مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

۴ آبان ۹۹

تولد ۳۳ سالگی، باید طعم بهتری داشته باشه... 

به همین مناسبت، چند روزی کار رو تعطیل می‌کنیم. تو همین شرایط بد کرونا با دو تا از دوستای نزدیکمون هماهنگ میشیم که شب تو طبیعت تا صبح کنار هم باشیم. باورم نمیشه بتونیم عملیش کنیم اما این کار رو می‌کنیم با تمام سختی‌هاش...

چقدر میتونه خوش بگذره یه شب و روز با دوستها بودن؟

هرچقدر تصور کردین ضربدر ۷ کنیدش

_____

روز تولدش براش بادکنک می‌خرم و میریم باغچه من، خواهرم و دوست صمیمیش... میز میچینیم و عکس می‌گیریم، شب بابا میاد و دور هم کباب میزنیم بر بدن

_____

همه‌ی اینا رو گفتم که بگم حتی اگه یه غم بزرگ تو دلت باشه هم باید بلد باشی خودتو خوشحال کنی... من دارم تلاش می‌کنم براش، خیلی بیشتر از اونی که از خودم انتظار داشتم موفق بودم به نظر خودم... 

محتاج دعام خیلی خیلی

منم براتون دعا می‌کنم خوشحال باشید خیلی خیلی :)


دنبال ردپای خودت تو خونه‌ی دوستی که سالهاست رفاقتتون با هم به فنا رفته...

عکس از بچه‌ش گذاشته، پشتش یه کتابخونه‌ست. ناخداگاه نگاه می‌کنم ببینم کتابی از من اونجا نیست؟ پس اگر کتاب گودی من دست اون نیست دست کیه؟



+ من هیچ وقت کتاب شوهر عزیز من رو نخوندم. ولی نمی‌دونم چرا امانت داده بودش دستم و منم خیر ندیدم پسش بدم هیچ‌وقت...

+ آخرین پیامی که تو تلگرام ازش دارم مربوط به چند سال قبله، نوشته دیگه فقط منتظرم مرگم فرا برسه... الان اصلا یادش میاد که همچو چیزی گفته بوده بهم؟ اصلا هنوزم به نظرش اون روز حق داشت که اونجوری آرزوی مرگ کنه برای خودش؟ فکر نکنم... واقعا فکر نکنم

من ولی هنوز ناراحتم که قیمه دست پخت مامانش رو نخوردم، دستپخت مادر دوست مکاتبه‌ایم رو عرض می‌کنم. 



+ ولی روا نبود بری و خودت رو گم و گور کنی آق ممد

که یادم بمونه...

درست وقتی پولم داشت به خریدنش می‌رسید یه بار دیگه اوضاع مملکت گندتر شد. 



مکالمات ما؛ حوالی ۷ صبح اول مهر ۹۹


- میشه تو اون بری پاسارگاد اون کار رو  انجام بدی؟ آخه دستات معجزه می‌کنه

+ بله، حتما میشه... در حالیکه اشک‌ شوق تو چشام حلقه زده و با خودم فکر می‌کنم هیچ‌وقت باورم نمیشد پسر فکر‌ کنه من اینقدر دستم سبک بوده براش

ولی روا نیست کفشی که سه سال پات بوده، یهو پات رو بزنه و وسط خیابون جات بذاره...


+ آره مگی خانوم، اینجوریاس

اونجایی که به مو رسیده و مو هم باریک‌تر از اونیه که فکرش رو می‌کردی

آدم باور نمیکنه یه انتخاب اشتباه چجوری میتونه همه‌ی ابعاد زندگی‌ش رو تحت الشعاع قرار بده



+ قول میدم جدی‌تر به زندگیم فکر کنم و پسر رو از فیلتر‌های بیشتری رد کنم، بعدتر انتخاب کنم. 


یه مانتوی سفید و آبی آسمونی که آستیناش حریر باشه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

براتون بنویسم از زندگی شخصی‌م... 

از پسر...

از روزای معمولی زندگی...

از روزایی که من تا ۹شب سر‌کارم و عملا وقتی برای دیدنش ندارم، از طرفی هم سعی می‌کنم رعایت کنم و تا حد‌امکان از خونه خارج نشم.

از روزایی که اون سعی می‌کنه از نظر روحی بهم کمک کنه که تاب بیارم روزای پرفشار کاریم رو...

از پنهون نگه داشتن رابطه‌مون... از یواشکی بودنمون همچنان

از خودم و بلاتکلیف بودنم... از این همه سردرگمی و از این همه ترس برای انتخاب...

خیلی خجالت‌آوره ولی با خودم فکر می‌کنم من از انتخاب اون سینک پشیمون شدم، از کجا معلوم از انتخاب پسر پشیمون نشم؟ 

هاه، من همچین آدمی‌ام

  ادامه مطلب ...

وقتی دوستا‌ و فامیلامون با هم قاطی میشن

این شبا که پسرعموم با رفیقش میاد خونه‌مون خیلی خوش می‌گذره...

درست مثه قدیما، که بچه‌ها دوستاشون رو می‌آوردن تو جمع‌های خونوادگی:دی

شب که میشه زنگ میزنه من نزدیکم، بیام بالا چای‌ بخوریم؟ میاد و دوستشم با خودش میاره... در یک جمع صمیمی خانوادگی با رعایت فاصله از هم می‌شینیم و چای می‌خوریم و حرف می‌زنیم و خاطره میگیم و می‌شنویم...



+ پسر عموم از من کوچیکتره

+ و از خونواده‌ش جدا زندگی می‌کنه

+ این دوستش که باهاش میاد خونه‌مون هم خیلی پسر خوبیه و رتبه‌ی تک رقمی کنکور بوده:دی



۱۳ مرداد ۹۹



+ کلید رو تحویل گرفت.

این یکی احتمالا بیشتر بهت میاد.

ولی مگه چند تا پسر میشناسید که تو پیج‌های لباس عروس بگرده و قشنگاش رو برا دختره نشون کنه؟


+ هنوزم با هم حرفی از ازدواج نزدین؟

- نه، نزدیم، واقعا نزدیم.