دیشب وقتی دلم خیلی گرفته بود یاد خبر خوشی افتادم که شنیده بودم، قند توی دلم آب شد و چشام از شوق تر شد، یاد اینکه یه کوچولو داره به این دنیا میاد می تونه اینقدر حالمو دگرگون کنه، اصلا ذوقم گرفت وقتی فکر کردم میتونیم با هم بریم براش لباس بخریم، حال دلم خوب تر شد.
واقعا بچه ها چین که نیومده اینقدر حال آدمو خوش می کنن؟ من احتمالا تا سالهای بعد نمی تونم ببینمش، خیلی دوره ازم، خیلی... اگر بشه و اون روزی بیاد که ببینمش احتمالا خیلی خوب راه می ره و اسمم رو به دقت و وضوح ادا می کنه، به نظرم وقتی ببینمش می تونم بهش بگم بچه ی حلال زاده به داییش میره و قند توی دلش آب کنم، درسته که من خیلی امیدوار به دیدن دست و پای نوزادیش نیستم ولی می تونم ذوق به دنیا اومدنشو داشته باشم، نه؟ حتی می تونم از خدا بخوام قدمش برای من و ما خیر باشه... کوچولوی بهاری من لطفا به وقتش بیا
:قلب
+ خدایا دامن همه ی لایق های مادری رو سبز کن
امشب یکبار دیگه توی دلم خالی شد، خدایا نیستی نه؟
یا می خوای بگی هستی که اینجوری شد؟ من خیلی خسته م، پناهم بده لطفا
+ کامنتهای پست قبل رو تایید نمی کنم، به یک دلیلی که برای شخص خودم رازه:) فقط بگم انتظار حدود ٤٠ تا کامنت رو نداشتم، واقعا شوکه شدم از بودنتون:)
ببینید من به شدت نیاز به یک سری کلید دارم که بتونم بفهمم یه آدم دست و دلباز هست یا نه؟ لطفا راهنماییم کنید، شما چطور خسیس بودن یا نبودن آدمی رو تشخیص میدید؟
من تو مراحل مختلف زندگیم اونقدر اشتباه و خطا داشتم که واقعا احساس می کنم تو روزهای تنهاییم بهتره به شناخت بیشتر خودم کمک کنم بلکه وقتی قرار شد با کسی وارد رابطه شم حداقل خودم رو درست درمون بشناسم و اون آدم رو هم گیج نکنم.
تا همیشه می تونید به این پست جواب بدید:دی
اخیرا فهمیدم شاید خودم آدم ولخرجی نباشم ، اما زندگی فقط کنار آدمای ولخرج برام شیرینه... جایی که حس کنم زیاد حساب کتاب میشه برای خرج کردن نمی تونم آرامش داشته باشم و ترجیح میدم محیط رو ترک کنم.
طرف تا روزی که مجرد و بی یار و یاور بود، تو بیوش زده بوده "این لاو"
اون وخ از زمانی که یکی وارد زندگیش شده این لاو رو برداشته، میگم نکنه غیر مستقیم می خواد بگه وصال مرگ عشقه؟! یا همچین چیزی؟ :پوزخند
اگه کسی می دونه دلیلشو به مام بگه لطفا
حس می کنم ما آدما گاهی یادمون میره که چقد یکی رو تو زندگیمون دوس داریم... نذاریم اینجوری بشه:)
امروز سر خاک حامد، کمی بعد تحویل سال چوپانو دیدم، قند توی دلم آب شد و بعد مدتها دوباره احساس قند توی دل آب شدن رو تجربه کردم، خدا همیشه جای شکرشو باقی میذاره، همیشه، ممنون که قند تو دلم آب کردی باز
امسال تو نمیای خونمون، ما همه میایم خونه ی تو حامد...
تو حالا برای خودت خونه داری، یه خونه ی مستقل، اما من از آخرای تیر تا حالا هیچ کس بهم نگفته خواهر کوچولو، نگفته دختر همیشه ١٥ ساله، هیچ کی، منم شوهر نکردم و نمی کنم، بنا به وصیت دوران زنده بودنت، خودت می گفتی آدم دختر بچه شو دست مرد غریبه نمیده و می گفتی یعنی یه روزی این کوچولو هم شوهر؟ حق بده یه ذره غمگین باشم اقلا...
+ امروز واست تعریف می کنم درست روزی که نیمی از بیست و پنج سالگیم گذشت چی بهم گذشت، نامردی بود، من از اون روز تا امروز هیچ صبحونه ای بهم نچسبیده، تو منو از میز صبحونه بلند کردی... من فک می مردم حالت بده و زنده ای، مرده بودی آره؟ :) ای نامرد، خوش بگذره بهت، اونجام مجردی؟ هنوز دلت نمیاد دختری رو اسیر خودت کنی؟
+ بچه ها سال نوتون مبارک:)
+ آرام در آرامستان رشت:)
امسال با هر مرگ یکبار دیگه حامد رو خاک کردم، یکبار دیگه همه ی اون روزها برام تکرار شد و خدا هم کم نذاشت، هفته ای یکی دو تا مرگ جلوی چشمم آورد تا درد رو بیشتر احساس کنم، جالبه هیچ کدوم اینا باعث نشد کمتر گناه کنم.
