مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

خواب های تکرار شونده...

از شبهای غم آلودی که خواب به چشممان نیامد اگر بگذریم، من هر شب خوابی برای دیدن داشتم. خواب هایی از نوع کابوس و رویا... یک خواب مشخصی را مدتهاست که می بینم و عجیب آنکه دنبال تعبیرش هم نبوده م هرگز، چند شب اخیر با تکرارش فکر کردم شاید تعبیر خاصی دارد و چرا پیگیرش نبوده ام تا به امروز؟

آمدم تعبیرش را ببینم... ساعت سه و سی دقیقه تعبیرش را خواهم دید، امید که اگر خیر نیست، دست کم شر هم نباشد. 

تابستان بی تو، بی من، بی ما...

دلم از نبودنم مچاله بود، با خودم فکر کردم وقتی هجده ساله بودی من کجا بودم؟ تولد 25سالگیت را کنارت بودم مگر؟ 29 سالگیت را چطور؟ با این همه نبودن سالها گذشت و تو بزرگ و بزرگ تر شدی... امسال هم نباشم، طوری نمی شود.



اتفاق خوب بیفت دیگه، مرسی، اه!

امشب یه اتفاق نسبتا(!) بامزه افتاد که فعلا تا یک هفته نمی تونم ازش حرف بزنم، تا ببینیم چی میشه دیگه

عبادت!!!

وای همش عبادت، همش عبادت خسته شدم از این همه عبادت خب آخه...


+ خودشون گفتن خواب روزه دار عبادته:دی به من چه..

+ همینقدر بگم که از صبح هی پامیشم یکی دو خط می خونم و می نویسم باز به خوابم ادامه میدم، قیافه مم شبیه این خماره شده

هوس می کنیم...

امروزم مثل روزای ماه رمضونی که هی و هی هوس می کردم، باز هوس کردم. تنها تفاوتش اینه که هوس امروزم فقط خوردنی نیست... یه هوس غیر خوردنی هم دارم.


+ هوس یه غذای مرغی خوشمزه هم کردم، مرغ سرخ شده و برشته شده، چیپس مرغ و ... (من اصلا مرغ توی غذا نمی خورم و دوستم ندارم، شاید چند ماه یک بار کمی از مرغ رو به اجبار بچشم) 

+ غذا خوردنمون خیلی نا میزونه، کم می خورم اما بخاطر فشارای عصبی یک کیلو اضافه شده به وزنم! شاید تو این یک ماه کلا 15 روز ناهار خورده باشم اونم نه ناهار به معنای واقعی... یه ناهار سبک و الکی، شام هم که اکثرا نمی خورم. خلاصه که وقتی میگم جانی بهم نمونده الکی نمیگم، نمونده راس راسی

برای آنکه نمی داند.

من خجالت می کشم ازت، اونقدری که از پشت این دیوار هم نتونستم خواهشمو بهت درست و درمون بگم. من ازت خجالت می کشم و نمی فهمم دلیل خجالتم چیه...


حقش بود تو همچو روز زیبایی روزه باشم و دعاهای خوب بکنم و برای اون هم حتی دعا کنم... فعلا فقط روزه ام و دعا کردنم نمیاد، به قول اون مثل آدمی هستم که درس نخونده و در هر حال هر چی که از خداش بخواد اشتباهه، این همه ی عمر خواسته هام شدنی نبود، اینم روش... 


اون اولین کسیه که من اینقدر ازش خجالت کشیدم تو تمام طول عمرم، اولی اونه و دومی بابام... هیچ وقتم دلیلش رو نفهمیدم، فقط می دونم ربطی به نوع رفتار اونا نداره و مساله خود منم


+ می خوام دعا کنم، خدایا میشه دو دقه بشینی؟ و چون من روزه ام دیگه بهت اسمارتیزم نمیدم و اصرار هم نمی کنم تو هم مثل من اسمارتیز دوس داشته باشی.... خب نداری دیگه، هرچند که بی رحمانه ست. ولی ما با هم حتی خوشمزه های مشترکم نداریم:(

در باب ختم صلوات

یه عددی توی ذهنم بود برای ختم صلوات که دیدم دوستان زیادن و ماشالا ذکر گو؛) تغییرش دادم و گفتم وقتی میشه بیشتر باشه چرا نباشه؟ و یه عدد بزرگ تری رو انتخاب کردم و حالا خیلی مونده که به اون عدد برسیم


+ مگی طماع

معجزه...

