گرچه واقعا بعیده تا ساعت ٦ و ٧ غروب کسى گذرش به اینجا بیفته...
ولى التماس دعای فوری دارم برای یک جریانی که اگر اتفاق بیفته میام و براتون میگم.
+ نمى دونم چرا دچار استرس شدم، اگر اتفاق بیفته یه تاثیر مثبت تو حال و هوام داره و اگر اتفاق نیفته هم اونقدرا بد نیست، ولى دلم می خواد این اتفاق رو
این خیلى بده که آدما عاشق چیزاى اشتباهى بشن، مثلا من نگرانم کسى عاشق لا مصّب گفتنام شه...
من قصد عاشق شدن ندارم ولی شما اگه خواستین عاشق شین لطفا حواستون باشه عاشق یه چیزى بشین که وقتی بچه تون ازتون پرسید بتونید پاسخگو باشید :دی
آره، خیلى راحت... کارى نداره که دختره رو می بری خونه و معرفیش مى کنی! به همین راحتی
---
آقا لطفا میل ٤ و ٦ یا نمی دونم چى چى جهت بیمار گرشاسبی!
---
ولش کن، کشش نده، بنویس پروپوزالتو بره پى کارش
---
مثلا زاهدان! نمیشه ناف تهرون باشى که... یه جا مثه زاهدان
-دِ آخه لامصّب، زاهدان؟ ظلمه! میگماصن هر جا جز زاهدان
خوب کجا خوبه؟ ارومیه؟! بوشهر؟ لرستان؟
- بوشهر که خیلی خوبه! بوشهر
---
خانوم ر. به نظرت این میتونه پایان نامه ى خوبی بشه؟
- نه! خیلی کلیشه ست!
---
آقا میشه کلید نمازخونه رو بدین؟
- می خوای چی کار؟
می خوایم نماز بخونیم، من و استادم
- مطمئنید؟!؟
:|
---
دلم می خواس برم اصفهان
- خب برو
---
این اول وقت میاد، نوبتشو بزنید اول وقت...
- می خوای من برم؟ سرت شلوغه
نه نه، باش
---
کتونى قرمزتو خیلى دوس دارم، میشه اگه نایک از اینا داشت بهم بگی؟
- این نایک نیست، قیمتش کم نبود، اما برند مشهوری هم نیس!
---
خانوم ر. هنوزم میگم تو خیلی تیزی... یه تیز بینی تو نگاهت به متون هست که کمتر تو دانشجوها دیدم.
- اشتباه می کنید.
---
باید بلد باشى، تو که صدات خوبه، یه کم زبون بریزی حلّه
- نکردم از این کارا، گرچه مسلمون نیستم، اما این کارا خیلی نامسلمونیه
---
اونجا رو ببین، کوه قشنگیه نه؟!
-آره! خیلی... من به اونجا میگم کوه قاف
---
هفت حرکت کنم، کی می رسم رشت؟
- حدود ١١/ ١٢
کجا بخوابم شب؟
---
استاد از نمازخونه به بیرون نگاه کنین، خیلی منظره ش خوبه
- خیلی خانوم، خیلی... کاش قبله به این سمت بود فقط
امروز بعد مدتها از ته دلم آرزو کردم که شاغل مى بودم، نه براى پولش... براى نظمى که به زندگى و ذهنم مى تونه بده
ندارم، یا اقلا خیلى کم دارم تو زندگیم، نظم رو میگم، نظم...
به وقتِ فوت از شدت گرما
هفته ى بعد مرگ حامد جشن عروسیشون بود، خُب من مجال حضور تو جشنشون رو نداشتم. همیشه اینطوره، من تو عمرم مجالِ رفتن به مراسم خوشى دوستانم رو نداشتم! هر کدوم به دلیلى...
امروز بعد اون همه ماه بالاخره رفتم و هدیه ى خونه ى قشنگشون رو دادم، چه تصاویرى از جلوى چشمم رد شد، از دوران راهنمایى تا به امروز، دوست خیلى چیز خوبیه... خیلی
براى بار هزارم عرض مى کنم، بنده بسیار خوش اقبالم که دوستهایى به چنین زلالى دارم.
هفته ى پیش با خودم عهد کردم یه عادت خوب به زندگیم اضافه کنم و با تلاش یک عادت بد رو از زندگیم کم!
عادت خوبِ اضافه شده خوندنِ رمان به زبان انگلیسى بوده، مهم تر از اون مصرف قرص آهن روزانه!!!
یک هفته ست شروعشون کردم و شکرِ خدا لغزش نداشتم هنوز :دى
عادت بدم رو نتونستم ترک کنم و نیاز به تلاشِ بیشتر و بیشتر دارم، امید که هفته ى بعد بیام و در حالى بنویسم که یه عادت از سلسله عادات بدم کم شده باشه:دی
بهش زنگ زده بودم، ساعتى که هر دو از کارهامون فارغ شده بودیم، براش تعریف مى کردم یه دوست دانشجو دارم اینجا... اینجا تو رشت دانشجوئه
ازم پرسیده بود دوستت اهل کجاست؟
بهش اسم شهرشون رو گفته بودم، گفته بود یه شهر تو استان شما و نزدیک به استانِ بغلیتون... تعجب کرده بودم که اینجا رو بلده، شب که تو تختم آماده ى خواب بودم تصاویرى از گذشته جلوى چشمم اومد، خانومِ پسر خاله ش، اون اهل همین شهر بود! همون زنِ پسرخاله ش که وقتى دیده بودمش با خودم فکر کرده بودم چقدر ساده ست، چقدر دوریم از هم....
---
از دیروز بگم، روز خوبى بود برام، تجربه ى خوبى هم، مهر بود که اول کتاب براش نوشته بودم از طرف میم.ر حالا بعد این همه ماه تونستم ببینمش، از حالا تا همیشه توشیبا منو یادِ تو میندازه که اون گوشه کنارِ درِ مسجد ایستاده بودی به انتظارِ منِ همیشه دیر کُن! سر میز صبحونه اون لحظه که تسبیح رو در آورد و گفت با دیدنش یادم افتاده عالى بود، عالى... دلم غش رفت، اینکه با دیدن سجاده! چادر نماز و تسبیح یادم افتادن دوستام خیلى شرمنده م مى کنه... و البته خیلی هم می ترسونتم، چون من اصلا مومن نیستم، فقط دوست داشتم که باشم، همین! و دوست داشتنِ الکى هم که اصلا ارزشى نداره
همچنان عکس هام نمایش داده نمیشن، پس لینک میذارم!
http://s9.picofile.com/file/8294324676/1494232576901.jpeg
نیلو اخرین دوست مجردم از دوران دانشجویى متاهل شد...
امروز با شوهرش دیدمش، اومدن دیدنم و برام گل آوردن جهت آشنایى با مقادیری کتاب... واقعا اشتباه مى کنم میگم دوستاى من یجور عجیبى باهام مهربونن؟ از شعور زیادشون کلی خوشم اومد، دلم مى خواست شوهر گرامیشم ماچ کنم که روم نشد؛)