مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

همراه با کمی تعجب

اومد رو صندلی کناریم نشست و ازم پرسید تو این کتاب جدیدی که می خونی چی نوشته؟

بهش گفتم: خیلی چیزا!

با نگاهی که انگار کاملا متقاعد شده بود ابرویی بالا انداخت و گفت چه جالب!


+ اساتید من متاهل هستن دوستان، حدس های بیراه نزنید یه وقتی:)

از اضطراب روزها تا سرخوشی بی حد!

تا روز دوشنبه که بخوام برم قزوین کلی کار سرم ریخته و حجم زیاد کارها بی اندازه مضطربم کرده، یکجوری مضطربم که از صبح دچار دل درد و دلپیچه شدم و نمی تونمم درست به هیچ کدوم از کارام برسم و تمایل زیادی به خوابیدن دارم. 

با خودم فکر می کنم وسط این همه استرس چقدر باید خوش گذرون باشم که به گشت و گذار تنهایی در قزوین فکر کنم؟ حتی فکر کنم اگه خیلی دیر بود شبم میرم هتل و فرداش بر می گردم!!! یکجور دهشتناکی شخصیت عجیبی دارم و همه از این بعد شخصیتیم شوکه میشن ، بعید می دونم هیچ کس تو وضعیت فعلی من بتونه اینقدر خونسرد و خوشحال سرچ کنه که یک روز در قزوین را چگونه بگذرانم؟ بعدم بشینه فکر کنه چی کار کنم که بهم بیشتر خوش بگذره و چون خیلی هم شکم اهمیت ویژه ای برای یک آدم رشتی داره پس حتی اسم رستوران هم یادداشت کنه برای رفتن! 

مگی هستم یک دختر عتیقه ی مضطرب که دوباره تیکش برگشته، بله من یه تیک عصبی داشتم که این روزا پررنگ شده باز و ربط داره به مو... تمایل ندارم بیشتر آبروی خودمو ببرم، دعام کنید بتونم باز ترک کنم:(

این من، خود منم؟

روزی که می رفتم تهران بهم گفت هیچ کنسرت مناسبی تو روزی که اینجایی نیست، خندید و گفت فقط حاجیلی و اون روزی که گفت چقدر موافق بودم و هیچ وقتم فک نمی کردم ناراحت شم از نرفتن به کنسرت حاجیلی...

اعتراف میکنم در عین حال که می تونم با صدای شهرام ناظری مست کنم و برم اون دنیا، از آهنگای شاد امید حاجیلی هم لذت می برم، خب حالا حرف اصلیم اصلا اینا نیست، حرفم اینه ما آدما چقدر غیز قابل پیش بینی هستیم حتی برای خودمون... 


قزوین

بچه ها من این هفته یک یا دو روز میرم قزوین، تنهای تنها... و صبح درگیرم و عصرها بیکار

آیا شما به قزوین سفر کردید؟ می دونید کجاش برم خوبه؟ البته که من رفتم و یه گزینه ای توی ذهنم هست ولی اگر جای جدیدی باشه که خیلی بهتره...

ضمنا حتما داخل شهر باشه چون من زمان کوتاهی رو برای گردش دارم و باید زود برگردم و به کارهام برسم:) 

این هفته و هفته ی بعد روزهای کاری فوق العاده سنگینی رو خواهم گذروند، انشالله که خیر باشه و کارها اونطور که باید پیش بره 

برای دوست های واقعی

مهدیس عزیزم، اونقدر برام با ارزش بود کامنتهای خصوصی مهربانانه ت که وسط همه ی مشغله های روزمره بیام و همچو پستی برات بذارم، خدا حافظ مهربونی های بی اندازه ت باشه... الهی آمین:) 


دوستی که فکر کردی منو تو فرودگاه دیدی، اتفاق جالب و عجیبی بود و یه برآوردی که کردم دیدم احتمالش بسیار زیاد بود منو اونجا دیده باشی، ولی نه اون روز من اونجا نبودم و چقدر خوشبختم که قبل سفر زیارتیت یادم افتادی و توی دعاهای وقت زیارتت هم بودم:) کاش دوباره بیای و برام آدرس بذاری، گمت کردم عزیز دلم و حتی ذهنم یاری نمی کنه اسم درستت رو یادم بیاد. فقط حروفش توی ذهنمه

