعوت چوپان لبیک گفتم و رفتم خونهشون عیددیدنی و از خانوادهی قشنگش عیدی هم گرفتم، این دومین عیدی امسالم بود که هیچجوری انتظارش رو نداشتم و خیلی هم چسبید.
کسی اینورا مهمون نمیخواد؟:دی
صبح بدون خوردن صبحونه از ساعت ۹ میرم کارگاه، کار و کار و کار… هنرجو داریم و شکر خدا هنرجوی خوبی هم هست، نه کنجکاوه، نه شلوغه و نه اونقدر بیانرژی که آدم خوابش بگیره…
بعد از تموم شدن کلاس سفارش رو تحویل میدیم و بعد نماز و یه ناهار عجلهای حدود ساعت ۶ غروب! و راهی سالن میشم، میرم برای پدیکور، هیچ یادم نبوده که نوبتای دم عیده و شلوغه، وگرنه احتمالا نمیرفتم. اما وقتی نشستم با خودم فکر میکنم خیلی خستهم و ماساژ پا خستگیمو در میکنه تا ساعت ۹:۳۰ شب کارم طول میکشه
پیاده بر میگردم خونه، خواهرم و شوهرش شام مهمونن خونهمون… چند دقیقه بعد از رسیدنم میرسن، یه شبنشینی تقریبا مختصر و مفید و تموم
بر میگردم کارگاه، وسایل رو برای کلاس فردا آماده میذارم، هی بغض میکنم، هی بغضم رو قورت میدم، نوبت بعدی مشاورهم داره میاد و کاری که قرار بود انجام بشه هنوز نشده… حق دارم که بغض دارم.
جلسه اولی که رفتم بهش گفتم احساس میکنم تو اولویت نیستم یا دقیقتر بگم مشکلاتم تو اولویت نیست و همینم حسابی حالم رو بد کرده، پرسید چرا این احساس رو دارم و براش توضیح دادم، بین حرفام گفتم نمیدونم شاید اشتباه میکنم. گفت آره شاید، ولی بیشتر در موردش حرف میزنیم.
یهو بغضم ترکید و برای اولینبار جلوی یه مشاور! گریه کردم. خیلی دلم پره، حالم بد نیست ولی دلم پره…
بهم گفت حق داری و راحت باش و گریه کن، گفت همه چیزایی که گفتی رو شنیدم و میتونم بگم حق با توئه و با توجه به چیزایی که گفتی اولویت اول باید تو خونواده حل مشکل تو باشه و باید به ناراحتی و دغدغهت بها داده بشه، در واقع هر مشکل دیگهای هم باشه باز پرداختن به مشکل تو از هر مشکل دیگهای مهمتره… بعد از من خواهرم نوبت داشت، خوشحالم که حداقل هست و شاید کمی از مشکلاتم رو ببینه و شاید مشاور بهش بگه چه روزای بیخودی رو دارم میگذرونم.
داشتم میگفتم، نوبت بعدی مشاوره رسیده و من هنوز مشکلم تو خونه مطرح نشده چه برسه که بخواد حل شه… کاش انقدر مظلومتر از اونی که نشون میدم نبودم. کاش یه کم بیشتر دیده میشدم، کاش… ادامه مطلب ...
باورم نمیشه، ۵ سال گذشت به سرعت برق و باد…
+ ۵ صبح بود.
+ متاسفم اما باید بگم دلم برای اون روزا تنگ شده، آدم وقتی با الانش حالش خوب باشه که انقدر دلتنگ گذشتهها نمیشه، میشه؟
+ شات اختصاصی
+ ممیزی
+ و خیلی چیزای دیگه…
یکی دو روز پیش هیچکار مفیدی نکردم جز خوندن، یکی از کتابایی که خوندم هم ماجرا داشت البته، اینجوری بود که کلا یک الی دو روز فرصت داشتم بخونمش. روز اولی که شروع کردم به باز کردنش اصلا قصد نداشتم بخونم فقط تصمیمم این بود که ببینم محتواش چیه(قصد تورق داشتم فقط به قول دوستان!)، اما به نظرم خوب اومد و تا نصف شب به خوندنش ادامه دادم، همون شب بود که برف بود و وقتی ساعت ۲ شب بر میگشتم خونه با منظره برفی مواجه بودم و هیجانزده…
کتاب هم از این نظر جالب اومده بود برام که توش بخشهایی از نامههای نویسنده/(به قول نویسنده کتاب نخبههایی) بود که برام آدمای مهمی بودن، نه اینکه مورد علاقهم باشن همهشون اما حداقل مهم بودن… جلالآلاحمد،دهخدا، جمالزاده، صادق هدایت، سهراب سپهری، خانلری، علامه قزوینی و غلامحسین ساعدی(اسمها رو چرا نوشتم حالا؟ شاید یکی اینجا رو خوند و یکی از موارد بالا براش دوستداشتنی بود و رفت که کتاب رو بخونه) به نظرم اگه سفرنامه دوست داشته باشید ازش خوشتون میاد و بعدش هم اینکه خیلی کتاب راحت و زود تموم بشوییه… بگذریم.
