هنوزم فکر میکنم انتخاب شوهر/پارتنر پولدار کار من نبوده...
ولی دوس داشتم یه روز جای آدمایی باشم که شوهر پولدار انتخاب کردن...
یا بطور دقیقتر، کسایی که بابای شوهر پولداری دارن
+ حتی ممکنه بیکار باشی ولی ماشین ۱ی ۲ میلیاردی سوار شی
+ هه
+من اولین خانمیام که سوار ماشینت میشم؟
_تو اولین خانومی هستی که سوار ماشینم میشی
با خودم فکر میکنم هیچوقت تصور نمیکردم یه روزی سوار ماشین پسر شم، چرا؟
چون پسر خیلی با ایدهآلم فاصله داشت.
و چون خیلی بعید بود پسر بخواد وارد رابطهی صمیمانه با خانمی بشه، نمیشناسیدش که... خیلی آدم سختی بود پسر و هنوزم هست البته...
+ پسر قبل از این ماشین پدرش رو داشت، پدرش سنش زیاده و رانندگی نمیکنه:)
زندگی جریان داره، چه روزهای عجیبی و چه آدمهای عجیبتری رو دنیا نشونم داد...
+ دختر عموم که ۵ماه ازم کوچیکتره امروز عروس شد و ما تو جشنش شرکت نکردیم(اگر میپرسین چرا؟ باید بگم بخاطر کرونا)
+ امروز نزدیک بود دوچرخهمون رو بدزدن و ما چه معجزهآسا فهمیدیم و نجاتش دادیم.
+ امروز یاد گرفتم واترلو کجاست.
حوالی ساعت ۱۱ شب، بهش بگیم بیاد اینجا که کیک درست کنیم و شب دور هم باشیم؟ آره بگیم
ولی با خودم فکر میکنم شاید شب کاره، بهش پیام میدم سلام، کجاهایی فامیل؟ میای این طرفا؟ یا بگو مهمون نمیخوای؟
جواب میده مهمون میخوام، بیاین این طرف و میگم ما تصمیم گرفتیم کیک درست کنیم پس تو بیا... ده دقیقه بعد خونهمونه و چهارتایی تو کارگاه میگیم، میخندیم و زیرشیروونی رو روی سرمون میذاریم.
کیک رو توی فر میذاریم، مگی حاضر نشد؟
نه نشده هنوز
سری بعد خواهر چک میکنه، میگه بازم خامه و سری بعدتر من که میگن دستم سبکه میرم سروقت کیک، خب بچهها آمادهست!
بعد از ۲۰بار تغییر برنامه نامزد خواهر پیشنهاد دوچرخه سواری میده، لباسامونو تنمون میکنیم و پسرا میرن سروقت دوچرخهها که وضعیت باد لاستیکها رو بررسی کنن. اوه همهشون کم بادن، بعد از چند دقیقه دوچرخهها آمادهست و چهارتایی کیک رو تو ساک گذاشتیم و میبریم که بعد دوچرخهسواری یه جا چای بخریم و با کیکمون بخوریم. ساعت چنده، حوالی ۲ شب...
با دوچرخه میریم سمت ساغریسازان، نون ما رو هدایت میکنه که کجا بریم و به نوعی رهبرمونه، میریم سمت پرنده فروشیها و میگه از اینجا خریدمش پارسال، اسمش پناهه میپرسم دختره؟ میگه نه نره
دور میزنیم، خونههای قدیمی رو نشون نامزد خواهر میدیم، اولین باره دیده این بقایای خونههای قدیمی رشت رو، ساعت چنده؟ حوالی ۳صبح ادامه میدیم به دوچرخهسواری... نون میگه بریم سمت خونهی من و اونجا چای بذارم براتون ما قبول میکنیم، تو راه خواهرم بهونه میگیره که آبمیوه بخوریم قبل رفتن به خونه... همه جا تعطیله، دیگه ساعت ۴صبح شده نامزد خواهر میگه بچهها اذانم شده زودتر بریم خونه، میریم تو خونهش اولینباره که میریم و دستخالی حس خوبی نداریم. میگیم خیلی خوب و تمیزه... میگرده دنبال مهر، میگه من اینجا مهر ندارم برای نماز و بالاخره در شرایط ناامیدی و اصرار ما که بابا مهر نیاز نیست خوشحال اعلام میکنه موفق شده یه مهر پیدا کنه، اول نامزد خواهر، بعد خواهر و بعدتر من میخونم. آخ نمیدونید چه حس خوبیه... بعد نماز چای و کیک آلبالو و حرف و حرف و حرف
شاید بهترین شب بهار ۹۹ بود اصلا، صبح با دوچرخه میریم سمت خونه بازم ۴تایی، همه کافهها رو چک میکنیم و همه تعطیلن، حالا که دل به درسا زدیم تو این اوضاع بریم کافه جایی بازه مگه؟ حوالی ۷صبح هنوز تعطیلن و فقط کافههای کثیف بازارچه/شهرداری و رازی باز هستن
خواهر میگه من اینجاها نمیام پسرا سعی دارن راضیمون کنن که سخت نگیریم، ما اما راضی نمیشیم و نون پیشنهاد میده بریم خونهش املت بزنیم و ما هم میگیم بریم خونه خودمون، میایم خونه دوچرخهها رو پارک میکنیم و با ماشین میریم که برای آخرین بار دو تا کافهای که احتمال باز بودنشون هست رو چک کنیم، به در بسته میخوریم و برمیگردیم خونه...
