زنگ میزنه بهم میگه ببینمت؟
میگم ۱۲ شب؟ اخمالو گوشی رو قطع میکنم.
دیرتر دوباره خودم بهش زنگ میزنم، صداش گرفتهست. میگم چرا صدات اینجوریه؟ میگه بابا حالش بدتر شده…..
+ همچنان من آدم بشو نیستم، کاش بداخلاقی نمیکردم و کاش زود قطع نمیکردم و کاش و کاش و کاش…
+ خوابم نمیبره و استرس دارم که امشب تا صبح اتفاقی بیفته
+ چقدر محتاج توجهشم و چقدر اینو ازش پنهون میکنم…
+ کاش رفته بودم تو اتاق و باباش رو از نزدیکتر دیده بودم، امیدوارم اونقدری بمونه که بشه باز برم قزوین…
+ کاش عمرمون انقدر کوتاه نبود…
کتاب رو بر میدارم و میشینم روی مبل و بازش میکنم، صفحه اول کتاب مثل عادتی که من دارم تاریخ نوشته شده، باید خط باباش باشه… میگم سال تولد مامانمه… ۱۳۴۸ کاش تاریخ دقیقتر بود و فقط به سال اکتفا نکرده بود.
میگه بخونش برام، میخونم… بهم میگه ماهی سیاه کوچولو، همون صفحههای اولیم هنوز، میگه تویی این یه دختر کوچولوی جسور دنبال حقیقت زندگی… که البته هیچ نمیخواد عین مامانش باشه
با تعجب بهش نگاه میکنم، من جسورم؟ پس چرا اینو در مورد خودم نمیدونستم، چرا کسی بهم نگفته؟ شاید از دید اون به نظر جسور میام، درهرحال احساس خوشایندی رو تجربه میکنم وسط همهی احساسهای بد و وسط همهی ناکامیها…
از اون شب دیگه اسمم شده ماهی کوچولو و هر بار اینجوری صدام میکنه تصحیحش میکنم و میگم ماهی سیاه کوچولو هستم!
+ خیلی پوستم کلفته که تا اینجا زندگیم رو با این همه پیچیدگی ادامه دادم و میدونم بازم ادامه میدم تا وقتی خدا بهم فرصت زندگی بده:)
+ شاید خواسته بهم امید بده، اشکالی هم نداره خوشحالم از دروغ امیدبخشی که شنیدم
زندگی رو با همین مشکلات و بالا پایینهای زیادش باید دوست داشت، خلاصه اگه ناشکری میکنم خیلی خرم
+ همین
+ ولی چای آلبالو با رفیق خیلی قدیمی چه میچسبه…
+ اون میدونی که یه طرفش به گلسار میخوره و یه طرفش پیربازار هست، کی فکرش رو میکنه یکی باشه از اونجا خاطره داشته باشه؟ من دارم
امروز که اومدم تو وبلاگم به طرز عجیبی شوکه شدم، تعداد کامنتا خیلی بیشتر از تصورم بود و اکثرا خصوصی… ممنونم ازتون بچهها، یکی از خوبیهای کامنتاتون این بود که من فهمیدم با مبهم نوشتن چه ماجرای ناجوری ساختم…
احتمال میدم خیلیاتون برداشتتون همین بوده باشه، پس بهتر دیدم واضح بنویسم از مشکلم… دوستای قشنگم، مشکل من اصلا ارتباطی به پسر نداره!
اون پستی که در مورد عکس سه نفره نوشتم اصلا هیچ ارتباطی به پسر نداره:دی اون در مورد کسی بود که خیلی سال پیش قرار بوده باهاش ازدواج کنم و به دلایلی این اتفاق نیفتاده، همین
و از اون مهمتر اصلا مشکل من سر سوزن به جریانهای خیانتطوری ارتباط نداره،
امیدوارم منو ببخشید که ذهنتون رو درگیر کردم یا حتی باعث شدم از تجربههای تلختون برام بنویسید:( با خوندنشون خیییلی غمگین شدم که چه روزای سختی رو میگذرونیم همه… اما من فکر میکنم اگه خیانت ببینم اینجا در موردش راحتتر از چیزی که فکر کنید مینویسم… قطعا اتفاق تلخیه ولی من بااعتماد به نفستر از اونی هستم که فکر کنید و اگه خیانت هم ببینم خودم رو مقصر نمیبینم!
