اصلا این روزای سحر خیزی خیلی خیلی خوبه، خیلی خیلییی ها...
خوب من برم دنبال کار و بارم و الکی فک کنم خیلی آدم موفق و پر کاری هستم:دی
از بی وقتی اون کاری که دوست داشتم شدنی بشه فعلا نشده و یادش میفتم عذاب وجدان می گیرم:دی احساس می کنم دارم بهش بی توجهی می کنم و آخر این ایده م دود میشه میره هوا...
ایش! بیاین امروز همه توهم موفقیت بزنیم اصلا، خوب:دی؟ خیلی خیلی حال باحالیه:)))))
خود خودم بودم که ازش خواستم نباشد، اینطور نصفه و نیمه نباشد و خود من بودم که روزها منتظر نامه ای از طرفش بودم.
به راستی مگر ما چند خود داریم؟ یک خود که می گوید برو و یک خود که می نشیند به انتظار... ماه ها؟ و ماه ها؟
مگر ما چند خود داریم؟ یک خود که راضیست از محکم بودنش و یک خود که قبلش مچاله شده از عادت خوبی که بود و دیگر نیست.
خدایا بد امتحانی بود، بد امتحانی... قسمت داده بودم اینطور آزمایشم نکنی و تو کردی، آخر خدا جان چرا چرا چرا؟ مگر یک آدم 48 کیلویی عزادار و سیاه پوش چه جانی بهش مانده بود که اینطور آزمایشش کنی؟ خدایا شاید کار تو نیست، شاید ما بنده ها بد شده ایم. خدایا بنده ات را نبخشیده دلم، نبخشیده خدا...
لا به لای خنده ها و اتفاق های خوب، غمی روی دلم سنگینی می کند که می دانم از چیست و نمی خواهم باور کنم، چه غم ابلهانه ای... چه غم بزرگی در عین حقیر بودنش... آخ خدا جان، آخ خدا جان
یادت که نرفته نه؟ قولهایی که داده بودم را می گویم، همان قول ها که زدم زیرش وقتی همه چیز به هم ریخته بود، یادت هست؟
من به عهدم وفا کردم، من سر قولم ماندم، تو هم ماندی خدا؟ چرا مرد و مردانه نمیایی یک قول انگشتی به من بدهی و بگویی اگر این کار را کردی، آن اسباب بازی دوست داشتنی را میدهم به تو، به دل تو، که آرام گیری که فراموش کنی دردت را...
خدایا مرد و مردانه یک بار هم که شده بیا و به من قولی بده، همش یک بار
اصلا یه حس عجیبی داره دیدن نمره ی 20!!! بعد سالها :)))
+ خدایا مرسی بیست ندیده از دنیا نبردیمون(!)
میگم گاهی فک می کنم فلانی(1) چرا از فلانی(2)جدا شد؟
فلانی(1) که در حد خودش کار خوب و با پرستیژی داشت، بسیار خوش خلق بود، تحصیلاتشم که بیش از این نمی تونست باشه تو این سن! شرایط مالیشونم که خیلی از قشر متوسط جامعه بهتر بود و ماشین های لوکس اگر نداشتن ماشین بدی هم زیر پاشون نبود و بالای سیصد تومن قیمت ماشین هر کدومشون بود، واقعا برای یه آدم 28 9 ساله بیشتر از این یکجورایی ناممکنه...
همه ی حرفامو گوش میده و میگه گفت که بهت، خودش گفت، اون عاشق شهرت بود و شوهرش هیچ کجا اونقدری که باید شهرت نداشت. فلانی(2) خودش میگه همسر سابقم خوش رو ترین، دست و دلباز ترین و بهترین دوستی بود که میشد داشته باشم ولی من همیشه فکر می کردم اونم عین من دنبال شهرته که نبود، اصلا درک نمی کرد شهرت چه لذتی داره. خلاصه عجیب ترین طلاق فامیل ما بخاطر مشهور نشدن پسرمون اتفاق افتاد... هیچ وقت هضم نشد برام، هیچ وقت
ادامه مطلب ...
استرس و فشار کاریم خیلی خیلی زیاد شده و من احساس می کنم اینجوری پیش بره کم میارم...
یک سری نه هایی توی کارام پیش میاد که شک ندارم بخاطر ناسپاسیمه، یا شاید بخاطر توجه کمم به خدا و ایمان ضعیفم...
درهرحال می دونم هیچی(از نظر کاری!) اونجوری که باید خوب پیش نمیره و من بسیار نگرانم، بسیار... تازه همش فکر می کردم با اندک تلاشم میتونم به جاهایی که می خوام برسم ولی امروز فکر کردم چقدر رویام دوووره و چقدر دست نیافتنی(!) چرا انقد نزدیک می دیدمشون الکی الکی؟!
