-
[ بدون عنوان ]
1396/09/04 16:34
اینکه دیگه هیچى خوشحالت نکنه... که حس کنى هیچ چیز خوشایند این دنیا رو تجربه نخواهى کرد، خدایا نجاتم بده از این افکار...
-
این رازهاى مگو...
1396/09/04 00:02
نه اینکه شما غریبه باشیدا، نه... ولى نوشتن از روزاى تلخ زندگیم جونمو ازم میگیره، هم از طرفى شاید باید راز ها همیشه راز بمونن...
-
براى خودم که این روزامو یادم بمونه...
1396/09/03 12:08
اجازه دارم ٥شنبه ها نرم سر کار، اصلا اجازه دارم هر وقت که مى خوام نرم سر کار... ولى کدوم آدم عاقلى یه روز خونه میشینه و کاراى ٥شنبه ش رو تلنبار مى کنه رو کاراى جمعه ش و شنبه که بالاخره میره سر کار با انبوهى کارهاى نصفه نیمه مواجه میشه؟ خلاصه که من دیروز رفتم سر کار و ساعت ٣ ناهار گرم خونه خوردم و نیم ساعت قبل رفتن به...
-
برگى از گذشته...
1396/09/02 23:17
گرچه هیچ چیز تو زندگى من تغییر نمى کنه، اما دوست داشتم ببینم حتى شده یک بار براى همیشه تو زندگیش تصمیم درستى میگیره و سر تصمیمش وایمیسته... از رنج من کم نمیشه، هیچ جورى هیچ چیزى عوض نمیشه و من باید یاد بگیرم با ناکامى هام کنار بیام، سالها گذشته و من هنوز اینو یاد نگرفتم... هنوز دردش میتونه از پا درم بیاره، هنوز نا...
-
آذر و روزاى تلخ عمرم
1396/09/01 10:30
محمد معتمدى عزیزم و ٧.٥ صبح تا همین حالا... میخونه: "یاد تو چه مى کند با حال خراب من..." مى خونه: "هجرت تا به ابد تقدیرم..." ٩ آذر نزدیکه و من باز ناخوشم، راه فرارى هم نیست، هنوز هم نتونستم روزاى تلخ زندگیمو فراموش کنم، شاید واقعا فقط و فقط یه رابطه ى آروم و سالم بتونه منو از گذشته ها جدا کنه......
-
[ بدون عنوان ]
1396/09/01 08:10
هشتگ چهار شنبه ى گذشته...
-
خدایا چطور مى خواى جبران کنى برام؟
1396/08/29 02:25
این روزا حال خوبى ندارم، به ظاهر همه چیز خوب و مرتبه... در باطن اما ! از یادآورى روزهاى سختى که گذروندم قلبم فشرده میشه ولى این دلیل نمیشه که راضى باشم به بدبختى کس دیگه اى... از چند روز پیش تا حالا با تمام وجود خشمم رو بروز میدم و حتى شرمم نمیاد از بیان خواستن شر و بدى براى اون آدم کار به جایى کشیده که دارم خودمو...
-
پرسیده بود کى؟
1396/08/28 03:15
داشتم میگفتم میدونى چند وقته جوجوق صدام نکرده؟ + پریسام *_*
-
[ بدون عنوان ]
1396/08/25 16:04
گفته تا ٢٤ آذر نهایتا... یه بار دیگه منتظر میمونم، چون می خوام بهم ثابت شه که نمیتونه، که اگه مردش بود...... بگذریم، درد دل بود دیگه! از اونا که به هیچ کس نمیتونم بگم، به شمام شرمم میاد که بگم حتى
-
[ بدون عنوان ]
1396/08/24 20:18
هشتگ دیگه هیچ وقت هیچ هدیه اى اندازه ى اون انگشتر خوشحالم نمیکنه اینو مطمینم... خدایا، حواستو به کى دادى که از من پرت شد؟ حواسمو به کجا دادم که از تو پرت شد؟ حیف نبود رفاقتمون آخه؟
-
تکه نوشت ها!
1396/08/24 13:31
دوس داشتم می اومد دنبالم و چون مى دونست امروز درگیر کار بودم و ناهار نخوردم، برام غذا میگرفت و تو ماشین توى راه برگشت به خونه مى خوردم... اما نمیاد، یعنى اصلا کسى رو ندارم که بیاد. — امروزم از ساعت ٥ باید برم و شروع کنم به درست کردن کیک! این یعنی وقت خواب عصرم ندارم طبق معمول:دى — من ٥شنبه ها اجازه گرفتم که نیام سر...