مشکل من خونوادگیه و بحران خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ مالیه:) از چیزی که تصور میکنید اوضاع وخیمتره و من جون نوشتن دربارهش رو ندارم. متاسفانه با توجه به اینکه خیلیاتون من رو تو دنیای حقیقی میشناسین نمیخواستم نگرانتون کنم. امیدوارم اگه جایی دلتون لرزید برای خانوادهی ما دعا کنید و انرژی بفرستید تا بتونیم این روزای بد رو پشت سر بذاریم گرچه من دیگه امیدی ندارم و همهچیز رو تموم شده میبینم…
+ رفقا، من هنوزم فکر میکنم ازدواج اونقدر برام واجب نیست و اگه تصمیم گرفتم ازدواج کنم دلیلم این بوده پسر رو آدم مناسبی برای ادامهی زندگیم میدیدم…
+ یکیتون برام شماره یه مشاوری رو گذاشته بود که از دیدنش حس خوبی گرفتم، من منظم جلسات مشاوره رو میرم و الحمدلله از خانوم مشاورم خیلی خیلی راضیام
چه روزای عجیبی رو از سر میگذرونیم ما آدما…
حدود ۱۸ روزه که منتظریم به هوش بیاد و اما انگار قرار نیست این اتفاق بیفته، چه مرگهای عجیبی، چند وقته همش تو ذهنمه که نکنه برم سفر و بمیرم، خونوادهم چه گناهی دارن آخه؟
دلم بیشتر از هر وقت دیگهای به حال پسر میسوزه، هیچوقت تصور نمیکردم به این زودیا اینقدر خسته و غمگین ببینمش… فکر نمیکردم پشت چراغ قرمزی که خیلی سال پیش با فاطمه ازش گذشته بودیم و برای بابالنگدراز ازش نوشته بودم دوتایی گریه کنیم. گریهی من البته صادقانه برای پدرش نیست، گرچه دوست داشتم که باشه وقتی وارد خونوادهشون میشم اما گریهم برای رفتنش نبود، برای دردی بود که باز چند قدم مونده به تجربهی خوشایند و جدیدی برام اتفاق افتاده بود. گریهم برای این بود که پسر جلوی در اتاق آیسییو با نگاه مظلوم وایساده بود و میگفت بابا بلند شو آخه قرار بود بریم خواستگاری عروست…
گریهم برای همهی لحظههای غمگینی بود که جای روزای خوشم تجربه کردم، گریهم برای این بود که بعد از کلی تلاش و پول جمع کردن و رفتن به قطر هنوز برنگشته خبر مرگ عمهی ۵۰ سالهم رسید. الان که اینا رو مینویسم اشکام گوله گوله میریزه اما آرومم… نمیشه با تقدیر جنگید و من هم زندگی خوبی داشتم اما زندگی شاد؟ نه… ابدا زندگی شادی نداشتم. خدا رو چه دیدی شاید یه روزی هم نوبت شادیهای من شد…
دلم میخواد بیام اینجا و خبر خوب بدم، اما حداقل میتونم بگم هنوز خبر خوبی نیست، ممنونم که دعا میکنید و ممنونم که بهم خبر میدین یادمین و دلتون پیشمه و غصهم رو میخورید…
دوست ندارم ناراحتتون کنم ولی انگار هر بار قراره اتفاق خوبی برام بیفته یه اتفاق بد بزرگ قبلش میفته که کلا نذاره اتفاق خوب رو تجربه کنم یا حداقل انرژی از اون اتفاق خوبی که میفته به زندگیم برگرده
من قزوینم و قزوین شهریه که سالی چند بار میام و کافههاش رو دوست دارم و خیابوناش برام آشنان و احساس خوبی دارم از قدم زدن توش… خلاصه میشه تو اتفاقای بد هم چیزای خوب رو دید، مثل اینکه من الان سر کار نیستم و تو هتل در تنهایی و خلوت خودم گریه میکنم و میخوابم و بیدار میشم و منتظرم ساعت ۱۲ شه که اتاقم رو تحویل بدم.