نامزد خواهر املت میزنه و من چای دم میکنم و خواهر پنیر گردو و مخلفات رو میچینه... اینجوری یک شب تا صبح ۴نفرهی هیجانانگیز رو پشت سر میذاریم، آخ که خوشی گذشتا، آخ
جای همهتون خالی بود:)
از اینکه به بچهی نداشتهی آیندهم فکر میکنم خوشم میاد.
از اینکه هیچوقت برای ازدواج با کسی تلاشی نکردم خوشم میاد.
از اینکه شبها قبل خواب اونقدر خسته نیستم و میتونم به کارایی که کردم فکر کنم خوشم میاد.
از اینکه وقت خواب کف پام رو بچسبونم به دیوار خوشم میاد.
از اینکه اونقد اعتماد به نفس دارم که بدون آرایش و خسته خدمت جناب پسر برسم خوشم میاد.
از اینکه بعد مدتها با خودم عهد بستم ۱۵ روز هر شب قرآن بخونم خوشم میاد.
از اینکه کارم سبکتر شده و زندگیم با کیفیتتر خیلی خوشم میاد.
از اینکه لباسهای قدیمیم رو احیا کنم خوشم میاد.
از اینکه پیشنهاد خرید لباس بهم میدی خوشم میاد. از اینکه میگی اگر خوش دوخت بود اون یکی هم بخریم خیلی خوشم میاد.
از اینکه برادرم تو کتابهاش قرآن داره خوشم میاد.
از اینکه با خواهرم همکارم خوشم میاد.
از اینکه بعد این همه سال هنوز فکر مهاجرت تو سرته خوشم میاد.
از اینکه مامانم ناامید نیست و مشتاقانه منتظر روزای خوبه خوشم میاد.
از اینکه آدمها درآمدم رو حساب کنن بدم میاد.
از اینکه نمازام همش دیر میشه بدم میاد.
از اینکه نمیتونم خواستههامو بیان کنم بدم میاد.
از اینکه با ۲۹ سال سن هنوز لجبازی میکنم بدم میاد.
از اینکه هربار با هم پیتزا و ساندویچ میخوریم کوفتمون میکنی بدم میاد.
از اینکه خوشم میادهای زندگیم بیشتر از بدم میادهای زندگیمه خیلی خوشم میاد.
امروز یکی از همکلاسیهای آقام که واسه خودش زن و زندگی داره:دی اومد دم خونهمون و ازم کتاب قرض گرفت.
پرت شدم به سالهای دور دورمون و شبهای امتحان که با هم درس میخوندیم و با هم ترجمه میکردیم و اوه... چه روزهایی بود.
وقتی رسید خونه برای تشکر یه پیام فرستاد و آخرش رو با ۲حرف تموم کرد، اون ۲حرف، حروف اول دو کلمهی رازآلود بودن
مثل
ش.ن
بهش گفتم فلان کتاب رو خوندی؟ گفت نه، گفتم پس بخون تا بفهمی این دو تا حرف از کجا اومده و بدونی دقیقا چرا وارد دایره لغات من و بعدتر دوستام شده
سحری خورده نخورده خودم رو به اتاقم میرسونم، بعد از یک هفته دیر خوابیدن و صبح زود پاشدن میتونم بدون اینکه نگران ساعت بیدار شدنم باشم بخوابم.
برادرم برام پیدیاف کتاب عبدالکریم سروش رو فرستاده و من برای تشکر در تلاشم که ویپیانم رو وصل کنم.
تلگرام که باز میشه دستم ناخودآگاه میره روی کانال داستان شب، خدای من... داستان آخرش داستان محبوب ۴ سال پیش منه، شیرینی عسلی هاروکی موراکامی
روی تخت این ور اون ور میشم و بالش رو به سمت خنکترش زیر سرم میذارم و غرق میشم تو خودم... سایوکو، سایوکو نبود اگه تاکاتسوکی رو تجربه نکرده بود.