امروز با مرور یک سری اتفاق خیلی خیلی دلم برای خودم سوخت. از ته قلبم دلم برای خودم سوخت و شروع کردم دوباره به اشک ریختن...بارون هم پا به پام بارید و بعد مدتی چون دیدم هیچ کس براش مهم نیست که من تا کجای دنیا هق هق می کنم، از جام پاشدم و صورتم رو شستم. به نرسیدنها فکر کردم، به اینکه فکر می کردم تا آخر تابستون به یکی از دو آرزوی دنیاییم می رسم و باز نشد و من انگشت به دهن موندم و هاج و واج از کار خدا و دنیا، باز دلم برای خودم و تنهایی هام سوخت، قلبم فشرده تر شد، نه دعاهام قبول شده بود، نه حتی آرزوهام شنیده شده بود... هیچ وقت این روزهای سخت و دردناک رو فراموش نمی کنم، همین روزهایی که بیشتر از همیشه کسی باید می بود و نبود. مثل همیشه باز هم نبود... هنوز هم نیست و شاید هرگز نباشه. چطور خودتو می بخشی وقتی بدونی فقط بودنت چه کمکی می تونست بهم بکنه و تو نبودی؟ فقط بودنت...فقط بودنت...

وقتی میگم زندگی من به معجزه احتیاج داره، یعنی واقعا به معجزه احتیاج داره و این ابدا یه شوخی و اغراق نیست. نمی دونم خدا چندین و چند معجزه می تونه برای زندگی بنده ی گناهکارش رو  کنه؟ اصلا چرا باید همچو کاری کنه؟ مگه من براش چی کار کردم؟ فقط می دونم برای زندگی من باید معجزه کنه... و نمی دونم چطور می خواد این کارو بکنه


+ یک ماه پیش برای همیشه رفتی زیر خاک و ما موندیم و بدبختی های تازه، بدبختی های بزرگ لاینحل... ما نا آرومیم، کاش تو روحت آروم باشه. کاش... و من می دونم روحت آروم نیست، مطمینم که نیست. 

+ روزه ی ترک گناهم به بیش از یک ماه رسیده، خیلی ساده تر از اونی که فکر می کردم بود. فقط باید از آدمایی که باعثش بودن دوری می کردم انگار و من این کار رو کردم، اما احتیاج به محرک قوی دارم برای ادامه ی راه... خدایا مددی...

+ اینکه از گناهم حرف می زنم اونو یک گناه بزرگ نپندارید، همه مون این نوع گناه ها رو کم و بیش تو زندگیمون بارها و بارها تکرار می کنیم. اونقدری عادی میشه که دیگه حتی نمی فهمیم همچو حسی در وجودمون بوده، همچو گناهی رو داریم تکرار می کنیم و ... 

حتی اگر دستش از زندگی کوتاه باشه...

نمی دونم کسی که زندگیمون رو به هم ریخته باید بخشید؟

خیلی درگیری بزرگیه تو ذهنم...


  ادامه مطلب ...

از آمدنی های هرگز نیامده...

نه که دلتنگت شده باشم ها

نه...

فقط می خواهم بگویم

به پاهایت

آمدن می آید...



+ منبع نامشخص 

+ عصر ترین عصر جمعه ها برای من بارانیست. هرچقدر عاشق و کشته مرده ی باران باشم باز عصر جمعه های بارانی انگار دلم را مچاله تر می کند. انگار عصر جمعه را، عصر تر می کند.


و حالا ژرفای خود شناخته؟

می دونم که بارون سخت دلتنگم می کنه و از خدا با اصرار طلب بارش بارون می کنم... 


 # فرقت ادامه مطلب ...