طبیعت زندگیه، همیشه اتفاقای بد هستن و باید یاد بگیرم ازشون گذر کنم، فقط همین
یه بار تو حرفاش بهم گفته بود پیشرفت رو توی چه چیزی میبینی؟ پیشرفت مالی؟
همین کافی بود که برم خونه و بهش فکر کنم، خیلی غیرمستقیم و کوتاه ازم یه سوال بین حرفامون پرسیده بود ولی دوست خوب کارش رو بلده…
من از اون روز هروقت ذهنم درگیر این میشه که چرا نتونستم خونه بخرم، چرا نتونستم ماشینم رو بهتر کنم و الخ، یاد حرفش میفتم و برای خودم متاسف میشم و ترمز رو میکشم، گرچه پیشرفت خاصی هم تو شخصیتم نبوده ولی همین که فکر نکنم باید به پول بیشتر و بهتر و آسونتر برسم خودش به اندازه کافی خوبه و جای شکرش باقیه
+ فرح، فخرالسادات یا پریسای خودم
بریم تهران؟ نریم تهران؟ برام مهمه پریسا رو ببینم اگه بریم. نه دوست دارم با هماهنگی بریم، من نمیام.
شب با شوهر خواهر تو شهر میچرخیم و صحبت میکنیم، خوبه، صحبتکردن آدما رو به هم نزدیک میکنه حتی اگه به هر دلیلی از هم دور شده باشن
صبح کتونیم رو با دقت میشورم،یه دور با دست و بعد میندازمش تو ماشین، دلشوره دارم، به چرخیدن کتونی تو ماشین نگاه میکنم و تو فکرم، به حرفای مشاور فکر میکنم، به این فکر میکنم که نکنه مشکلی که داریم جدی باشه، گوشیم رو بر میدارم و بهش پیشنهاد میدم شب با هم باشیم و غیرمستقیم حتی میگم دوست دارم یه جای جدید با هم باشیم. فکر میکنم یه جا باشه که خاطرهای نداشته باشیم، یه جا تو یه روستای خلوت و یه اقامتگاهی جایی مثلا… یادم میفته که اسمم تو شناسنامهش نیست و فکر میکنم حوصله ندارم برای چند ساعت با کسی تنها بودن بخوابم با شرمندگی! بابت محرمیت از کسی اتاق بگیرم. زشته برای من تو این سن و سال… آدم این کارا نیستم.
با پسرعموم بعد چند ماه قرار میذارم، ببینیم همو؟ طبق معمول وقتی قرار میذارم ۱۰ بار پشیمون میشم و بعد که طرف رو میبینم میگم آخ چه خوب شد دیدمش، بازم مثل همیشه ساعت قرار تغییر کرد و حتی داشت کنسل میشد که به خودم گفتم زشته پاشو از جات و برو این دلخوری بیخود چند ماهه رو تموم کن، دلخوری که میگم دلیلش همین بوده که من رفته بودم تو لاک خودم و ازش خبر نمیگرفتم یه مدت و حوصله معاشرت نداشتم. خوب بود، کاش میشد بنویسم دقیقا بینمون چه حرفایی زده شد و چیا پیش اومد و …
با پسر قرار میذارم، میگم اومدم اینجا و بیا دنبالم، میاد دنبالم و از سبزهمیدون تا شهرداری پیاده رفتیم که گوشیش زنگ میزنه، حال باباش بد شده، یهو رنگش میپره و میگه بریم سمت ماشین؟ میپرسم چی شده و میگه بابام سکته کرده نزدیکای قزوین تو مسیر رشت، بردنش بیمارستان… با عجله میریم سمت ماشین و خدافظی میکنیم.
زنگ میزنم به چوپان، کاملا اتفاقی همون دور و بره، چند دقیقه طول میکشه تا سوار ماشینش شم، با خواهرشه، لبخند خواهرش چه قشنگه… چقدر من از دیدن خواهرا کنار هم لذت میبرم.
