آقا جان ما برنامه زندگیمون این شده بود که بیدار باشیم ، شب نخوابیم از بعد افطار تا ظهر ، نمازو بخونیم و خواااب تخت تا افطار ...
هی گفتیم این که نشد روزه ! ما که روزه دار نیستیم! هی وای و اینها ... خوشا به حال روزه داران حقیقی ...
امروز راننده ی اختصاصی برادر شدیم از 9 صبح تو خیابونا بودیم و خیابان معلم رشت رو استاد! کردیم . ( در عرض یک ساعت معلم رو استاد کردم! ) انقدر رفتیم و اومدیم تا ایشان تعطیل شن هوا گرم ، بنزین کم و در نتیجه بی کولر بودم که وسطاش زدم به سیم آخر و کولر و روشن کردم .
آفتاب به شدت داغ بود و قشنگ می خورد به فرق سرم. خلاصه اینکه روزه دار واقعی شدم امروز!!! تشنه له له زنان و تهوع شدید هم دارم که احتمالا علایم گرمازدگی باشه .
+ امروز ، روز عجیبی داشتم . خیلی...
نشستیم دور هم و مهمونای مدعو رو لیست می کنیم . مامان میگه نمیشه به دوستاتون نگید ، بابا میگه من همکارا و دوستامو چی کار کنم ؟ برادرک با هیجان میگه استاد منم هست . خواهرم میگه من دوستام رو بی خانواده دعوت می کنم و من هم تاییدش می کنم . مامان بابا میگن هرکس با خونواده ش بیاد بهتره .
می خندم میگم کارت هم بدیم به مهمونا ؟ و میرم تو فکر که چرا من انقدر لج دارم از مراسم عروسی ؟ مگه نه اینکه دیدن دوست و فامیل دور هم خیلی لذت بخشه ؟ مگه نه اینکه ولیمه دادن بسیار سفارش شده ؟ اونقدر حس خوبی دارم که خدا می دونه و همینجا اعلام می کنم که پشیمونم از حرفی که میزدم . عروسی و اتفاقاتش گویا هیجانات زندگیم رو بالا می بره . خیلی هم سنت نیک و پسندیده ایه. الهی خدا به همه اونقدری بده که بتونن کنار عزیزاشون جشن بگیرن روز خوششون رو .
البته هنوز پای حرفم هستم و یک شام جانانه رو به بزن و برقص شیرین عقلانه ترجیح میدم.
+ مامان و بابای جانم ، شهریور حاج خانوم و حاج آقا میشن ...
+ جفتشون خیلی خوشحالن ، باورم نمیشه که بابا بتونه یک ماه از محیط کاری دور باشه ، کمی استرس داره برای روزهای دور بودنش ...
+ خواهر نگرانی داره که سرپرست من و برادرک می شه ...
+ من نگرانم که باید وظیفه ی نگه داری از برادرک رو به عهده بگیرم ، خواهرک از سر صبح تا 7 غروب خونه نیست . در عوض حس می کنم باید تجربه ی جالبی باشه.
+ از آخر ماه رمضون قراره بریم چند جایی رو تست کنیم و رزرو کنیم اگه خدا بخواد.
+ دوستان رشتی ؟ پیشنهادی برای شام عروسی مامان بابای من در آستانه 30 سالگیشون دارید :) ؟
خب اینکه میگن ماه مهمونی خداست ماه رمضون واسه شماها نمی دونم چه تعبیری داره ؟
ولی واسه شخص من کلا مهمونیه...
یک ماه بخور و بخواب دارم و حقیقتا روم نمیشه به خودم بگم روزه دار!
چون عملا فشاری بهم نمیاد ... یا خوابم تو اتاق با کولر (دو روز از 3 تا 7 برق قطع بود البته! که باعث شدن حس کنم روزه داری تو گرما رو!) یا دراز کشیدم و کتاب می خونم ، که اونم فشاری بهم نمیاره و تفریحه.
افطاری یا زحمتش گردن مامانه و یا مهمونیم ! که بازم ثابت می کنه این ماه واسه من کلا ماه مهمونیه...
+ خلاصه که روزه داران واقعی لطفا منو از دعاتون محروم ننمایید .
بعضی آدمها آنقدر معمولیند که آدم حیفش میاید ، خاص نخواندشان .
