دو هفته گذشته از بلهبرونم، به طرز عجیبی از یکی دو روز بعدش چپه شدم. اینکه میگم چپه شدم واقعیه… یه سفر رفتم و تمام روزایی که سفر بودم تو تخت بودم و بد حال، الانم که مینویسم درازکش و از تو تخت مینویسم… خلاصه ببخشید اگه جوابتون رو ندادم.
+ ماجرای اون روزم نوشته بودم که نشد پستش کنم، قدیمی شد دیگه، نه؟
خانومای قشنگ و یکی دو تا آقای محترمی که رمز رو داشتید، رمز عوض نشده ببخشید اگه فرصت نکردم بهتون رمز بدم:)
جمعه باز یادم اومد چقدر عمههام رو دوست دارم، یعنی همیشه میدونستم ولی گاهی تو ذهنم کمرنگ میشه…
——
قرار بود یه سفر کوچولو و مجردی با رفیقم بریم که فعلاً یه دور تا مرحله کنسلی رفته و بعد مقصد تغییر کرده، نمیدونم بشه یا نه… اما اگه بشه مقصد احتمالی فعلی اصفهانه:)
——
هفته پیش که تهران بودم یه کت و شلوار خریدم که کتش سایزم بود و شلوارش نه، گفتم سایزش کنن برام ولی زمان میبرد و من باید بر میگشتم رشت. امروز که پسر تهران بود خبر دادن شلوار آمادهست و منم گفتم دوستم میاد و ازتون تحویل میگیره، هنوز همه جا دوست معرفیش میکنم. نمیدونم وقتی فامیل شیم چطور معرفی میکنمش
——
ذهنم درگیره، دلم برای کسی تنگه که برای بار چندم دلم ازش شکسته، احساس میکنم هر بار بازیم داده ولی من دست از دوستداشتنش بر نداشتم. کاش میتونستم بگم بهتون منظورم چیه و از چی حرف میزنم. اما سخته برام…
——
میدونم باید بیشتر و خصوصیتر بنویسم براتون… قول میدم این کارو بکنم و قول میدم زیر قولم نزنم.
* عنوان پیت از کتاب جاناتان بوده
پارسال این موقع تصمیم داشتم که از پسر جدا شم. باورش سخته اما خیلی کم مونده بود تا نهایی کردن تصمیمم…
امیدوارم تصمیم درست اینی باشه که بالاخره گرفتم:)
+ من حالم خیلی بهتره و مرسی از احوالپرسیاتون
میدونم میدونم خیلی زشته که اینجا نیستم و ننوشتم از روزام، ولی روزای کاری شلوغی بوده و به خودم حق میدم امیدوارم شمام بهم حق بدید:دی
+ چند تا اتفاق تازه و کوچولو هم افتاده که تعریف میکنم براتون:)
+ اتفاق ناجالب هم افتاده و این بوده که معدهم خونریزی کرده و امیدوارم چیز جدی و مهمی نباشه، لطفاً اگه اینجا رو میخونید برام دعا کنید، دوستتون دارم.
من؟ نشستم تو یه کافه تنهایی و وبلاگ میخونم.
اون؟ تو مرکز خرید میچرخه و دنبال خریدای لحظه آخریشه…
+ اینجا همونجاست که اولینبار با چوپان اومدیم، چیز خوشمزهای نخوردیم ولی چون خوش گذشت بازم اومدیم و حالا من امروز تنها اینجام، چون چوپان درگیر بود و منم بد ندیدم بعد قرنی با خودم خلوت کنم و آخرین روزای واقعاً مجردیم رو اینجوری بگذرونم.
+ قرار نیست به این زودیا ازدواج کنم ولی دوستان و اطرافیان میگن بعد خواستگاری باید بپذیری دیگه مجرد نیستی، درست میگن؟
من از اون آدمام که دوستای قدیمیم هنوز دور و برم هستن، شاید کم ببینیم همو مثلا سالی یه بار و شاید خیییلی هم تفاوت اعتقادی و سلیقهای داشته باشیم ولی کنارشون حس خوبی دارم.
امروز غروب بعد چندین روز کار کردن فشرده و به خود نرسیدن رفتم سالن دوستم و موهام رو کوتاه کردم، به اون یکی دوستم هم گفتم که بیاد. ما سه تا دوران مدرسه روی یه نیمکت مینشستیم و همه ما رو با هم میشناختن:)
بهشون خبر دادم که تاریخ خواستگاری کیه و هر دو اشکی شدن، اصلا یجور عجیبی به هر کی میگم احساساتی میشه… آقا چرا من اینجوری خالص و احساساتی نیستم پس؟:) اصلا چرا من هیچ حس خاصی به خواستگاری ندارم پس؟ حتی استرس:))
از بین ما سه تا فقط من بودم که سفت چسبیده بودم به خونه و شهرم… اونا بارها و بارها تلاش کردن برای مهاجرت و متاسفانه هر بار نشد که بشه، حالا شنبه آخرین روزیه که سه نفرمون رشتیم… یکیمون بالاخره رفتنی شده و دلم از رفتنش یه جوریه که برای خودم باورکردنی نیست دلم میخواد برم یه گوشه بشینم و از دلتنگی براش یه کمی گریه کنم حتی، دلم تنگ میشه براش گرچه کم میدیدیم همو… اما امید داشتم وقتی اراده کنیم میتونیم دور هم جمع شیم.
