مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

نا امید کننده ست این همه اختلاف نظر:(

من و دوستم اختلاف نظر داریم، سر همه چیز همینقدر اختلاف نظر داریم، مثلا اون فکر می کنه ابروهای من قشنگ ترین و طبیعی ترین ابروهای دنیاست، در حالیکه من فکر می کنم خدا قشنگ تر از ابروهای اون اصلا نیافریده... یا اون فکر می کنه صدای من بی نظیره و این درحالیه که من با اطمینان میگم هیچ صدایی اندازه ی صدای اون آروم، هیجان زده و خوشحالم نمی کنه. اصلا اون صدا چه صدایی باید باشه که هم بتونه آرومت کنه؟ هم خوشحال و هم هیجان زده تا حد مرگ؟

می دونم یه روزی این همه اختلاف نظر کار دستمون میده...


ازدواج با پسر پولدار/دختر پولدار...

لطفا اگه اینجا رو می خونید جواب بدید. 


خانمها شما اگه دو تا خواستگار داشته باشید با شرایط مشابه، اونی رو انتخاب می کنید که وضعیت مالیش بهتره؟ یا نه؟ 

و اینکه اگه احساس کنید خواستگارتون پولتون رو یکی از ارزشهاتون می دونسته و تو انتخاب شما اثرگذار بوده ناراحت میشین؟! 


آقایون شما براتون مهمه شرایط مالی خانواده ی همسرتون؟ آیا مایلید با دخترای نسبتا پولدار ازدواج کنید؟ و خب چرا؟ 


+ یه پست درباره ی نظر خودم نوشتم، که انتشارش میدم ایشالا...

شاید امروز بزرگترین انگیزه همین باشه اصلا...

این روزها که می گذره، من هر روز به مقدار زیادی از انگیزه م برای ازدواج کم میشه... و فکر می کنم تا 27سالگی همین درصد کم انگیزه برای تاهل رو نیز از دست میدم، احتمالا دستم بازتر میشه، بیشتر تفریح می کنم، اگر خدا باهام مهربون باشه البته...

اما هنوز شنیدن واژه های زن دایی و زن عمو اونقدری هوس انگیز هستن که ته دلم به روزی روزگاری ازدواج! فکر کنم. اونم نه حالا، شاید بعد سی سالگیم مثلا...


+ نه موردی هست برای ازدواجم و نه انگیزه ای و نه هیچی... و نه می خوام باشه... صرفا خواستم بگم اینایی که با تک فرزندها ازدواج می کنن رو نمی فهمم. همین:دی



چرا بازی رآل را با لذت می بینیم؟

چون می دانیم هم زمان با ما در آنسوی آبها، یک موجود هیجان انگیز بازی را به تماشا نشسته... و همین.



+ از سری اعترافات مگهانانه

اتفاقات بامزه ی امروز

سر کوچه با چوپان قرار داشتیم، تا همو دیدیم گفت مگی من یه ماشین دیدم تو این کوچه که خوشم اومده و می خوام باهاش عکس بگیرم، توضیح داد که تهرانم که بودیم یه ماشین اینجوری بود باهاش عکس گرفتم و خلاصه کلکسیونی از عکسهاش با این ماشین گنده قدیمی های آمریکایی داره، کوچه شلوغ بود و بی خیال شدیم. بعد ده دقیقه برگشتیم دیگه کوچه خلوت بود و تا خواستم عکس بگیرم صاحب ماشین اومد و و ما هم که آمازونی، خواستیم فرار کنیم که آقا خیلی با مهربونی گفتن من میرم بیاید عکس بگیرید و بعد در کاپوت رو باز کردن و گفتن حالا که علاقه دارید بمونید یه توضیحی هم درباره این ماشینا بهتون بدم، توضیحات این بود که اون قسمت سبزه، نشون دهنده ی اینه که این ماشین کاناداییه و آمریکاییش آبیه یا یه همچین چیزایی... و گفتن ماههاست این ماشین اینجاست و استفاده نشده، در نتیجه تبدیل شده به خونه ی گربه ها... تو عکس هم انواع گل و برگ و... دیده میشه. 