دنیای مجازی دوس داشتنی من و دنیای واقعی کوچیک لعنتی

احساس نا امنی بهم دست میده وقتی چیزی رو از کسی پنهون می کنم و از جای دیگه ای میفهمه... همیشه اینجوری بودم ولی نه اینقدر

استادم بارها ازم پرسیده بود کارم چیه و من کاری کرده بودم که بی خیالش شه و بهش نمی گفتم، فقط گفته بودم ربطی به هیچ کدوم از مدارک دانشگاهیم نداره، امروز دم ظهر به روم آورد که می دونه من کیک درست می کنم و خانومش گفت من حتی کیکاتونم خوردم!!!!!!! و سند و مدرک آورد که ایناهاش ببینید کیکمونو... و کاشف به عمل اومد اون روزی که من کیک پختم و رفتم تهران و ملاقات داشتم با استادهام خانوم یکیشون اینجا بود و رفته بود تولدی که کیکشو ما درست کرده بودیم:|

اولش که پرسید خانوم ر. شما کارگاه شیرینی پزی دارید؟ من یک لحظه قلبم وایساد، خودم که ایستاده بودم نشستم، با چشای گرد گفتم نههه و منظورم مفی حرفش نبود، صرفا خواستم بگم یعنی از کجا فهمیدی؟!

اتفاق عجیبی بود ولی مجبور شدم بگم حدسش درست بوده و بپرسم چرا این حدس رو زده که بعد توضیح بدن از کجا می دونن... هعی:( یعنی شد من نخوام یکی یه چیزو بدونه و این اتفاق بیفته؟

روزهای پر خنده:)))

زندگی اونقد رفته رو دور تند که حتی نمی تونه نیگه داره من دو دقه پیاده شم!!! عررر...

دیشب تا پاسی از صبح کارگاه بودم و مشغول کارای کیک :دی

امروزم تا پاسی از شب با استاد گرامی هستم و نمی تونم بگم در کنار اتفاقات روزمره چقدر اتفاقای خنده دار میفته وقتی اینجام، سعی می کنم چن تا عکس یواشکی بگیرم براتون از امروز پر ماجرام:دی :))) فعلا فقط می خوام بخندم و از خنده دچار دلدرد بیشتر شم. 

الان تنها هدیه ای که می تونه خیلی خوشحالم کنه یه کتاب خوشگل زبان اصلیه که از اون ور برام فرستاده شده! 

هونصدها کتاب دیدم و پسندیدم فقط مشکلم اینه حساب ارزی ندارم:دی


داستان های من و استادم!

وبلاگ تازه ای ساختم، تا بهش خو بگیرم اینجا خواهم موند، یکی از دوستام گفت بی احترامی به بچه هاست که پستات نصفه میمونن، منم اومدم تا تکمیلشون کنم:دی 

#مودب_ترین


قرار بود یه توضیحی درباره ی دو استاد گرامی که ازشون حرف می زنم بدم، استاد اول استادی بود که به قول خودش منو از لا به لای بچه های خسه و بی انگیزه کشف کرد و گفت این از خودمونه! به نظرش من بچه ی تیز و آگاهی میام، گرچه روزهای اول خیلی باهاش مخالف بودم اما حالا دست کم می دونم واقعا آدم خسه ای نیستم. این استاد ساکن تهرانه و اصالتا رشتی، ولی کم چشممون به جمالش روشن میشه... میشه یه اسم براشون گذاشت هوم؟ مثلا استاد طهرانی انتخاب خوبیه:دی دلیلشم این نیست که ساکن تهرانه، دلیل دیگه ای داره این انتخابم