معاشرت میکنیم، از پسر خبر میگیرم، خوبی؟ کجا رسیدی؟ نزدیکای رودبار… دلم شور میزنه، نکنه بد رانندگی کنه و نکنه عجله کنه و خدای نکرده اتفاقی بیفته، کاش باهاش رفته بودم تو مسیر تنها نبود.
با چوپان و خواهرش خدافظی میکنم و میام خونه، چای دم میکنم و خبر سکته رو به مامان بابام میدم، خیلی زیاد شوکه و متاثر میشن…
دوباره چوپان پیام میده و پیشنهاد میده بریم قزوین، پسر عموم همینطور، میگه بپوش ببرمت پیش پسر خیالت راحتتر باشه کنارش… چقدر خوبه داشتنشون، دلم گرمه به وجودشون کاش همیشه باشن و کاش همیشه همراه باشن…
حالم گرفتهست و باز اتفاقی هر دو پیشنهاد میدن بریم بیرون، میریم و چقدر خوش میگذره، گرچه مدام چشمم به گوشیمه تا خبری برسه و خبر خوبی برسه اما نمیرسه… متاسفانه احساس میکنم نمیشه خیلی امیدوار بود:(
به پسر پیام میدم اگه بابا خوب شد با هم میریم مشهد، من و تو و مادر و پدرت
مینویسه الهی آمین عزیزم
از سالها پیش تا امروز هر بار حرف مشهد میشده میگفتم دوست ندارم باهات برم مشهد،با اینکه اون خودش رو برای همچین سفری مشتاق میبینه اما من نمیخواستم. دلیلش هم شخصیه اما انتخابم اینه که وقتی یه آدم علاقه به دین، مذهب و ائمه نداره رو نبرم زیارت… هم حال خوب خودم تحتتاثیر قرار میگیره و هم اون یه سفر اومده که براش بار معنوی نداشته و میشده هزار جای دیگه بره، چرا سفر زیارتی؟!
اما یادم باشه امشب زدم زیر قولم چون بهم گفته بود بابام دوست داره بره مشهد و فکر کردم این بهترین زمانه برای اینکه از خر شیطون بیام پایین و راضی شم یه باری با هم مشهد بریم
فراموش کردن یه صحنههایی از زندگی واقعا سخته…
+ مثل حس دیدن اون عکسای تولد و مثل حس دیدن اون عکسای شب یلدای سه نفره ۵ سال پیش… دردناکه
+ اما خوب میشم یه روزی، قول دادم به خودم
پیاده میرم سمت فروشگاهی که به دلیلی منو یاد یه آدم از گذشتهها میندازه…
یک ساعت مونده به افطار، مطمئنم نمیبینمش و همینطور میشه، اما قلبم تند میزنه خیلی تند… میدونم یه روزی میاد که با دردهام کنار میام. مطمئنم… آدمی به امید زندهست دیگه
———-
احساس آدمای معتاد رو دارم، همه چیز خوب و مرتبه، من دلم آرومه اما… یه چیزی هست که نباید باشه، یه چیزی که مثل اعتیاد شده برام انگار، وقتی به ترکش فکر میکنم قلبم میگیره… چطور میشه آخه خدا؟ کاش کمکم کنی، کاش…
چطور میشه وقتی آدم کسی رو چیزی رو انقدر دوست داره مجبور به ترکش میشه؟
انتقام سخت زندگی از من تا امروز همین بوده شاید… بگذریم.
———-
چوپان تو اتاقمه، به کتابایی که تو کتابخونهی کوچولوم جا نشده و کنار تختم چیدم نگاه میکنه و ازم میپرسه چرا از این کتاب دو تا داری؟ میگم نمیتونم بگم
اصرار میکنه میگم حالا بعدا بهت میگم. مامانم صدام میکنه و من بالاخره از گفتنش در میرم… اما میدونم که یه روزی بهش میگم چرا از اون کتاب دو تا یا حتی سه تا دارم، میگم بهش آره احتمالا…