رسیدم، آخ تختم... چه آرامشی داره خونه
دیروز 2ی بهمن یکی از روزهای یواش و بدو بدویی عمرم بود، تنها کاری که کردم همون رفتن به دانشگاه بود و حرکت آکادمیکی(!) که قرار بود بزنیم. همین همین...
با خودم شناسنامه، لباس و سوغاتی برده بودم اما فرصت نشد به تنها کسی که قول داده بودم می بینمش هم برسم! خلاصه این سفر اونطور که باید تفریحناک نبود و باید به زودی جبران کنم! بله :دی
اگه بخوام با خودم رو راست باشم باید بگم دلیل رفتنم به تهران اونی که دیگران فکر می کنن نیست. خب، همین...
+ نکبت اتوبوسو نگه داشته واسه صبونه:( خب 7 می اومدین سوار شین نمیشد یه چیز بخورین؟ حتما باس 10 صبونه مفصل بخورین؟ :(( خدایا شفاشون بده
+ من صندلیم تکیه، این وریم یعنی سمت راستیم هی نگاهم می کنه و ازم سوال می پرسه، تهران شاغلی؟ نه:| دانشجویی؟ بله رشت، خونتون تهرانه؟ نه! شوهرت تهرانه؟ :||| نه... به نظرتون واقعا نفهمیده نمی خوام باهاش ارتباط بر قرار کنم؟ :دی
اصن اینقد اتوبوس بازی خوبه که دلم خواسته مثل وقتی خواهرم تبریز بود ماهی یه بار سوار اتوبوس شم تنهای تنها برم تهران...
حتی مقنعه م رو اتو نکردم، با اینکه می دونم تا چند ساعت دیگه عازمم...
هیچ چیز، هیچ چیز و تاکید میکنم هیچ چیزم رو آماده نکردم، خیلی ابلهانه خونسردم...می دونم.
اینطور که پیداست من دچار رخوت عجیبی شدم، از 6صبح دیروز تا خود 9شب سر پا بودم. چه جالب! الان که می نوشتم فهمیدم این ساعتا با هم 69 رو ساختن!!!
با وجود تمام کارهایی که سرمون ریخته بود، با وجود اینکه شر صبح شنیدم همسایه ی عزیزمون که خیلی رابطه ی عاطفی باهاش داشتم از دنیا رفته و قلبم هزار تکه شد و هزار بار لعنت به 95 فرستادم و از خدا خواستم تموم کنه این سال نحس رو، این وسط نمره های آخرین امتحانات ارشدم اومد، تموم شد، واقعا تموم شد و من ترم آخر رو با معدل 19.5(!) به پایان رسوندم. یه حس بدی داره برام نمره های خوب گرفتن از استادای سخت گیر، مال خودمه اون دلیل و بهتون نمیگم، یعنی می تونم بگما ولی اینکه شما بتونید حسمو درک کنید خیلی بعیده، اصلا خیلی خیلی بعیده... واسه همین نمیگم.
خلاصه تا ظهر اینجوری پیش رفت و همه با هم کارگاه بودیم، مامان و بابا هم بودن و هر کسی یه کاری می کرد. چیزی شبیه به خونه تکونی عید... پاطمه، پاطمه ی عزیزم تنها و بدون من عقد شد. نتونستم خودمو راضی کنم و لحظه ی عقدش باشم... قلبم هزار تکه تر می شد انگار، دلیل اینم نمی تونم بهتون بگم، باز خیلی بعیده که شما درک کنید، اصلا من متوجه شدم که خیلی بعیده ما آدم ها احساسات همدیگه رو بفهمیم و درک کنیم. اینطور نیست؟
تا ساعت 7.5 آخرین کیک رو تحویل صاحبش دادیم، تموم شد. چهار کیک رو تحویل دادیم، به دو نفر گفته بودیم اگر وقت شه سفارشتون رو قبول می کنیم که نشد و بهشون اطلاع دادیم. من نشستم و در عرض یک ساعت کوکی های عقد پاطمه م رو درست کردم و شب برای شام رفتیم و بهشون تحویل دادیم، آخ دلم آروم شد، آخ لبم خندید. شوهرشو دوس دارم، خیلی خیلی دوس دارم حتی، مودب بود و خیلی قشنگ بلد بود منو بدون اینکه پیش تر بشناسدم. بلد بود گرم بگیره و لبخند بزنه و بگه چقدر حرکتم براش با ارزش بوده که با حساب عزادار بودنم(هیچ جشنی شرکت نکردم و نمی کنم هنوز، سر مرگ حامد و اینو همه میدونن، فاطمه هم) پاشدم تا اونجا رفتم برای گفتن تبریک شب تر خداحافظی کردیم و اومدیم خونه...