-
اینجا هنوزم چراغى روشنه؟
1396/08/24 09:45
بعد مدتها تلاش براى اشک ریختن و هى ناکامى! امروز تا جا داشت تو شرکت اشک ریختم و خب اینم از مزایاى تنها بودن در اتاقه... اینجایی که من هستم یه سالن بزرگه و سه تا اتاق و من تو این سالن بزرگ و سه تا اتاق خالى تنهام و خیلی احساس غریبی دارم، خدایا بنده هاتو بیشتر ببین، چجورى اینو بخوام ازت؟ مى خواستم امروز کسى رو با خودم...
-
خود سانسورى!
1396/08/16 22:10
راز مگو درباره ى خودم راستى دوست رشتى دارم اینجا؟ ساکن اینجا؟ اگه بله دستا بالا که من سوالمو بپرسم عزیزانم ماه ها پیش آقایى توجهش بهم بود و اتفاقا منم توجهم بهش بود، خوشحالم بودما، نمى دونم چى شد ولى دیگه ازم خبر نداره و منم ازش خبر ندارم و گویا از این بابت ناراحتم نیستم/نیستیم. امروز گوشیمو زیر و رو کردم و دیدم ماه...
-
بى جون و امیدوار
1396/08/16 21:58
مى دونى؟ من جاده انزلى رو دوست داشتم، چون تو روزاى خوبم زیاد ازش گذر کرده بودم... حالا سالهاست که از اون روزها میگذره و من روزای زیادی رو از بالای ساختمونمون به ماشیناى در حال گذر نگاه مى کنم، یعنى تو این ماشینای رهگذر کسى هست که حال دلش مثل حال دل اون روزاى من باشه؟
-
اوج هیجان روزهاى من...
1396/08/16 21:54
مثلا اینکه دل خوشى و تنوع روزات بشه اینکه تو راه محل کارت حدس بزنی امروز که میرسی کدوم یکی از ماشیناى رییست زیر سایه بون پارکن؟
-
حرفایی که اگه به کسی نگم رو دلم میمونه!
1396/08/10 13:13
اینکه مدیر فروشمون بى ادبه اصلا براى من مهم نیست. اینکه من باید با یه فاکتور زن کم سواد کار کنم اما خیلی مهمه...
-
قهر نکنید با هم، قهر بده:(
1396/08/02 17:11
قهر بودن با آدما ازم انرژى مى گیره و به همین جهت همیشه تلاشم رو می کنم که مشکلات رو به هر نحوى مرتفع کنم یا اگه لاینحل به نظر میاد تمام تلاشم رو می کنم که فراموش کنم و رابطه م رو با اون آدم حفظ کنم. حالا مشکل اینجاست که این بار مشکل من نیستم، مشکل بین دو تا از دوستامه که اصلا نمی تونن با هم مشکلشون رو حل کنن و از...
-
وبلاگ متروکه...
1396/07/19 11:34
رادیو جوان یه پلى لیست دهه ٨٠ گذاشته و من دارم باهاش حسابی خاطره بازی می کنم، اگه شمام میتونید این کارو بکنید. شاید باورتون نشه ولی من هنوز قرار داد کاریمو امضا نکردم و نمی دونم اوضاع به چه شکلی پیش بره، فقط می تونم همه چیز رو به خدا بسپرم، وضعیت محل کارم بسیار خنده داره خیلی روزها توش دعوا می بینیم اما هنوز به این...
-
هاه خدا...
1396/07/16 02:49
توى تخت جا به جا میشم، سرمو از زیر پتو در میارم و به زندگى نگاه مى کنم... چه روزهایى بهم گذشت، چه رووزهااایى + از لذت هاى زندگى؟ همین که صبور خطابم مى کنه + میگه همه رازهاى مگو دارن تو زندگیشون، راس میگه؟
-
عهد!
1396/07/13 14:55
به خودم قول بدم... ١. از بی شعورها زیاد ناراحت نشم. ٢. آدمهای خوب زندگیمو کمتر اذیت کنم. ٣. کمتر به پول فکر کنم. ٤. به کسی زحمت خرید چیزی رو ندم(که تو رشت نیست و ندارنش)، یا خودم برم و بخرم، یا در آرزوش بمونم حتی...
-
ماییم و صد قصه ی نخوانده...
1396/07/09 02:24
هوا سرده، بارون بی وقفه میباره و منم و تویى و خیابون قدیمی... کنار هم می دویم، می دویم سمت عکاسخونه برای چاپ عکس قدیمی بابا، تو می خوای که دستمو بگیری، من اما نمی خوام... تو هنوز نمی دونى که من چقدر آزادی دستامو دوس دارم عکاسخونه بوى قدیما رو میده، گرم میشیم اون تو، صدای بارون رو می شنوی؟ نه فکر نکنم... تو هیچ وقت...