واقعا توان خوندن قرآن ندارم و احساس می کنم یکی از دلایل رفتن برکت از این روزام میتونه اینم باشه
این روزها بیشتر از پیش به خوبی های تجرد و تنهایی فکر می کنم و هی برای خودم نگران تر میشم. اگر حالا زن یک خونه بودم و این احساسات می اومد سراغم چی؟ وای هیچ حسی بدتر از این نیست.
خدایا شکرت که نجاتم دادی از این عذاب... خدا برای دشمنم نخواد الهی، خیلی بد و سخته تصورش حتی:(
ازدواج اتفاق نیک و خوبیه، اما نه برای من... برای دیگران انشالله که هست، متاسفانه یا خوشبختانه من دنبال چیزی هستم که اون چیز ازدواج نیست، هر آدمی تو زندگیش رسالت و هدفی داره و هدف من چیزی فراتر از تاهله، البته که میدونم اگر روزی به چیزی که می خوام برسم برای آینده م بالاخره تصمیم میگیرم... خدای مهربونم منو ببخش که به حرفات گوش نمیدم! ولی درکم کن و منو به خواسته های مهم دیگه م برسون، من نه شوهر خوب می خوام و نه پولدار... من می خوام تنهای تنها به خیلی چیزایی که دوست داشتم و دارم برسم. ضمن اینکه دوست دارم تفریحاتم پس مواظب آرزوهام باش
من صبا خعلی سخت بیدار میشم، اما در عوض وقتی بیدار میشم کوه انرژیم و خیلی خوشحال و شاداب
صب بخیررر
زنگ زدم بهش، گفت به این شماره یه زنگی بزن
بگو از طرف من تماس می گیری، گفتم چشم... فقط اسمشون؟
گفت طهرانی! ساکت شدم، خیلی ساکت شدم. ایستاده بودم، یکهو نشستم...
پرسید صدام میاد؟!
گفتم بله!
گفت چیزی نگفتین فک کردم تماس قطع شده و صدام نمیاد.
گفتم نه! داشتم فک می کردم، به اینکه، به اینکه... طهرانی رو با ط بنویسم تو دفترم یا ت؟
درحالیکه سعی داشت خنده ش رو کنترل کنه گفت فرقی هم نداره ولی علی الحساب با ط بنویس همون اولی!
و همین. همین مکالمه ی کوتاه مسخره... همین مکالمه ی خیلی کوتاه و خیلی مسخره
+ زندگی چقد بالا پایین داره ها
خوب خوب، من حالم خوبه... من تونستم از حال خیلی بد به حال خیلی خوب پرت کنم خودمو! آخیششش
حالا بگم براتون، گفته بودم دعا کنید و شمام دعا کردید یقینا، خوب؟ یکیشون با برنامه انگار داره شدنی میشه، حالا نه که فک کنید اتفاق خیلی بزرگیه ها... نه اتفاقا یه اتفاق کوچیکه! ولی همین قدمای کوچیک که برای زندگی برمیداریم میتونه ما رو به موفقیت نزدیک تر کنه، منم از تمام این اتفاقای کوچیک نهایت لذت رو می برم و به آینده ی روشن تر فکر می کنم.
باهاش حرف می زدم، میگفت تو خیلی ایده الیستی، یا همچو چیزی، محترمانه گفت اما قطعا تو دلش متاسف شد برای من و افکارم... خب من همینم! واقعا انگار آدم روزای معمولی، رکود و سکوت نیستم. انگار زندگی من و تک تک روزهاش میل به کمال دارن، میل به داشتن هیجان های زیاد و پیشرفت...
امروز خواهر می گفت من اگر تو رو نداشتم چی کار می کردم واقعا؟ من فک نمی کنم خیلی آدم خفنی هستم با برنامه های خوب ولی اقلا برای خواهرم اینطور به نظر میام و این خیلی خوبه، اینکه حس می کنه تنها نیست و من میتونم خیلی کمکش کنم و پل خوبی هستم برای ارتباطاتش...
زندگی خوبه بچه ها، بیاین خیلی کوشا زندگی کنیم تا نیوشا باشیم، بعله! بعله! بعله!
+ خدایا کمک کن بهمنی داشته باشم تفریحناک، باب میلم و اینها، ببین خدا یع
چقد دوس داشتم به عنوان یک دختر خیلی معمولی عضو جامعه نظرم رو درباره ی سیاست و تمامی این جریان ها بگم براتون، اما حالا وقت وقت این حرفها نیست که من چه کسی رو قبول دارم و چه کسی رو نه، از نظرم چه کسی جایگاهش اونی که باید هست و چه کسی نه... حتی وقت اینم نیست که بگم چه حسی به رفسنجانی مرحوم داشتم...
بگذریم، آقا رفسنجانی هیچ چیز اگر نبود، نویسنده ی خوبی بود، نور به قبرش، نور به قبرش و نور به قبرش... اقلا نوشتن رو بلد باشیم، وقتی هیچی نیستیم:)