انقدر همه چی دارم ، حالم داره از همه چی های دنیا به هم می خوره .
انقدر هرچی خواستم بگم رفقا گفتن تو چی می فهمی از مشکلات؟
بیاین همه چی های دنیای من مال شما ...
یه کم از هیچی هاتون بهم بدین لطفا...ببینیم چه طعمی داره آخه...
+ کجا ماندی ای لیلی قصه ها ... که مجنون شده کوهی از غصه ها...
زندگی من مثل یه شیرموز خوشمزه ، با دیزاین عالیه ! فقط شیرموز من یه چیزی کم داره ... یه چیز کوچیکی به نام موز ...
+ ...
تا دیروز فکر می کردم قدم 161 باشه !یا حتی 2 !!!
از وقتی فهمیدم قدم 159.5 ه، دچار یاس فلسفی شدم .
+ احساس کوتوله بودن دارم از سه ساعت پیش تا الان :((
3 سال پیش یه نفری ! بهت بگه خانومه و تو عاشق این مدل خطاب شدن بشی... در حالیکه از عزیزم ، عشقم و گلم ها بیزاری ...
بعد از 3سال و اندی !کسی بهت بگه خانومه و تو رو یه بار دیگه به هم بریزه این واژه ... خانومه بودن رو دوست دارم . دست خودمم نیست ...
+ اما چقدر برخورد اون روز و امروزم فرق داشت با هم ...
اوایل شهریور مامان بابای جانم ما رو به خدا می سپرن و ما هم اونا رو ... تا اون روز هزاران کار انجام نشده داریم که باید انجام شه و هزار تا برنامه که باید پیگیرش شیم .
تو سفرم به مشهد یکی از کارایی که باید انجام می دادم خرید سوغاتی بود، یه روز با هم فکری دختر روسه تصمیم گرفتیم به مامان بابا پیشنهاد بدیم سوغاتی هاتون رو از ایران بخریم، کم کم 2 3 میلیون هزینه ی سوغاتی میشه که احتمالا نهایتا قابل استفاده هم نمیشه برای کسی ، اینجوری شد که فکر کردیم از تسبیحای وطنی با ارزش به فامیلا هدیه بدیم . از دوست مشهدیم پرسیدم که آشنای کل فروشی داره ؟ جوابش منفی بود.
یه دوست مشهدی دیگه داریم که با اوشون تماس حاصل کردیم و به اصرار اومد دنبالمون و بردم به یه تسبیح فروشی پر از سنگ های رنگی رنگی... آخ دلم رفت برای تسبیحا... چه انتخاب سختی بود . هرطور بود 120 تا انتخاب کردیم . دوست مشهدی(شوهر یکی از دوستانم بودن ایشون) تو انتخاب کمکم کرد و کلی هم تشویق می کرد سلیقه ی خاص و باحال من رو !
شوهر دوست جانم انقدررر آقاست و انقدر با محبت و با خانواده که من هیچ احساس معذب بودن نداشتم باهاش... البته ما زیاد با هم بیرون گشتیم ، خصوصا که یکی از پایه های کنسرت رفتنامونم هست . اصلا هم علاقه ای ندارن لهجه شون رو مخفی کنن:دی کیف میکنم از این همه اصالتشون اصلا :))
خلاصه اینکه اومدیم رشت و حساب کتاب کردیم دیدم 100تااا کمه!!! یه شوک دیگه به اوضاع مالی وارد کردیم و 100تا دیگه سفارش دادیم و دیروز تسبیحای جان رو به دستمون رسوند مسافر مشد ؛) در ازاش می خواستیم براش باقلوا درست کنیم که دیدیم قالب باقلوا نداریم. راستی دوستان شماره ی جایی رو دارین که بتونم بهشون سفارش بدم برام پست کنن ؟!
لدفن بگین بهم که بدجوری تو خماری قالب باقلوا موندیم!!!
+ تسبیحا رو تو کیسه های ریز خوشگل گذاشتیم تو یه ظرف مسی... میرم و میام و قربون صدقه شون میرم!!!
از اونجا که عدد 17رو دوست می دارم تاریخ رو اینطوری نوشتم.