+ امروز یه کیک عروسی داشتیم که خودمون تحویلش دادیم، از اونایی بود که دوست داشتم اگه جشنی گرفتم برای خودم درستش کنم. بله، من وا دادم و اینجا هم از کارم مینویسم.
+ خیلی روزام شلوغ بوده و از این رو راحت نیستم پست بنویسم و شما انقدر مهربون کامنت بذارید و من جواب ندم، از طرفی دلمم نمیاد کامنتا رو ببندم:) خلاصه اگه تایید نکردم فعلا دلیلش اینه و ممنونم که برام کامنت میذارید حتی اگه جوابی نمیدم.
+ چند روزیه که به واسطهی دوستیم با زینب، معنی موشو رو در گویش رفسنجانیها فهمیدم و اصلا یه حالی شدم که نمیتونم بگم چه حالیه…:))
ولی من همیشه با دوستای صمیمیم واقعا" صمیمی بودم، اینجوری نبودم که بمونم دم شوهر کردنم! بگم میدونی دارم شوهر میکنم؟
اینجوری نبودم که اگه کسی تو زندگیمه ازش حرف نزنم، من اینا رو مهم میدونم و فکر میکنم آدم سالم باید همینجوری باشه و با رفیقاش رو راست باشه…
در پایان براتون دعا میکنم دوستاتون باهاتون واقعا" صمیمی باشن:) شمام برای من همین رو بخواید، مچکرم
چرا پست قبلی اینجوری سکتهطور شده؟ هیچجوری هم نمیتونم ویرایشش کنم خلاصه ببخشید به خوبی و بزرگیتون:)
من اومدم بالاخره از این روزام بنویسم، اول از همه اینکه تقریبا هر روز سر کارم و اینجوری نیست که اتفاقات دور و برم مربوط بهماجراهای عاشقانه و تبدیل شدن دوستپسر به همسر احتمالی بشه، در واقع خیلی زمان محدودی صرف این چیزا و حتی فکر کردنبهش میشه تازه اگه بشه، همدیگرو میبینیم ولی مثل همیشه حرفهای عادی میزنیم و یه کمی به خریدا و تاریخ ازدواج و اینا فکر میکنیمهمین بیشتز از این نیست:دی . بعد ماجرایی که تو پست رمز دار نوشته بودم هم هنوز هست ولی یه فکرایی کردم براش، در واقع نمیدونمچرا احساس کردم فکر میکنید اون مشکل حل شده و من وارد فاز جدید خوشبختی شدم:دی
که خب متاسفانه اینطور نیست. باید دید در ادامه چطور پیش میره، احساسم اینه حمایت خانواده رو میتونم تا حدی داشته باشم… فعلابگذریم. شاید بعدتر با مشخص شدن شرایط بیشتر ازش نوشتم:)
این روزا یه تصمیم ریسکی مالی گرفتم/گرفتیم. با خواهرم… تقریبا همه تصمیمهای اینجوریمون با همه احتمالا یکی از دلایلش هم اینه کههمکاریم و دلیل دیگهش اینه که ماشینی که تو پست قبل از فروختنش نوشتم ماشین مشترک من و خواهرم بوده… ماجرا از این قراره کهچند سال پیش ثبتنام ماشین اصلا طرفدار آنچنانی نداشت، چون کار سوددهی نبود. پسر بدون اینکه بهم اطلاع بده یه ماشینی به ناممثبتنام کرد(نیازی نبود که پولی بده، فقط کافی بود شماره ملی و اینا رو داشته باشه که فکر میکنم اتفاقا چند وقت قبلش ازم گرفته بود وپرسیده بود دوست دارم برام ثبتنام کنه یا نه و حتی یادم نیست چه جوابی داده بودم احتمالا جوابم مثبت بود)
یه روز با خواهرم نشستیم حساب و کتاب کردیم، دیدیم یه مقداری پول کم داریم ولی میتونیم با پولمون یه ۲۰۶ بخریم. خلاصه شروع کردیمبه گشتن دنبال ماشین… اون زمان با پولی که داشتیم میشد یه ۲۰۶ تمیزی که دو سالی کار کرده بخریم مثلا… هیچی، بعد کلی گشتنیکی رو انتخاب کردیم که صفر بود ولی یه سال تو پارکینگ مونده بود، قرار شد یه وامی بگیریم و همین رو بخریم، لباس پوشیده حاضرمنتظر داییم نشسته بودیم که بیاد و بریم برای خرید ماشین…