سه روز پیش استادم یهو یه تیکه از یه شعری رو خوند و پرسید چرا این اومده توی ذهنم؟ شاعرش کیه؟ گفتم بابا این مال مدار صفر درجه س دیگه، فلانی شاعرشه...
حالا فلانی هم بین ما نیست، به همین راحتی
و من دارم فکر می کنم ما ها تا کی زنده ایم؟ واقعا تا کی؟
+ پارسال عید کتابشونو هدیه گرفتم.
اولین پیامم بهش این بود که من از دانشگاه قزوین متنفرم!
متنفرم ها!
گفت حالا بر می گردی و دانشگاهتو خیلی بیشتر دوس داری، بد بود؟
خیلی هم خوشحال برگرد، گفتم خوبی خدا اینه همیشه جای شکرشو باقی میذاره...
این مهم ترین قسمت مکالمه ی ما بود، پرونده ی قزوین بسته شد با پایانی البته شاد، چون یه آدم باحوصله کنارم بود... من تنها نبودم، همراه داشتم، همراهم مهربون بود، خیلی مهربون، نشد بچه های وبلاگمو ببینم، حتی میم خیلی دوس داشتنی رو
خیلی کسل و بد حال بودم واسه خاطر همین تاکید دارم بدونید همراهم چقدر مهربون بود که منو تحمل کرد، اونقدر انرژی زیادی داشتم که خدا می دونه، خودمو واسه یه روز خیلی شاد آماده کرده بودم. استاد محترمی که باهاش قرار داشتم فکر می کرد من قصد دارم ازش کمکی بگیرم و بعد یه استفاده ی بزرگ ازش بکنم، حتی خواست از زیر زبونم بکشه که قراره با استادم از ایران برم یا نه؟ و بعد تلاش کرد بگه استادم خیلی خوش شانسه و شانس بزرگی آورده که دانشجوش اینقدر بدو بدو می کنه واسه انجام این کار... در آخرم واضح و در کمال صداقت گفت من هرگز چنین دانشجوهایی نداشتم، از بد شانسیم بوده چون ما اینجا خیلی برای بچه ها وقت میذاریم و محیط آموزشیمون از دانشگاه رشت جدی تره، از استادتم بپرسی همینو بهت میگه و من چقد دلم می خواست بگم از اخلاق گندت بوده که دانشجوهات نخواستن هیچ کاری برای خودشون و تو بکنن، از این فرار کردن که فکر می کنی خیلی بلدی و هیچی هم بارت نیست! ما باید تو این کار از یه دستگاهی استفاده کنیم و من درباره ی اون دستگاه باهاشون صحبت کردم و دیدم ابدا هیچ شناختی روش ندارن ولی خُب واکنش منفی نشون ندادم، در صورتیکه باید نشون میدادم چون وقتی احساس می کنی خیلی بلدی حداقل باید یکبار تو محیط آزمایشگاهیش قرار گرفته باشی و این انتظار زیادی نیست... من یه امضا ازشون گرفتم برای اینکه باهامون همکاری کنن، و الان بسیار پشیمونم چون احساس می کنم ایشون از اون دست آدمهان که فک می کنن به حقشون نرسیدن و اینو از چشم دیگران می بینن نه کم کاری خودشون...
خلاصه که امیدوارم هیچ وقت دیگه پام به این دانشگاه باز نشه و به استادمم می گم حاضرم اون شهر دور تره رو بریم برای کارمون ولی اینجا، اصلا اصلا... مگه یه دانشگاه چقدر می تونه حسای منفی توش جمع شده باشه؟
خدا رو شکر تو شهر روز خوبی داشتم و چیزای خوبی خوردم و گلس گوشیم که هزار تکه شده بود رو عوض کردیم با قیمتی نصف قیمتی که براش تو رشت پرداخته بودم! خلاصه قزوین خوبه، آدمای خوبم داره در کنار آدمای بد، مثل رشت، مثل شیراز و مثل همه جا، آدم خوب مثل راننده ای که می دونست ما بلدش نیستیم و با یه مبلغ خیلی کم ما رو به جایی که باید می رفتیم رسوند، درحالیکه می تونست پول تاکسی دربست رو ازمون بگیره! برای طی کردن اون مسیر
یعنی به خوابمم نمیدم یه روز قبل ٥ از خونه بزنم بیرون به نیت امروز...
خیلی شادابطور میریم پیش به سوی قزوین، شعفناک و البته گرخیده از وظیفه ای که به عهده دارم، باشد که نتیجه بخش باشد و خستگی به تنمان ننشیند.
+ خلوتی وبلاگم آرامش عجیبی بهم میده، احساس می کنم شما چن نفری که اینجایین دیگه یه چیز تو مایه های خونواده مین حتی، بمونید برام:)
احساسم میگه، فقط احساسم میگه یکی از استادام داره شیطنتی می کنه که من ابدا تمایل ندارم شریک شیطنتش باشم. تا دو ساعت دیگه مشخص میشه حدسم درست بوده یا نه و می تونم اقدام کنم واسه پیشگیری!
خدایا همه مون رو به راه راست هدایت کن، مرسی، اه