+ برای خاص ترین معمولی های دنیا
این سونات از شکسپیر رو پیش تر خونده بودم ، شنیده بودم ، اما اینجوری که امروز بهش نگاه کردم، نگاه نکرده بودم هرگز !
+ که عاشق ترش باشی ، آن را که کنی ترکش.
+ و عشق ژرفای خود نمی شناسد ، مگر به لحظه ی فرقت.
+ بی شک فاصله ، بی رحم ترین ابزار عاشق کردن ما آدم هاست.
پرسیدم: آقای گوسفند اون برای چی می خواد مغز من رو بخوره ؟
" چون مغزی که پر علم باشه ، خوشمزه ست. دلیلش اینه.اینجور مغزها خوش طعم و خامه مانندن. تازه با اینکه خامه مانندن یه جورایی رگه رگه هم هستن. "
+ یکی از کتاب هایی که برای هدیه دادن خریدم و بی شک برای کتابخانه ی خودم هم خواهم خرید ، کتابخانه ی عجیب اثر هاروکی موراکامی بوده .
+ نقاشی های این کتاب ژاپنی به دوست داشته شدنش کمک کرده .
+ خواندن کتاب آن دیگری بسیار لذت بخش است. از من می شنوید هربار کتابی می خرید برای هدیه ، پیش از دادنش یک دور بخوانیدش و لذتش را ببرید .
+ با تشکر از مجید مویدی برای معرفی این کتاب
از دونات نوشته بودم ، از علاقه ی وافرم به دونات !
امروز یک ساعت پیش از اذان مغرب نیم ساعت پیاده روی تند داشتم به سمت جنگل!
انگار تشنه باشم ... کتاب ها رو ورق زدم و بو کردم ، کمی هم نوشیدم ازشون.
مسیر تاکسی خور نبود . با یک ساک بزرگ حاوی 15 تا کتاب برگشتم خونه ... کشون کشون اومدم خونه ...
برادر 12 ساله کتاب هاش رو با ذوق باز کرد و ورق زد. بهم یک لیوان آب توت فرنگی هندونه ی خوشمزه داد و روزه م رو اینطوری افطار کردم. اما انگار هنوز تشنه بودم . زود میز رو ترک کردم و کتاب کتابخانه ی مرموزم رو برداشتم.
جرعه جرعه نوشیدمش و انگار تشنگیم رفع شد .
واقعا رفع شد...
رسیدم به این جمله که قلبم تند تند شروع کرد به تپیدن :
" دونات تازه یکی از چیزهای همیشه محبوب من است "
+ و تکرار می کنم این جمله ی هاروکی را... دونات تازه یکی از چیزهای همیشه محبوب من است !
+ و کتابخانه نیز ...
من اصلا دوست ندارم وقتی برات می خونم یا که حرف می زنم ؛ بگی حواسم به حرفات نبود ، داشتم به صدات گوش می کردم.
خب برای من مرگه که بدونم تو روزای سخت درسی رو می گذرونی ، در حالیکه من زیر کولر تو خونه نشستم و کتاب های کاملا غیر درسیمو می بلعم .
+ کارشناسی ارشد چرت است و دکتری مزخرف!
+ من نمی بخشم درسهایی رو که پیرت کنن!
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم .ترس سوغات آشنایی هاست.
+ سوغات آورده برایم ، آشنایی با تو!
+ اردیبهشت خواندم این کتاب خوب را... پیشنهادش می کنم به نادر ابراهیمی دوستان !
بعد از سه ماه بدون هیچ اغراقی رفتم آرایشگاه و ابروهامو به دست آرایشگر سپردم. اینه که الان حس می کنم خیلی دختر تر شدم!!! تو آینه هم که نگاه می کنم دیگه مگی رو نمی بینم . مگهان خانوم رو می بینم . چقدر غریبه س مگهان لعنتی
+ نمی دونم چرا حس می کنم یه چیزی تو صورتم کمه :|
+ مگی فرم کودکانه ی نام مگهان هست . مگهان کمی فاخر تره !خب ؟
خوش مزه ترین غذای دنیا چای دم افطاره ...
+ ماه رمضون بهترین ماه خداست!
+ حال امسالم خیلی خیلی بهتر از پارسالمه... الهی شکر
+ التماس دعا :)