باید قبول کرد که 80 میلیون آدم ایرانی هم که تو این مملکت زندگی کنه ، دلیلی نداره من نگرانشون باشم . اما حق دارم که نگران تو باشم ...
+ کاش هرگز بهت نمی گفتم که از نگران بودنت متنفرم ...
+ حالا تو هم می تونی از نگرانی بی حد و حصر من متنفر باشی ...
وقتی دیانا از هدف آینده ی ماتیاس می پرسد و ماتیاس ثابت می کند آینده چیزی نیست جز گذشته ی به "تعویق افتاده"...
دیانا تفاوت خودش و ماتیاس را از روی شیرینی هایشان تفسیر می کند ...
چند خط از کتاب رز گمشده ...
هردوشان اولین شیرینی های بشقابشان را خورده بودند. در بشقاب دیانا شیرینی شکلاتی و در بشقاب ماتیاس شیرینی وانیلی مانده بود . این موضوع توجه دیانا را جلب کرد . او شیرینی ای را که دوست داشت برای آخر گذاشته بود ، ولی ماتیاس آن را همان اول خورده بود . دیانا فکر کرد که حالا نوبت صحبت اوست . بشقاب خودش را نشان داد و گفت : " نگاه کن! این شیرینی هم نشان می دهد که من بیشتر شیفته ی آینده هستم . از بچگی همین جور بودم ، همیشه غذاهایی را که دوست داشتم برای آخر می گذاشتم. اما تا وقت خوردن آن می رسید ، معمولاً سیر شده بودم. امروز هم انگار همین جور شد!"
+ نام کتاب : رز گمشده . نوشته ی سردار اُزکان - ترجمه بهروز دیجوریان
+ دوست ندارم پیشنهادش کنم ، برای یک رهایی از فکر امتحان خوب بود. یک نفس می شود تمامش کرد . از نظر من که ارزش خواندن داشت !
+ کتاب به بیش از 40 زبان ترجمه شده . در سایت های خارجکی هم خواندم که آینده ی درخشانی را برایش متصورند منتقدان :)
+ با تشکر از نزدیک ترین کتاب فروشی خانه مان و صاحب ارمنی مهربانش بابت معرفی این کتاب :)
بی خوابی به سرم زده ، یک کتاب تازه از قسمت خوانده نشده ها برداشتم . یادم هست که برای کسی هدیه گرفته بودمش با آنکه نامش هیچ مورد پسند واقع نشده بود . خانم کتاب فروش معرفیش کرد و از تعاریفش اینطور حس کردم که باید کتاب لایت خوشمزه ای باشد . اما نشان به آن نشان که 4 سال در کتابخانه ی کوچکم خاک خورد. مادرم خواندش گفت بدچیزی نبود ، بخوانش.
نمی دانم اصلا چه شد که امروز از بین کتاب های نخوانده یا حتی نیمه کاره ام این را برداشتم و به دلم نشسته تا اینجای کار!
یک نویسنده ی ترک ، شاهزاده کوچولوی دیگری نوشته که خواندنش خالی از لطف نیست .
رز گمشده ... بیشتر ازش خوام نوشت .
آیا مکانی امن تر از فضای مجازی برای فرار از دلتنگی ناشی از روزمرگی وجود دارد ؟
لیو و امی ، دو شخصیت حاضر در داستان اند که طی یک اتفاق بدنامه ریزی نشده با هم آشنا شدند . در فضایی مجازی ... جایی در میل باکس ...
بریده ای از کتاب ...
" من قصد ندارم تمام زندگی را با زنی به سر ببرم که فقط در میل باکس مال من است. من هوس کرده ام که با یک زن به طریقی کاملا معمول آشنا شوم : اول او را ببینم ، بعد صدایش را بشنوم ، بعد او را ببویم و بعدها شاید یک بار هم برای او ایمیلی بنویسم . راه بر عکسی که ما رفتیم بسیار هیجان انگیز است ، ولی به هیچ جا نمی رسد ."
× راه برعکس : شروع مجازی ...
× من همیشه آدم های راه های بر عکس را دوست تر داشتم ، چرا ؟ من همیشه دوست دارم آدم ها را با نوشته هاشان بشناسم ، چرا ؟
× به پیشنهاد ویرگول جان ، خریدم و خواندمش . حالا شما هم به پیشنهاد من بخوانیدش ، خب ؟!
