امروز خیلی بی دلیل حالم خوبه ^-^
شما چطورین؟
دیروز تولد هانی رو گرفتیم بالاخره، هدیه ی من هنوز نرسیده و خیلی غمگینم، انتظار داشتم تا 18م برسه و حالا 21م شده و نرسیده
دلایل خوشحالی و شکرگزاری به شرح ذیل است.
1. تولد به خوبی و خوشی تموم شد و شازده کیکش رو دوست داشت.
2. هوا حسابی خنکه و در عین حال هیچم حس روزای مهر و مدرسه نداده بهم.
3. اینکه دارم یه کتاب خوب می خونم که چارتا چیزم ازش یاد می گیرم و تفریحی نیست.
4. کیک تولد برادر رو من پختم، یک کیک شکلاتی خیلی پر کار و اذیت کننده بود، با انگیزه ی خاصی هم پختم که سختمه بگمش. شمام نپرسید، مرسی، اه
5. خوشحالی مهم تر اینکه کسی رو دارم که به تکه کلام هام حساسه و میگه تو هر زمان چی رو زیاد میگم!
این کتابی که دارم اخیرا می خونم یه حس خیلی خوبی داره، چون درسیه نمیگم اسمش رو...
ولی دلم رو قلقلک میده تو این حوزه بیشتر بخونم.
وقتی تو این شعر به یاکریم رسید چشام تر شد و لبخندم قرص و محکم... چطور من تا همین چند ماه پیش دقت نکرده بودم که اسم یاکریم ها ذکره؟
+ حجت اشرف زاده_ عقیق
+ از بیپ تیونز دانلود کنید. امکان لینک دادن نمیده بهم
من اتفاقات رو پیش بینی می کنم، متاسفانه و الان هم چیزی رو پیش بینی کردم و نگران و دلواپسم براش، کاش این بار اشتباه کرده باشم. کاش درست برخلاف چیزی که فکر می کنم پیش بره همه چیز و خیلی بهتر از انتظارم
+ منتظرم
+ خیلی قبل اینکه مهران مدیری این شعر آخر دور همی رو بخونه اون بهم گفته بود و اینه که من هربار با دیدن دور همی و شنیدن آهنگ تیتراژ صداش میاد تو ذهنم و با خودم فکر می کنم بعد کلی مدت چرا مهران مدیری باید اینو بخونه برای دور همی؟
باز خواب دیدم، اونقدری باورش کرده بودم که وقتی پا شدم رفتم یه کاری که تو خواب باید انجام می دادم رو در بیداری انجام دادم و بعد فهمیدم خواب بوده، مهمون نداریم، من نباید برم جایی و ...
از ته دل می خوام حقیقی شدن این خواب لعنتی رو:| هیچ وقت فکر نمی کردم یه چیزی رو تو خواب ببینم و دلم این همه بره براش
روز اول که رسیدیم مشهد ساعت حدود 6.5 بود، تا خونه که رسیدیم چیز زیادی به اذون نمونده بود. نکته ی جالب این بود که اغلب افراد با حجاب تو هواپیما همسفرمون بودن ولی خیلی ها وقتی بهشون بسته ی عصرونه دادن باز کردن و خوردنش، واسه م جالب بود بدون اینکه قصدم قضاوت باشه، اونجا مطمین تر شدم افراد خیلی کمی هستن که به روزه در تابستان معتقدن...
خب می گفتم ساعت 7 رسیدیم خونه و دیدیم یه نونوایی تازه تو کوچه باز شده، با خواهرم رفتیم و دوتایی تو صف موندیم و کلی لذت بردیم از عطر نون سنگک و تافتون که تو دو تا تنور نزدیک به هم طبخ میشد. لازمه بگم من تو طول عمرم دو سه بار بیشتر تو صف واسه نون نموندم؟ خلاصه نون سنگک خشخاشی خریدیم و رفتیم خونه، دیدیم دلمون نمیاد نماز اول وقت رو از دست بدیم و یه کمی فکرامونو یکی کردیم دیدیم میشه لقمه های کوچولو درست کنیم و با خودمون ببریم. اینجوری شد که ما یک ساعت بعد از رسیدنمون به مشهد رفتیم حرم و زیارت کردیم. با آب حرم افطار کردیم و لقمه هامونم بعد نماز خوردیم. هوا خیلی خوب بود و دیدن افطاری روزه دارا خیلی هیجان انگیز بود، یه طلبه ای کنارمون نشسته بود با بچه ی کوچولو و خانومش، یه سفره ی افطاری خیلی بانمک چیده بودن تو حیاط و داشتن با هم می خوردن.من که عاشقشون شدم و تا جا داشت دعا کردم براشون:)
نماز رو که خوندیم رفتیم سمت زیر زمین و یه سلامی از دور گفتیم و برگشتیم خونه.لازم به ذکره ما از دور زیارت می کنیم و نزدیک به ضریح نمیشیم. چقدر من استرس داشتم که به برنامه ی بعدیم نرسیم. بنده از هفته ی پیش بلیت کارتون زوتوپیا رو گرفته بودم که خونوادگی بریم و کارتون سه بعدی ببینیم، ساعت 11.5 شب که وقت پرت بود و می دونستم کار بهتری نمی تونیم بکنیم رو با سینما پر کرده بودم. خانواده همگی اون روز از صبح تا ظهر سر کار بودن طفلیا و حسابی خسته... با تمام وجود پشیمون شده بودم از کرده ی خود، من همیشه سعی می کنم شرایط دیگران رو در نظر بگیرم، ولی اینبار بی توجه به خستگیشون نصف شبی بلیت سینما گرفته بودم! من اینجوریم که دوس دارم وقتی میرم سفر از هر دقیقه ش استفاده کنم به روش خودم، دوس ندارم بی برنامه باشم اصلا...
ادامه دارد...
دلتنگی خر است، گاو نر است.
این بارون شدید با صدای آبشارش یادآور خاطرات خیلی خوشه، که هم آدمو دلتنگ می کنه و هم حال آدم رو خوش