دیروز نشستم برای چند لحظه گذشته م رو شخم زدم ، دلم نمی خواست البته !ولی با دوستی همزاد پنداری کردم و یه سری ماجراها رو که اصلا نباید باز یادآوری کردم برای خودم ... بعدش ؟
ناراحت بودم ؟غمگین بودم ؟ اصلا ... فقط حس لال شدگی داشتم و دلم می خواست بشینم و کتاب بخونم . یهو یادم اومد خواهرم بلیت خریده و باید همگی بریم کنسرت... تو تالاری که دوسش ندارم. چرا ؟ میشه نگم ؟! فقط بگم هیچ وقت نرفته بودم این تالارو اصلا نمی دونستم چطوره ؟
شب شد ، حاضر شدم تیپ تابستونی زدم و راهی شدم . انقدر گنگ بودم که وضو گرفتم و یادم رفت نماز بخونم !!! چه فاجعه ای... تالار یکی از زشت ترین هایی بود که تو طول عمرم دیدم. بدون اغراق ... و تنها حسی که بعد از دیدنش داشتم این بود که...
هیچی بگذریم! دیگه نشستیم و کنسرت شروووع شد و من ؟! در لحظه تمام گنگیم از بین رفت ! تمامش از بین رفت و مک تبدیل به یه موجود خوشحال شدم و تو طول کنسرت همش حالم خوش بود و بعدشم که اومدم بیرون به گوشیم نگاه کردم و یه اس ام اس خوشحال کننده داشتم !!! محشر بود ... و دیگه اثری از غم ، استرس و ... نبود.
بعد کنسرت هم طبق معمول شب های کنسرتانه رفتیم هوحال و یه شیرموزپسته ی مشت زدیم به بدن! اوممم... محشره این لامصب ...
و از وقتی اومدم خونه تا دو سه انرژیم رو به دوستان دنیای حقیقیم منتقل کردم. با یکی دو تاشون قرار گذاشتم. یکی دو مورد از دوستانم رو هم دعوت کردم وقتی مامان بابا نیستن شب بیان اینجا خاله بازی کنیم با هم :)) و اینکه حسابی خوب بود دیشبم ...
+ اس ام اس خوشحال کننده جواب سوالی بود که خودم پرسیده بودم و بعد از اون یه نفس رااااحت کشیدم و یه آخیش بلند گفتم!
اینکه آدمای دور و برم برخلاف ذهنیتم اونقدر با شعور باشن عالی ، نه ؟! تمام فکرایی که داشت آزارم میداد از دلم بیرون رفت.
+ کی دوباره احسان خواجه امیری اینجا کنسرت میذاره ؟!
یه چیزی هست که همیشه باعث میشه حین رانندگی از جام بپرم ... پوست تیره ، چهره ی جنوبی با لباس رنگی شاد و عینک ری بن !
+ و عطر گوچی هنگام پیاده روی ... عطری که حکم اسپری کسی رو داشت .
+ و همه ی عطرهای تلخ ...
+ و همه ی آدم های خندون ، درشت و خوشحال ...
زورکی جشن رفتن ، کنسرت رفتن و اصلا سفر رفتن رو حتی دوست ندارم .
+ برام بلیت خریدن ... بدون خواستن نظرم!!!
+ از سالن مجلل متنفرم!!! متنفررر ...
این روزا هی میگفتم دلم آب بازی می خواد ، ولی شنا نه... من شنا بلد نیستم با اینکه یکی از نزدیکانم سمت اول هییت شنای گیلان رو داره! خیلی هم تلاش کرد منو با آب آشتی بده موفق بود اما با شنا ... اصلا نه ...
+ امروز دو تا کارت بهم دادن که به مدت یه سال هز وقت خواستم رایگان برم و آب بازی کنم ! ولی آخه من که شنا بلد نیستم :(( برم آب بازی مایه ی آبرو ریزی نیست ؟!
یواشکی بگم که اوضاع مالیم به شدت به هم ریخته ست.
دو تا سفر پشت هم برای من پر خرج !!! کم چیزی نیست. امید که بتونم کمر راست کنم به زودی ...
