مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

اتاقم...

می دونستم یه جوری بی تابم از درون، دلیلشو نمی فهمیدم. تا اینکه امشب قصد کردم بیفتم به جون اتاقم و فهمیدم مشکل دقیقا همین بوده. 

من دختر شلخته ای هستم که تو بی نظمی خسته و بی حوصله میشه... و هرچند وقت یک بار باید تمام کشوها، کمدها و کتاب ها رو پخش زمین کنم و شروع کنم به آواز خوندن و نم نم مرتب کردنشون... 


+ خواهرم از آرامش من حین انجام کارها متنفره... متنفر

+ کاش تا پس فردام اتاقم مرتب مرتب شه...

دری وری...

هیچ چیزی برای نوشتن تو وبلاگ ندارم امروز، جز اینکه روزه م و بی حالم و از درون سبک و خوشحال... 


+ شهدای گمنام تو دانشگاه رو به روی کتابخونه خوابیدن، گرچه خیلی مخالف داشت این کار... ولی من حس خوبی دارم به حضورشون تو این محیط :) 

+ کتابخونه امروز بی حاشیه تر از همیشه بود و من حسابی وقت داشتم برای درس خوندن ولی فکرای متفرقه اجازه نمیداد. از جمله اینکه چرا شیرینی دیروزم بهتر از سری پیش شد با اینکه با یه دستور بود/ چرا مادربزرگم مدام حرفای خیلی سال پیش رو تکرار می کرد-می ترسم از آلزایمر!- / چرا بابام باید همیشه اینقدر سخت کار کنه؟ / چرا دایی زن نمی گیره؟ / چرا من ترجیح میدم کسی عاشقم باشه و عاشقش باشم و زیر یک سقف نریم حالا حالاها؟جای اینکه به یه ازدواج منطقی فکر کنم؟/ چرا وقتی روزه م احساس می کنم وزنم از 50 کیلو به 10 کیلو کاهش یافته؟

برشی از یک کتاب:)

به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "... چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد،حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.



کتاب : زنی ناتمام

نویسنده :لیلیان هلمن


از این چیزا خوشم میاد.

از کافه های مخوف که بوی قدیم بدن خوشم میاد. 

از اینکه یه کافه ی دنج-مخوف با عطر قدیم -تو یکی از شلوغ ترین   خیابون های شهرم پیدا کنم خوشم میاد.

از شبایی که بی دلیل و بی بدیل، می خندیم-!- خوشم میاد.

از گوش کردن به آهنگ های قدیمی-مثل مرا ببوس!!-اون هم تو کافه ی قدیم مخوف خیلی خوشم میاد. 

از اینکه بیشتر اتفاقات زندگیمو تو سال 94 با رفیقم-!-تجربه کردم خوشم میاد. 

از اینکه با آدمای دور و برم خیلی تفاوت داشته باشم بدم میاد. 

از واژه ی شامخ! خیلی خوشم میاد. 

از زیر زمینهای پر از کتاب-فارغ از دلیل زیر زمینی بودنشون-خوشم میاد.

از شربت های نذری تخم شربتی-که اسمشو همیشه اشتباه میگم-خوشم میاد.

از چای خوردن تو فنجونای کمر باریک و کوچولو خوشم میاد. 

و باز هم کامنت های بی جواب...

بازم نرسیدم که به محبتاتون جواب بدم:( شرمنده


+ وقت کم میارم که هیچ، انرژی جواب دادنم نداشتم به 27 تا کامنت:(

+ یه تعداد رمز دریافت نکردن که نمیدونم کیان؟ برام ایمیل بذارید اگر می خواید بخونید گرچه واقعا خوندنی نبوده و یه گلایه از خودم بود. فقط ایمیل خواهش می کنم. خب؟

کسی راهی برای ثبت لحظه ها جز عکس و فیلم میشناسه؟

با اطمینان 98%-آماری گفتما!- میگم اگه ممکن بود کسی از فرط خوشی و خنده(!!!) بمیره، ما* الان مرده بودیم. 


* : من و چوپان




زلف بر باد داده...

2ماه نشده موهامو کوتاه کردم، چرا اینقدر بلند شده :| ¿ اینجوری پیش بره سال دیگه باز تا کمرم میرسه... قصد نداشتم کوتاهش کنم ولی داره مجبورم میکنه این کارو بکنم!!! 


+ آقایون چرا اینقدر بد سلیقه ن؟! تمام محارمم گفتن موهای بلندت بهتر بود و این چه بلایی!! بود سر موهات آوردی؟ دایی که نزدیک بود پس بیفته و آب قند دادم بهش تا تونست نگاهم کنه!!!  گفت البته که بانمک و کوچولو شدی ولی واااقعا حیف بود.

+ عاشق اون قسمت از آهنگ حضور اتفاقی چارتارم که میگه شبیه چهره م شدم، کجای کاری...؟ راه میرم و مستاصل هی میخونم شبیه چهره م شدم، کجای کاری... طنین موج و ساحلم خبر نداری... 

+ هی بغض دارم این روزا... 

ایمیل به lvl4r2i@yahoo.com

دوست ندارم آدرسمو عوض کنم و از طرفی واقعا راحت نیستم که بنویسم، ننوشتنشم آزارم میده. پس تصمیمم رو گرفتم و خانوما رمز دریافت می کنن در صورت تمایل. 

پست بعدی کاملا شخصی و دل نوشته ست، مایل نیستم قضاوت بشم درباره ش پس  کامنت دونیش رو می بندم.


+ امیدوارم از چشمتون نیفتم و هزار بار به این فکر کردم که پست رو پاک کنم و خودمو خلاص کنم. اما این کارو نکردم ... 

تنها انتظارم ازتون قضاوت نکردنه. 


+ آقایون گرامی وبلاگ من تعدادشون خیلی زیاده به خصوص خاموش ها که اصلا کم نیستن، تعدادی ایمیل داشتم از آقایون که طلب رمز کرده بودن، آقایون عزیز، این اصلا مساله ای نیست که خانومانه باشه و عیب باشه شنیدنش براتون. اما میدونم از حوصله تون خارجه و نمی خوامم ذهنتون درگیر مساله ای بشه که شاید هیچ وقت باهاش مواجه نشین. خلاصه من رو ببخشید :) 

درد دل با خانوما:(

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

7 خط !

گفته شده-مطمین نیستم چون سندی برای ارایه نیست-ایرانیان 7 نوع خط داشتند، که هر کدومشون کاربرد مخصوص به خودشون رو داشتند. مثلا یکی زبان طب بود، یکی زبانی برای نوشتن اوستا و یکی برای نوشتن تاریخ و نوشتن اسرار پادشاها.

حالا ما-شما که نه خودم رو عرض می کنم- اندر خم یک کوچه ایم و همین یک خط فارسی رو هم یاد نگرفتیم و به مقدار لازم! غلط املایی داریم.


+ روزی که خوندم ایرانی ها 7 خط داشتند گفتم نکنه این اصطلاح 7 خط از اینجا اومده؟!که اگه این باشه خیلی باحاله خب!

 بعد هربار قصد کردم سرچ کنم که یادم رفت !!! 

امروز کتابخونه بودم.

هر روز میرم کتابخونه و حداقل نیم ساعت به مطالعه ی غیر درسیم میرسم و چقدر کیف میده. 

کتابخونه ی کوچولوی ما ظاهرش نشون نمیده، اما توش پره از کتابای دوس داشتنی مگهان!