دیروز بعد برگشتن از دانشگاه فک کردم دلم می خواد کنار دوستی باشم . ولی نمی دونستم کی می تونه در لحظه خودشو بهم برسونه. با نا امیدی به چوپان اس ام اس دادم و در کمال ناباوری ده دقیقه بعدش همدیگرو دیدیم و صبحونه مون رو با هم خوردیم .
دلم توت فرنگی می خواست گفت فردا که جمعه باشه میام می برمت اطراف رشت توت فرنگی خوب محلی می خریم. گفتم بی خیال وسط امتحانا... امروز باز از وقتی چشم باز کردم هوس توت فرنگی کرده بودم. تنها بودم امروز...
درس داشتم ، ولی دیدم حالم خوش نیست شروع کردم به مرتب کردن اتاقم... تختم رو کشیدم کنار ، هرجایی که خاک بود رو پاک کردم. جارو کشیدم و در نهایت تی کشیدم. رو تختی کوچولوی بژم رو روی تختم کشیدم . حوله م رو گرفتم دستم که برم حموم و خاک تنمم گرفته شه و ذهنم باز شه.
درست دم اذون بود... گوشی مامانم خونه جامونده که اذون خیلی خوشگلی هم میگه و کاملا مدرن و باب طبع من ... رسید به واژه ی محمد که اشک از چشام سرازیر شد . نشستم رو مبل و یک آه بلند از ته قلبم کشیدم .
صلوات آرومم می کنه... ذکر گفتم . دیدم زنگمون رو می زنن ... عمه م ... عمه ی عزیزم ، بدون اینکه بدونه که من چقدر هوس توت فرنگی داشتم یه ظرف پر از توت فرنگی قرمز شسته دست چین شده از باغ خودشون برام آورد. یعنی داد که شوهر عمه ی جانم برام بیاره ... انگار همه چیز دست به دست هم داد که من نرم حموم که باشم و این همه مهربونی خدا و کاینات رو ببینم .
دلم بغل نرم عمه م رو خواست یهو ...
همون عمه ای که همه ی اخلاق های بدم به اون رفته ... همون که عین من همیشه می خنده ... همون که با تمام تفاوت هامون می میرم براش :)...
+ خدایا من رو ببخش ... ولی هرگز مثل خیلی ها صدای اذان رو دوست ندارم. یکی دو مورد خاص هست که می تونم گوش کنم ... و آزارم نمیده .
+ توت های حموم کرده ی قرمز ، بهم ثابت کردن که از حال بد من تا حال خوبم فقط چند لحظه فاصله ست . فقط چند لحظه ...
+ نتونستم عکس رو تو وبلاگ بذارم . آدرسش رو میذارم تا ببینید عشق های من رو
http://s3.picofile.com/file/8193350342/PicsArt_1434126655162.jpg
اصلا شد من پا روی پا بندازم و یک آخیش بگویم و کتابم را دستم بگیرم و حس های خوب داشته باشم و یک چیزی یکهویی از زمین و آسمان نبارد روی سرم ؟
دلم برای خودم می سوزد که گاهی آنقدر احمق می شوم که ... بی خیال. دلیلی ندارد همه بدانند که احمقانه هایم چه ها بوده اند. همین که بدانید یک احمق چه شکلی ست باید کافی باشد دگر... اوناهاش ! یک احمق دقیقا مثل اون عکس سمت چپ وبلاگ می خندد ... به خوب و بد اتفاقات روزش ... و هی می گوید آخیش امروز چه خوب بود !
+ یک پشیمانی و ندامت دیگر به زندگیم اضافه شده .
+ از محمد وبلاگستان معذرت خواهی می کنم که باعث شدم یک شوخی و جواب مسخره ام به آن ، منجر به حال گرفتگی ایشان و خودم شود .
+ شوخی کردن خوب است ، فقط من بی جنبه ام ... . نبودم ، شدم .
+ حوصله ی جواب دادن به کامنت ندارم پس کامنت دانی را می بندم .