استاد دوم که باهاشون سفر علمی رفتم و اگر سفارشا بذاره باز هم خواهیم رفت اصلا استاد بنده ی حقیر نبودن، ولی حالا دیگه استاد اصلیم به حساب میان، ایشون هیچ سمتی در دانشگاه ما ندارن و دانشجوی یکی از دانشگاه های تهرانم بودن و به واقع(شباهنگ کجایی؟)هیچ وقت هیچ کاری تو دانشگاه ما نداشتن و  فقط دوست صمیمی استاد اول بودن، اینجوری شد که ما با هم آشنا شدیم. (حتی اگه فعالیت پژوهشیمونم به هیچ جا نرسه من واقعا خشنودم از این ارتباطها و رفت و آمدهام، من آدمی نبودم که خودم دست به کار شم برای خوندن مستمر و انجام یه سری کارها، این محیطی که توش قرار گرفتم دقیقا چیزی بود که بهش احتیاج داشتم و منو از منجلاب بیکاری  و تن پروری دور کرد!!! )

حالا بریم از ماجرای یه کم پیش براتون تعریف کنم که هنوز یخ نکرده، امروز صبح قرار بود برم دندون پزشکی که متوجه شدم اصلا صبح نوبت نداشتم و عصر بوده نوبتم! تماس گرفتم با استادم و گفتم من هیچ کاری نکردم و به کمکتون احتیاج دارم، دفتر استاد دوم جایی نزدیکی های خونه ی ماست و بهم اطلاع داد که از قضای روزگار استاد اول هم رشت تشریف دارن و میتونیم پیداش کنیم بگیم بیاد دفتر و من شال و کلاه کرده و خودمو بهشون رسوندم. قرار ما اینجوریه که مقاله هایی بخونیم و بیایم واسه هم تعریف کنیم که یه کم کمتر از دنیای رشته مون عقب باشیم:دی اونا که عقب نیستن فقط می خوان من کمتر داغان باشم.

مطلبی که من خونده بودم درباره ی تبلیغات بود (کی فکرشو می کرد من قبول کنم دانشجوی بازرگانی بودنم رو؟!) خیلی ذوق و شوق داشتم برای تعریف کردنش(چون میشد به حوزه ی پژوهش استادمم ربطش بدیم!) وقتی رسیدم هنوز استاد اول نرسیده بود و استاد دوم گفت بیا مطالبمونو با هم share کنیم تا دکتر طهرانی برسه، منم با هیجان گوشیمو دادم دستش و گفتم یادم رفت از نوت برداریم پرینت بیارم، ولی مقاله ش تو گوشیم هست... 

یه نگاهی بهش کرد گفت چیز جالبی به نظر میاد و من براش شرح دادم این تبلیغات چجوری دسته بندی شدنو ما هم میتونیم از این مقاله استفاده کنیم، رسیدم به یکی از انواع تبلیغات و شروع کردم به توضیح دادن و بعد گفتم تبلیغات موثری هم بوده، با اینکه واقعا به معنای واقعی کلمه بیخود و الکیه، حرفمو قطع کرد گفت جالبه ها دلیل موثربودنش احتمالا اینه که بخش فلان مغز رو درگیر کرده و یه سری توضیحات داد و گفت یادته فلان مطلب رو با هم خونده بودیم؟ این به اون ربط داره وگرنه تبلیغ چرتیه واقعا، و رفتیم سر تبلیغات بعدی که گفتم مثالشو نخوندم! گفت همینجا بخون و خوندم دیدم محتوای قابل عرضی نداره!!! و ربط به مسائل جن.سی داره، مقاله رو بستم و گفتم الان تمرکز ندارم، همون لحظه دکتر طهرانیمون رسید و چپ چپ نگاهم کرد و گفت خوب پیداتون نیستا خانوم!:دی پرسید چیا خوندی حالا غیر مرتبط با کارا؟ یه کم بگو گرم شیم بعد بریم سر اصل مطلب، که تا من بگم استاد پر حرف شروع کرد به شرح ما وقع و اصرار داشت رو تبلیغی که ما خونده بودیم، استاد طهرانی با چشمای گرد شده و دست پاچه پرید وسط حرفش گفت خوب فهمیدم کافیه، خانوم ر. شما هم یه مثال بزن! منم با دلخوری گفتم مثالی که من خونده بودمو دوستتون گفتن!!! دیگه مثالی ندارم!

یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به استادم و با صدای بلند گفت آقای فلانی(آبدارچی)یه چای میاری برامون لطفا؟! صبحه بچه ها خوابالودن!!! و بعد با پوزخند و با صدای آروم گفت می خوام بدونم ینی شما دو نفر نشستین تمام این یک ساعت رو به تبلیغات فلان چیز پرداختین؟! 

وقتی جمله ش تموم شد من به دنیای دیگری پرواز کرده و تازه فهمیدم تبلیغ ربط مست.قیم به مسائل بی شرمانه داره!!! و استادمم که تازه فهمیده بود جریان اصلی تبلیغ چیه ترجیح داد تشنه ش شه و ترجیح داد بگه تو یخچالش آب نیست و باید بره بیرون برای رفع تشنگی و من:||||||||||| موندم و استاد طهرانی:||||||| :(((((((( 

در انتها استادم برای اینکه اوضاع رو جمع کنه اضافه کرد اتفاقا ماهیت این نوع تبلیغات بلیهانه این هست که تو فک کنی چه مسخره ست و معنی درونیش رو در لحظه کشف نکنی... و من همچنان:| و استاد طهرانی :-" 

و تاکید کرد هیچی از ارزشهای ما کم نشده فقط بهتره بیشتر تمرکز کنم و به بعدهای مختلف تبلیغات نگاه کنم

گفت نا خواسته ست که برای تو خیلی دعا می کنم مگی... همیشه تو ذهنمی نور چشمم

عمه م سر سجاده نشسته بود و دعا می کرد، عمه ی طفلک سیاه پوشم... 

داشتم کتابمو می خوندم که زمزمه ی یا زهرای مرضیه رو شنیدم و اشکم ریخت، من هیچ وقت اینجوری از ته دل کسی رو صدا نکردم تو دعاهام، هیچ وقت... شاید دلیلش همینه که هیچ وقت صدام جوری که باید شنیده نشد.

صدام می کنه نور چشم، بهش گفتم عمه جون خیلی دعام می کنی؟ گفت خیلی، خیلی نور چشمم... فقط می ترسم دعام برای تو هم نفرین باشه

بوسیدمش، گفتم دلیل زنده بودنمه دعاهاتون، دعای شما، مامان و بابام ،من و غمام خیلی وقت پیش باید می مردیم... ولی هنوز زنده ایم

نپرسید چرا؟ فقط گفت حیفه تو غم داشته باشی، تو خیلی حیفی

 

ادامه مطلب ...

واقعا حس می کنم توانم تموم شده...

صدای اتفاقات خونه ی همسایه قلبمو از جا می کنه... 

فکر می کنم درگیر شدن با کار و درس برای من بهترین گزینه ست، من هرگز همسر و از اون مهم تر مامان خوبی نمی شم و حقیقتا انگار نمی خوام که بشم، من به خودم هیچ کمکی نمی کنم برای بهتر شدن... روز به روز کینه ی قلبم بیشتر و سنگین تر میشه، خدا هم حق داره تو این زمینه نگاه بهم نکنه و نمی کنه...

با خودم فکر می کنم همه ی آدما دردهایی مشابه درد من دارن؟ مگه چند نفر چونان دردی رو می تونن تحمل کنن؟ ای کاش میشد به یک نفر از همه ی دردها و خوشی هام بگم، اما واقعا نمی تونم... خیلی ها هستن که شنونده های خوبین، اما من آدم گفتن نیستم. 

کاش هیچ رازی و هیچ حرف ناگفته ای نبود.

نمی دونم این درد تا کی و کجا همراهمه، فقط می دونم پس زمینه ی تک تک لحظه های خوشمه و بعد هر خنده، ذوق و حال خوب می تونه از پا درم بیاره...

واقعا بعضی غما رو به هیچ کس نمیشه گفت، به هیچ کس