حس خوبی بود و هیجان داشتم(اینم بگم که ما قبلا ماشین داشتیم که ماشین بابا بود و بعد داده بود به ما و به دلیل اتفاق خیلیناراحتکنندهای به طور ناگهانی فروخته شد. بعدتر خودمون یعنی من و خواهرم دوباره با تلاش و از درآمد کار آزادمون و یه کمک خیلیکوچولو از بابا یه ماشین خریدیم که البته پلاک ملی نبود، پلاک منطقه هم اینجوریه که نمیشه باهاش خارج از استان رفت، پس برای همینمیخواستیم یه ۲۰۶ هم داشته باشیم برای مواقع ضروری) خلاصه این اولین ماشین پلاک ملیمون بود که با پول خودمون میخریدیم و بابابرامون نخریده بود. اگه بخوام با خودم صادق باشم باید بگم دلمون میخواست ماشین پلاک ملی داشته باشیم که اگه لازم شد سفریچیزی بریم یه ماشینی برای خونواده باشه، بله بابای من با اون همه دبدبه و کبکبه یهو ماشیناش رو فروخت به دلایلی که نمیخوام اینجاازش چیزی بنویسم، حالا ما داشتیم با هزار جور تلاش یه ۲۰۶ میخریدیم. زندگی خیلی عجیبه خیلی… باز از اینم بگذریم که فضا غمگیننشه
دایی تماس گرفت و گفت یه کمی دیرتر میرسه با صاحاب ماشینم هماهنگ کرده که خبر میده قبل اومدن، منم با لباس بیرون پکر اومدم توتخت و برای چند دقیقه خوابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت حوالی ۱۱ صبح بود، دیدم چند تا پیام تبلیغاتی دارم و از بین اونا یکیشتبلیغاتی نبود، محتواش این بود که شما برنده ماشین فلان شدید، با عجله زنگ زدم به پسر که جریان این چیه؟!
گفت ماشین ۲۰۷ برات ثبتنام کرده بودم دو ماه پیش دیگه ولی آخه الان چرا در اومده؟! خلاصه رفتیم تو سایت و دیدیم تو رزرو سوماسممون در اومده یعنی دو نفر قبل ما انصراف دادن و حالا شده به نام ما فقط هم چند روز فرصت پرداخت داشتیم! رفتم اتاق خواهرم کهاونم تو تختش داشت با گوشیش بازی میکرد، ماجرا رو بهش گفتم و اونم کلی شوکه شد و گفت مطمئنی دیگه؟ میشه مگه آخه یهو بعد اینمدت اسمت در بیاد؟
گفتم حالا شده و میگی چی کار کنیم؟ در عرض ۲ دقیقه تصمیم گرفتیم جای گرفتن قرض و وام همین رو ثبتنام کنیم و یه سال ماشیننداشته باشیم(چون تحویلش یک ساله بود و برای همینم انصرافی زیاد داشت و از دید اطرافیان خودمونم اصلا ارزش نداشت یک سالمنتظر موندن برای ماشین و در نهایت به قیمت روز پول دادن، ولی از نظر من و خواهرم با شرایطی که داشتیم تقریبا منطقی بود) خلاصهزنگ زدیم و به دایی گفتیم فعلا از خرید اون ماشین منصرف شدیم. ظهر اومد پیشمون و گفت دلیلتون چی بود آخه انقدر یهو مگهنمیگفتید میخواید زودتر ماشین رو انتخاب کنید و بخرید؟
جریان رو تعریف کردیم، اونم گفت موافقه با یه سال بی ماشین موندن و جاش این ماشین رو گرفتن، خصوصا وقتی پولمون اینجوری تاتهش صرف خریدن اون ۲۰۶ نمیشد.
خلاصه بعد از یک سال، نگه داشتن ۲۰۷ بانمکمون(من دوستش داشتم) بالاخره فروختیمش و قرار شد یه ماشین یه کمی جادارتر بخریم،اینم بگم که تو این یه سال هیچ سفری هم نرفتیم باهاش و اگه ماشین بعدی رو تحویل بگیریم ممکنه سعی کنم که برنامهریزی کنیم و بریم،خلاصه تا وقتی نداشتیمش فکر میکردم دلیل اینکه نمیشه خونوادگی سفر بریم اینه، اما حالا میدونم نه انگار دیگه اون روزای خوبموننمیاد… از اینم بگذریم.
در ادامه میام براتون تعریف میکنم دیگه چه ماجراهایی داریم و سعی میکنم ماجراها ازدواجیتر باشه :))