اون شب برفی با خودم فکر میکردم الان دوستام کجان، چی کار میکنن و خیلیا تو ذهنم بودن… انگار حالم داره بهتر میشه، همین که میتونم تمرکز کنم نشون میده حالم بهتره، باور کردنی نیست ولی یه مدت حتی نمیتونستم کتاب بخونم، منظورم کتاب درسی هم نیست در حد همین رمان و سفرنامه و … حتی نمیتونستم به دوستام فکر کنم و همش دچار عذاب وجدان بودم که ازشون بیخبرم و حس شدید بیوفا بودن داشتم. چجوریه که مشکلات روان انقدر ریزریز بزرگ میشن و ممکنه از پا درمون بیارن؟ مگه نه اینکه ما آدمایی که به قول خودمون کمسواد نیستیم باید زودتر متوجه مشکل بشیم؟ واقعیت اینه که من متوجه شدم اما با کمک دیگران… از اینم بگذریم.
* اگه اسم کتاب رو بخواید اسمش نامه/هایی/از/پاریس بود. اینجوری با / نوشتم چون من کارم معرفی کتاب نیست و نمیخوام کسی با سرچ به اینجا برسه و بخوره تو پرش:دی
سی و یک سالگی قرار بود سال سفرهای بیشتر باشه، سال بیخیالی باشه و آخرش هم سال تصمیمهای بزرگ… اما نبود اونطوری که باید، راضیام از خودم با شرایطی که بود و تو روزای سختی که تصمیم گرفتن برای سفر حتی چند ساعته هم برام سخت بود(بنا به دلایل شخصی) اما چند باری اینور و اونور رفتم، مشهد و تهران و زنجان و یه سفر خارجی… اما درست بعد آخرین سفرم عمهی عزیز دلم خیلی ناگهانی فرصت زندگیش تموم شد، به همین راحتی… با خودم فکر میکنم همش بیست سال بیشتر از من زندگی کرده بود و هی دوباره قلبم تیر میکشه، از تصور اینکه دیگه نمیبینمش هر روز و هر شب اشک تو چشام جمع میشه، اون باید میبود من امسال بهش قول داده بودم آخه… ای خدا ای خدا…
دیگه انتظار خاصی از تولد امسالم نداشتم، باز دوباره روزگار سر ناسازگاری گذاشته بود و به هر زحمت و سختی که بود تونستیم با خونواده ۶ نفریمون بریم ناهار بیرون، روز خوبی بود، کوتاه و خیلی مختصر، جز یکی دو تا عکس عجلهای به روال هر سال عکس نگرفتم، شمع فوت نکردم و … همینه دیگه زندگی:) همین که تلاش کنی حالت خوب باشه حتی اگه همه دنیا نخوان که خوب باشی
* اما چند روز قبل تولدم یه بسته برام رسید و دلم رو روشن کرد، دخترک سید مهربونم قبل عملش برام چند خط مهربانانه نوشته بود و یه هدیه زیبا فرستاده بود. نوشته رو که خوندم شروع کردم به گریه کردن، از خوشحالی بود یا چی نمیدونم اما اینکه کسی درکم کنه خیلی تحت تاثیر قرارم میده این روزا… همین الانم که مینویسم اشکام سرازیر شدن:) عجیبه چون هیچوقت اینجوری نبودم.
*همیشه تو بدترین اتفاقا هم نگاه کنی یه اتفاقای خوبی هم میفته، مثلا با همه مختصر و مفید بودن تولدم اما هدیههای امسال از هر سال جالبتر و بهتر بودن، فکر کنم کمکم باید سوت پایان دوران مجردی رو بزنم و تو اوج خداحافظی کنم:)
( که یادم بمونه عجیبترین هدیه رو از یه دوست قدیمی گرفتم، یه دسته نرگس، بزرگترین گلی بود که تو زندگیم هدیه گرفتم)
چند دقیقه قبل از اکسپایر شدن استوری(به قول خودش) براش نوشتم من رشتی هستم و اگر سوالی هست میتونم جواب بدم. فکر میکنم یه آدم اون سر دنیاست در حالیکه میاد و مینویسه من رشت هستم و اگر پیشنهادی دارید ممنون میشم بگید.