دونات چیست ؟ دونات به دو دیوانه ای گفته می شود که هیچ شبیه به هم نیستند ، یکیشان شکلاتی ست و دیگری وانیلی . دونات شیرین است اما نه آنقدرها که دلت را بزند . دونات یک حلقه ی متشکل از دو دیوانه است که در جایی که نباید همدیگر را یافت می ، کرده اند .
+ دوستی های دوناتی را دوست دارم .
یه روزی روزگاری ، یه nut* بود تو دنیا که همیشه عاشق دیوونه هایی بود که شبیه خودش نبودن ! در واقع شبیه هیچ کس نبودن .
یه روزی وقتی به نات بازی هاش ادامه می داد ، یکی اومد و یهو دستشو گرفت . گفت من وقت ندارم واسه دیوونه بازی ... اما دخترای دیوونه مثل تو رو جالب می بینم .
من نمی خواستم سر و کله ی یه نات تو دنیام پیدا شه... اونم نمی خواست همه روزشو مشغول بازی با یه نات مثل من شه . اون رسالت مهم تری تو زندگیش داشت . اما یه روزی ، بی هوا وسط بازی کردناشون دیدن که ساعت هاست مشغول بازی با هم شدن ...نات ها دیدن که روزهاست که با هم دو تا شدن ...
با هم جفت شدن...
تبدیل شدن به یه حلقه ی خوشمزه ...
یه حلقه ی خوشمزه به اسم دونات!
+ Nut : دیوونه و خل وضع ...
+ این پست عاشقانه نیست . دوستانه و خل وضعگونه است !
بهترین عصرونه ی خرداد من ، چای و دونات ...
یه نات که منم و اون یکی هم نات هم یک نات مثل خودم ......
+ این روزا بعد معتاد دونات شدم ... !!!
تا وقتی دلت نیاد نخ اون بادکنک کهنه رو رها کنی ، قطعا بالون تازه ای نصیبت نمی شه . تا وقتی چشمت به اون بادکنک باشه که رهاش کردی تو آسمون و ابرا ، هیچ چیز خوبی رو جز اون نمی بینی و چون خیلی ازت دور شده... هر لحظه زیباتر می بینیش ... و چون دستت بهش نمی رسه ، دلتنگ ترش میشی ...
+ من از روزی خوشی به زندگیم برگشت که فهمیدم تو دنیا بهتر از اون بادکنک کهنه ی رها شده زیاده ...
+ گرچه بادکنک بهترین همبازی اون روزهام بوده ، اما فقط بهترین اون روزهام ! نه امروز هام ...
+ آدم های خوب تو دنیا زیادن ... قدیمی ها رو به پشتتون حواله کنید که درهای تازه به روتون باز شه ! از من گفتن بود ...
+ چقدر مدیون خدام من ... و آخه چقدر ...
+ تو راهی ، یک فرشته است . (زمزمه با خودم!)
با ذوق و شوق صداش کردم و گفتم بیا ببین ... گوشیم 69% شارژ داره !
دیدم با تعجب با چشمای خسته ی کشیده ش نگاهم می کنه...
گفتم تو اصلا می دونی من عاشق عدد 69م ؟!
- چرا ؟ چون سال تولدته ؟!
خب آره ... و اینکه خیلی عدد خوشگلیه.. ببین می دونی اصلا 69 برای من زوج ترین عدد فرد دنیاست . نگاه کن که بر عکسه همن ... خوشگل نیستن؟!
در حالیکه تند تند برات حرف می زنم تو گیج و مبهوت نگاهم می کنی و آه می کشی ... با مهربونی نگام می کنی ...
- آه ... آره مگی می بینم .
× قطعا اون زمان با خودت فکر می کردی چه دختر دیوونه ای داری ... یا فک می کردی آیا من واقعا یه دختر بچه نیستم ؟!
× این داستان باعث شده هر بار شارژ گوشیم به 69% می رسه برم تو فکر و فک کنم آیا من خلم ؟
× و شارژ گوشی من ... الان 69% ه...
شبای امتحان اکثرا بیدارم و تازه ساعت 12 شروع می کنم به خوندن ، این یه اعتراف احمقانه اما واقعی بود .
+ دلم می خواست الان مثلا دیروز بود ...
+ من بی استعداد نیستم، پس چرا انقدر از درس فراریم ؟! کسی میدونه؟