-
مثلا expert choice
1396/07/03 08:21
بچه های تهرانی و رشتی شما کسی رو میشناسید که بتونه Expert Choice آموزش بده؟ خیلی ممنون میشم اگه بتونید کمکم کنید.
-
قاطی پاطی های ذهنم
1396/07/02 11:03
قبل ترها دیده بودم میگن همه ى آدما وقتی ستوری میذارن منتظرن یه نفر خاص ببیندش! واقعا درک نمى کردم این جمله رو... الان درک مى کنم. هه... چند وقت پیش یه دوستى ازم خواست درک کنم شرایط سخت کاریشو، منم گفتم درک نمى کنم و براى اینکه بحث کش پیدا نکنه میتونه بلاکم کنه و در کمال ناباورى این کار رو کرد، خب وقتی همچو اتفاقی...
-
[ بدون عنوان ]
1396/07/02 01:24
از هفت صبح تا پنج عصر سر کارم(موقتا) وقتی بر میگردم باید بشینم پای کارای پایان نامه م، اگه حالی بهم بمونه یه کم کتاب می خونم تا خوابم ببره... روزایی که کارگاه فعاله روزاى سخت تریه، از طرفى من عاشق روزاى پر مشغله م و اون دست روزها بسیار بهم می چسبه... :) محل کارم پر از سوژه هاى جالبه و روزانه مینیموم نیم ساعت به هر...
-
اولین پست از محل کار:دى
1396/06/27 13:13
اینجایی که شاغلم یه شرکت با کلی ثروت و البته بدهیه، اوضاع به طرز ناجوانمردانه ای به هم ریخته ست! حال من و ما خوبه، من اینجا وقت اضافی برای کتاب خوندن دارم و این خیلی خوبه، البته که اجازه دارم تو ساعات سر خلوتیم(!) هر کتابی بخوام بخونم، اما چون من آدم بی شعوری نیستم یه سری کتاب مربوط به حوزه ى کاریم تهیه کردم و اینجا...
-
مگى و زندگى جدیدش
1396/06/27 01:56
سلام اول اینکه چرا اینقدر خوبین؟ چرا اینقدر با گم بودنام مدارا می کنین و تا نباشم ایمیل و کامنتاتون به سویم روانه میشه با این مضمون که خوبى؟ نمی خوای بیای؟ وبلاگ جدید زدى؟! حقیقت اینه که من نه وبلاگ جدید زدم نه حالم بده، اتفاقا خیلى هم خوبم با وجود فشار کارى زیاد، خیلی زیاد اصلا... اما خوبم، راضیم از خدا، اینجورى وقتی...
-
فردا یه روز تازه ست.
1396/06/19 03:11
١. من سالمم :) ٢. متاسفانه یا خوشبختانه بد بودن حال دوستام خیلی میتونه به همم بریزه و در حال حاضر که دو تا از دوستام حال خوبى ندارن خب پر واضحه منم نتونم مثل همیشه م باشم. با تمام وجودم دارم سعی می کنم خوب کنم اوضاع رو... نمیشه اما، دعا کنید برای دوستام... لطفا ٣. میام ادامه ماجرا رو میگم، حقیقت اینه که نوشتم اما قصد...
-
[ بدون عنوان ]
1396/06/12 09:58
امروز ١٢ شهریور بنده ى حقیر شاخ غول را شکانیده و ٦١ کامنت را تایید نمودم، خصوصى ها رو فقط خوندم... ببخشید منو، خب؟ میتونید برید جواب کامنتاتونو ببینید:دى
-
مگى و زندگى جدیدش
1396/06/12 01:37
هاه، ببینید کى اینجاس یک عدد مگى خسّه با ذهنى بس مشغول و مغشوش و اینها... نمى خواستم نصفه بمونه ماجرا و قصد داشتم مختصر و مفید فرداش براتون بنویسم که نت نداشتم و اسیر دندون پزشکى و دکتر پوست و ... بودم، صبح تا ظهرم در حال بدو بدو در دانشگاه! نمازامم آخر وقت می رسیدم بخونم و وقتی می رسیدم اتاقم دیگه روح کی کِیِش نبود...
-
ادامه ى یواشکى:|
1396/06/07 12:49
ابتداى این جریان بگم قرار نیست اتفاقى بین ما بیفته و فقط یه اتفاق هیجانى و عجیب بوده، که دلم خواسته بود براتون تعریف کنم(چون اون هم عین شما یه آدم مجازی بود و اینجورى بگم که ممکنه این اتفاق برای هر کدوم ازشما و من بیفته، مثلا یه جای بی ربطی به هم بر بخوریم و بعد معلوم شه من مگیِ مگلاگ هستم و شما فلانى...) خب، خب......