مینویسم تقریبا پیشنهادی ندارم و حدس میزنم به همچین آدمی پیشنهاد دادن احتمالا کار سخت و البته بیهودهایه… چند ساعت بعد، برای فردا قرار ملاقات میذاریم مینویسم اگر وقت داشتید و وقت داشتم و حالش رو… تایید میکنه
تا نیم ساعت قبل دیدار با خودم فکر میکنم آره یا نه، ولی انگار همهچیز جوری پیش میره که من برم و دوست نادیدهی مجازی رو ببینم. جمعه، غروب، شهرداری و یه پیام با مضمون تا بیست دقیقه دیگه میتونم اونجا باشم…
یک ربع بعد، پیام من رسیدم رو روی گوشیم میبینم، تو شلوغی و ازدحام شهرداری رشت جواب میدم الان پیداتون میکنم. هیچ عکسی از من ندیده و من هم تصویر دقیقی از ظاهرش تو ذهنم نیست، در کمال ناباوری در عرض چند ثانیه پیداش میکنم و میبینم که از ساختمون شهرداری فیلم میگیره، از پشت عکس میگیرم و ثبت میکنم اون لحظه رو… دست تکون میدم و میگم سلام و با یه لبخند پت و پهن رو به رو میشم، موهای بلند تارزانی، کولهی جمع و جور، دوربین عکاسی به دست…
چند دقیقه بعد
قدم بزنیم؟ بزنیم… کافه بریم؟ بریم اگر جایی این ساعتا بازه
چند دقیقه بعد نشستیم به حرف زدن و حرف زدن، از کارم میپرسه، از کارش حرف میزنه، میگه ندیدم کسی با این حس خوب و اعتماد به نفس از کارش حرف بزنه… با خودم فکر میکنم من؟ واقعا من اونقدر با اعتماد به نفس به نظر میام؟
چند ساعت بعد با حال نه چندان خوب(ناشی از خستگی راه و گرمای هوا)از هم خداحافظی میکنیم و لحظهی خدافظی جلوی در اقامتگاه منتظر میمونم و با یه یادگاری (مگنت پرچم کشورش) بر میگرده…
تو کیفم میذارمش و با خودم فکر میکنم شاید دیگه هیچوقت نبینمش و بعدتر فکر میکنم حیفه واقعا حیفه با چنین دوستی نری و دنیا رو نبینی…
از صفات حسنهم بخوام نام ببرم که پایانی براش نیست، ولی یکی از زیباترین کارایی که اخیرا میکنم اینه که تا یه بحثی داره تموم میشه یه بشکه نفت میریزم تا دوباره دعوا شعلهور شه! ته ماجرا هم همش شاکیام که اه، روزام داره به دلخوری میگذره و حیف و حیف و صدحیف از این روزا که داره به دلخوری میگذره
+ خاک تو سرم نکنن که یه قطره گذشت تو وجودم نیست.
+ قهر کردن کار بچههاست ما قهر نمیکنیم ولی هی موضوعی که باعث رنجشمون شده رو به طرف مقابل یادآوری میکنیم و هی دلخوری رو پررنگ و پررنگترش میکنیم.
سالها بعد برای بچهش تعریف میکنم
“هفده خرداد بود که دختر بزرگ خونه رو عروس کردیم و رفت:)”
+ هیجان دارم برای عروس کردن دختره، اصلا فکر نمیکردم استرس و هیجان داشته باشم اما انگار منم آررره:)
اومدم زنجان…
اونم درست تو روزایی که باید باشم و کلی کار دارم.
+ صبح میریم بیرون، چه دلم برای اینجا تنگ شده بود… روزای نوجوونیم سالی دو سه بار میاومدیم برای کار بابا، چقدر زندگیم تغییر کرده، چقدر تغییر کرده
+ کاش خدا وقتی میخواست شرایط رو این همه تغییر بده از آدم میپرسید کمربندتو سفت بستی؟ آمادهای براش؟ لا و لوی این مسیر پر پیچ و خم، وسط این باد و طوفان یه وقت از پا در نیای… یه وقت نیفتی اون ته مهای دره…
+ من که له شدم تو این مسیر، کاش یه کاری کنی برام، حیف نیست با اون همه مرام نیای دستی به سر و صورتم بکشی؟ حیف نیست دستمو نمیگیری بلندم کنی؟ واقعا جز تو کی میتونه نجاتمون بده… هوم؟
فکر کن که یه روزی دوستی اینجا برات کامنت گذاشته، چند سال پیش؟ ۷سال؟ آره احتمالا…
حالا بعد اون سالها تو اتاقش خوابیدی، صبح با صداش بیدار میشی اینجوری که میگه “بیدار شین مگی جون!” هیچوقت نفهمیدم چرا همیشه اینجوری و با احترام حرف میزنه، فقط میدونم این دختر خیلی خیلی خودشه… خیلی خودشه و من رسما به خودم افتخار میکنم که همچین آدمایی رو از دنیای مجازی کشیدم بیرون و آوردمشون تو زندگیم
خیلی خوششانس بودم که یه روزی وقتی اومده بودم تهران قرار گذاشتیم و حالا شده اونی که اگر بخوام روزای آرومی داشته باشم میرم خونهش…
* جدیدا خیلی سعی میکنم چیزایی نگم که کسی دلش بخواد، اما سختم بود تو همچین روزایی از دوستیم نگم…
* دلتون نخواد ولی اگر میتونین مثل این دختره رفیق باشین برای دوستاتون… من که ازم بر نمیاد اون همه خوب بودن و مهموننوازی ولی شما اگر میتونین دریغ نکنین از دوستاتون:)