جالبه که ازمون پرسید حالا به چی این ماشینا علاقه دارید؟ و دوس داشت مثلا ما بگیم موتورش یا چیش، که من گفتم من علاقه ندارم دوستم داره! چوپانم گفت من فقط باهاشون عکس می گیرم و در واقع یارو رو نابود کردیم:))

خلاصه با ماشین تنهامون گذاشت و سوار اون یکی ماشینش شد و رفت تا ته کوچه دست تکون داد و برگشت بهمون کارتشو داد و گفت اگه عکسی گرفتید حتما تگ کنید که بیام ببینم، ما هم از روی ادب کارت رو گرفتیم و با توجه به آمازونی بودنمون فک کردیم تگ نکردن بهتره... وقتی کارت رو میداد بهمون، گفت حالا شما این شماره م رو نادیده بگیرید، ولی اینجا آدرس اینستاگرامم هست. جالبه که آقاهه خودشم فهمیده بود ما لولوهایی هستیم که شماره ش رو ببینیم بدمون میاد و اینجوری از سوتفاهم پیشگیری کرد.


و قسمت زیبای ماجرا کارت آقا بود، شما تصور کن یه آقای حسابی درشت و تپل، با ریش و اینا و البته تیپ جوانانه و کاملا به روز، فک می کنم با حدود 30 سال سن، این کارتشون بود.

 شما کارت ویزیتش رو ببین، نه آخه شما کارت ویزیتش رو ببین! من دیگه حرفی ندارم:| هرکی گیر ما میفته عین خودمون چیز، بامزه و جالبه:|

بغلتو می خوام اصلا...

بیا با هم آشتی کنیم، اینجا رو نمی خونی و من اینو می دونم.

ولی بیا آشتی، تحمل ندارم اینجوری، خب؟ 

نمی خوام بگم از دست کی، ولی ناراحتم:(

از دستش ناراحت و دلگیرم... همین.

عشاق دیوانه!

+ ولی چشمای بچه، چشمای بچه باید به تو بره

- نه کاش چشم و ابروش به تو بره، اصلا ترجیح میدم همه چیزش، همه چیزش به تو بره و هیچیش به من



من فقط از اون ورا رد می شدم، عاشق اون آقا شدم که دلش می خواست همه چیزش به خانومش، همه چیزش به خانومش و هیچیییش به خودش بره :) 

---

و شارژ گوشیم... بخدا قسم کاملا اتفاقی رو عدد شانسمه و کیه که باور کنه اینا همش اتفاقه؟ هاه...


یعنی تو هم خواب منو می دیدی؟

یه شبایی خواب می بینم که کسی کنارمه، یا داریم یه کار هیجان انگیز انجام می دیم، یا یه جای خیلی قشنگیم و داریم تفریح می کنیم، وقتی از خواب پا میشم و می بینم همش توهم بوده خستگی تحرکات خواب تو تنم می مونه. 

الانم خیلی خسته م، خیلی هم دلتنگ، نمی شد یه کم بیشتر بمونه؟

برای خودم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

به خودم قول داده بودم ماهی یک بار نمازم رو تو مسجد بخونم، خب؟ شده ماهی چند بار...

تو مسجد نشستم و به پنج شنبه ی پیش فکر می کنم، به وقتی که کفشم رو از جا کفشی برداشتم و پام کردم... به اتفاقات خوشحال کننده ی بعدش، حالا نشستم و دعا می کنم، برای شماهایی که به نمی شناسم و می شناسم دعا می کنم. 


بخند بازم، بخند بازم، بخند با خنده هات از غصه مون کم شه...

نمی دونم، با این خنده ت

شاید این روزگار وحشی آدم شه...


+ بهم میگه تو فقط باید بخندی!

+ پارسال یه همچو روزی، بارون بود، لاهیجان و بام و سبز و صدای بارون و ... یادته؟