به هر حال هر آدمى یه صیادى براى خودش داره دیگه...
+ ترک اعتیاد
یجوریمه که نمیدونم چطور شرحش بدم، فقط میدونم حس آدماى معتادى رو دارم که در تلاشن براى ترک و هى تنشون درد مى کنه و خسته شونه :(
حدوداً یه ماه پیش که اوج فشار کاریم بود به همکارم گفتم میدونى؟ به قول خودت حالا شوهر و دوس پسر درست درمون پیدا نمیشه، بخوادم بشه اگه تو رو بپسنده سلیقه ش این بوده که یه زن اینجورى داشته باشه، آدمى که مدام سر کار باشه، برای پول بجنگه، با کلی آدم سر و کله بزنه... هویتت یجورایى میشه همون سخت کوش بودنت در کار...
گفت برو بابا! چه ربطى داره؟! اما من هنوزم نظرم همونه که بود. هنوزم فکر میکنم خوشحالم از تنهاییم و میدونم آدم همیشه کارمند بودن نیستم.
+ خرداد ۹۸ این پست رو از لابهلای چرکنویسها در آوردم و خوندن دغدغهی اون روزهام برام جالب بود.
اینکه خیلیا بدونن محمد معتمدى رو دوست دارى، اینکه اونم بدونه و شرایط رو براى خوشحال کردنت هموار کنه...
+ کنسرت داره ١٨ اسفند، خوشحالم براش... :)
+من از ممیزى و پاک کردن حرفها خوشم نمیاد، نکنید این کار رو
-من بلد نیستم خودم باشم، متاسفم... من یه آدم سانسور شده ام
با هم حرف میزدیم، اون پرونده هاشو زیر و رو میکرد دنبال یه فاکتور و من تو سند زدن کمکش مى کردم...
+کد فلان محصول رو حفظى؟
_بزن ٤٣٨...
خب میگفتى، این یاروهه بازاریه؟
+آره بازارى...
_وقتى میگى بازارى همش تصور مى کنم تو بازار وایساده و ماهى میفروشه...
چشامو میبندم و تصور مى کنم دختر یه ماهى فروش بودم، یا زن ماهى فروش و خنده م میگیره... بهش میگم فک کن بابا ماهى فروش بود، اینجورى به نظرت ما هر روز ماهى سرخ شده ى برشته داشتیم واسه ناهارامون؟
میگه اگه بابا ماهى فروش بود ما الان همکار هم نبودیم، خیلى بد بود اونجورى؟ بهش فکرم نکن... جاش بیا فردا بعد ساعت کارى دستتو بگیرم ببرمت بازار و به ماهى فروشا پیشکشت کنم، خوشبختشون مى کنیا، مطمئنم
میخنده، میخندم...
فاکتورشو پیدا مى کنه، سند زدنامو تموم مى کنم و با هم میریم براى ناهار
+ نعمت داشتن همکار خوب، تو روزاى خیلى شلوغ و خسته ى کارى
ادامه مطلب ...
چند وقت پیش طى یه جریانى ارتباط مکاتبه اى داشتم با کسى، یاد ایام جوانى و جهالت افتادم و حالم خوب شد. به راستى چرا من اینقدر شیفته ى ارتباط صرفاً مکاتبه اى هستم؟
تولدى به طعم به آلو...
مهمون حضرت بودیم، شب تولدمو میگم، شام خورشت به آلو بود...
حق داشتم که همش منتظر یه اتفاق خاص تو سال ٩٦ بودم، تولد یک دختر ٦٩اى بایدم این چنین قشنگ میشد تو این سال :-"
یه چیز جالب فهمیدم، اینکه وقتی حال سازمانمون خوبه حال منم خوبه...
امروز خوب بودم خلاصه! فک کردم اینجا بگمش
من به نزدیک ترین دوستم، تاکید مى کنم به نزدیک ترینشون حتى از راز زندگى دختر عمه م چیزى نگفتم... با اینکه دلم پر بود، با اینکه خیلی می خواستم بگم و خالی شم، اما نگفتم!
دیشب حدود ساعت ١ شب بود که فهمیدم مهم ترین راز زندگیم که فقط و فقط مال خودم بود و فاش کردن، قلبم دردش گرفت...
خیلی گذشته از اون روزا و حالا همه چی برام کم رنگ شده، اونقدرا هم مهم نبوده ولى خب اون روزا برام راز بوده و کسى از نزدیکام به خودش اجازه داده رازمو فاش کنه... هعى
از وسط هفته اعلام کرده بودم دلم یه جمعه ى خسته مى خواد، از اینا که هى لم بدم کتاب بخونم، به هیچى هم فک نکنم...
دیشب درست وقتى آماده ى خواب بودم طى یک سرى رویداد متوجه شدم که کارمو درست انجام ندادم و مجبور شدم ساعت ٦ پاشمو خودم رو به محل کار برسونم! اینجورى بود که خدا نخواست یه جمعه هم به عیاشى در تخت بپردازم.