امروز پاشدم برم یوگا و ببینم چه روزایی کلاس دایره و ثبت نام کنم . دیدم واقعا بودجه ی دو تا باشگاه مختلف رفتن رو ندارم !!!
احمقانه ست ... بیکاری و بی پولی چرند ترین دردای دنیان ...
+ خدا هیچ کس رو گرفتار نکنه . ازش ممنونم که گاهی باعث میشه یادم بیاد ممکنه منم به چنین روزی بیفتم . سخته...خیلی..
+ این پست عمو رو خیلی دوس داشتم! واسه من که صحت داره .
تو حق داری از آدما انتظار داشته باشی یا انتظار کاری رو نداشته باشی ...
وقتی چیزی می شنوی که از انتظارت دور بوده حق داری آروم آروم به عقب برگردی و دور یک دوستی خوب رو حتی خط بکشی ... حق داری ؟ یا شایدم نداری ؟ بگید بهم حق دارم یا نه ؟
حالا اینکه چرا تاب شنیدنش رو ندارم به خودم مربوطه:| ! بز دلم ، بی اعتمادم ، بد بین شدم یا نمی دونم چی ... ولی خب نمی خوام فکر کنم به هیچی ... کسی که باعث شه فکر کنم یعنی آدم بدیه:|
+ دوستان بهم پیشنهاد بی شرمانه ای نشده! دو تا کامنت خصوصی داشتم که چرا با کسی رابطه داری که بهت چنین پیشنهادی بده!!!!!!! این یه قضیه کاملا جدا از چیزیه که فکرش رو می کنید .
کولر و روشن کردم ، در اتاق و بستم و پریدم تو تختم ، رفتم زیر پتوم ... آروم گوشیم رو از زیر بالش کشیدم بیرون ... پست های ثبت شده قدیمیم رو خوندم ... خاطره هایی که بودن و بودن و نخواهند بود . گوشیم پره از عکسای من و پسرکش... نامرد گذاشت و رفت . از شوهرش جدا شده و از شهرمون رفته ... بی خداحافظی از من ... یادش رفت همه ی روزای با هممون رو ؟ یادش رفت وقتی بچه ش جیغ میزد و مریض بود از این سر شهر میرفتم پیشش و سعی می کردم آرومش کنم ؟ یادش رفت چه کارا که نمی کردم بلکه پسرش آروم شه و دوستم بخوابه ؟! یادش رفت هر هفته کادو خریدانمو برای پسرش ؟ یادش رفت روزای عید هم تو بیمارستان کنارش بودم ؟ میدونم یادش نرفته ... مطمینم ...
عاشق استخر بود و من بعد از اون ماجراها جرات نکردم پا تو استخر بذارم ... می ترسم برم و جونم در بیاد ... مثل حالا که ازش نوشتم و صدای هق هقم اتاقو پر کرده ...
من امشب خواستم با خودم خلوت کنم ...
این بود که یاد روزای عزیز بودنم افتادم ، یاد روزایی که همین بودم یا شاید حتی بدتر ... ولی اجازه میدادم دوستم داشته باشن و عشق می کردم از دوست داشته شدن ...
حالا امروز زندگیم رنگ دیگه ای گرفته ...... من دل تنگم ... برای روزایی که دیگه بر نمی گردن ... برای همون دوست داشته شدن که اثری ازش نیست! و اگه هست به دلخواه من نیست ...
دلم می خواد کسی بغلم کنه و بذاره تا می خوام مشت بکوبم تو سینه ش ... با تمام وجودم مشت بزنم بهش و بعد زار بزنم ... کاری که هرگز نکردم ... من متنفرم از مگهان اشکو ... از مگهان آویزون ... گریه ؟! من ؟! کسی نباید ببینه صورتمو وقتی اشک می ریزم ... نباید واقعا ...
+ من چرا هیچ کسو باور ندارم ؟ چرا دیگران منو باور دارن ؟! میشه بگین بهم ... ؟
+ هی مرور می کنم همه چیزو! بلکه بفهمم ماجرا چیه ؟ شاید بفهمم ... شاید اشتباه می کنم و همه ی این حرفها زایده ی ذهن خستمه ... امید که دچار توهم شده باشم و بس........