تنم درد می کرد، یک روز خوردن بغضم کافی بود، جریان آتش نشان ها چی بود واقعا؟ کم درد داشتم؟ شب به خودم اجازه دادم خیلی پر شور مراسم عزاداری برپا کنم. در اتاقمو جفت کردم و تا توان داشتم به مراسم ادامه دادم، گوشیم خاموش شد به فاطمه و به دوستایی که باهاشون چت می کردم شب بخیر هم نگفتم و خوابیدم. صبح اما انگار روز تازه ای بود، انگار مطمئن تر بودم برای همه ی تصمیم های زندگیم، انگار محکم تر فکر کردم به موضوع پایان نامه م، سفت و سخت تر فکر کردم به هیچ برنامه ی علمی، تفریحی و کاری نباید نه بگم و باید با برنامه از تک تک روزهام استفاده ای کنم. امروز یه روز تازه بود، امروز یه روز تازه ست...
باید بلیت بخرم، شب ته دلم پشیمون بودم اما حالا می دونم که نه، باید برای هر تصمیمی که می گیرم ارزش قائل باشم و عملیش کنم، تصمیم ها دلشون می گیره وقتی می گیرمشون و نصفه رهاشون می کنم... اینو باید یادم بمونه:)
امشب یه کامنت هیجان انگیز داشتم که باعث شد احساس کنم راس راسی عمر وبلاگ خونی آدمها هنوز تموم نشده...
حالا میتونم با حال خوب بخوابم و 6 صبح سر حااال پاشم. یوه یوه یوه
+ فردا یک روز فوق فشرده رو در پیش خواهم داشت، تا 7 بهمن همه چیز خیلی گیجه و خیلی بدو بدویی و یه جاهایی هم استرس زا... ایشالا بعدش همه چی کمی بهتر و آروم تر میشه! الهی آمین
+ برای بهار یه برنامه ای داشتیم که نمی دونم بشه یا نه، ولی لازمه ش وقت زیاده که ما کمشم نداریم. تا هفت بهمن یه مرحله از اینم باید برنامه ریزی کنیم حتی... هوف :|
اصلا به نظرم ذوق و هیجان نداشتم براش، ولی وقتی خوابشو دیدم احتمالا خوشحالم و هیجانم داره دیگه!
فک کنم از وقتی که دعوت شدم تا وقتی که تصمیم گرفتم کلا 5 دقیقه طول کشید. میریم که داشته باشیم یه برنامه ی یهویی چند ساعته رو...
بعد به هم کلاسم پی ام دادم من شنبه نمیام دانشگاه، ولی به کسی نگو نیستم. فقط خواستم بدونی که بری پرینتارو خودت بگیری...
زنگ زده من الان دانشگاهم استاد ه. میگه شنبه بیا حتما:|
میگم مگه گفتی نمیام؟ میگه نه خودش حدس زد که تو نمی خوای بیای:(( خدایاااا من به کجا پناه ببرم از دست اینا:)))؟!
من از نوشتن خیلی از پست ها زود پشیمون میشم، نمونه ش چند پست قبل که از دلگیریم نوشتم. خیلی خیلی باعث کج فهمی میشه و این واقعا بده :( ولی بی خیال، بذا من همیشه اینقد راحت باشم و همیشه خودم باشم و درد دل هم بکنم. بحث از این عاشقی دو زاری ها نبوده که کسی بذاره بره و همچو چیزای مزخرفی... خیلی جریان متفاوت از چیزی بوده که فک می کنید.
#بی_خیال
بچه ها، من اعتراف می کنم که اینجا هیچی از اتفاق هایی که برای زندگی پاطمه دوست چندین و چند ساله م افتاده ننوشتم. پاطمه داره عروس میشه و من به شدت احساس می کنم داره به بدبختی نزدیک میشه... به خودش که نمیگم، باهاش خوشحالم واقعا چون خودش خوشحاله، ولی معنای تاهل دقیقا تو ذهنم شده بدبختی(!) و یا بهتره بگم ناکامی و عقب موندگی، نمی دونم دلیلش چیه و اصلا از کجا اینقدر دیدم به تاهل منفی شد. یک بار به مامان حسمو گفتم که گفت خییییلی غصه خورد و خیلی نگرانم شد. خیلی...
مهم نیست، همین که بلدم جلوی هر اتفاق اینجوری رو برای خودم بگیرم کافیه فعلا... اقلا مثل اکثر هم سن و سالام نیستم و تکلیفم با خودم روشنه! بله ^-^
خوب، پاطمه از رشت میره، همون پاطمه ای که قسممم می خورد من یه روزی از رشت که نه، حتی از ایران هم میرم و هزاران شرط با هزاران کس بسته احتمالا که من میرم، حالا خودش داره میره
هاها... اون آیکون پوزخند من کووو؟