براتون تعریف مى کنم، ما اینجا غریبه نداریم... مدتهاست که نداریم.
چند وقت پیش تو دنیاى مجازى با کسى دورادور آشنا شدم، سختمه بگم دقیقا کجا چون جای بحث داره... شما محیطى مثل وبلاگستان رو در نظر بگیرید. چند وقت بعد اشنایی مجازیمون ایشون ازم درباره ى یه دستگاه سوال پرسیدن و منم کوتاه و بد خلق جواب دادم.
هی با خودم فکر مى کردم این آقا و اسمش چقد آشنان، ظاهرش هم... اما من بر خلاف چیزى که نشون میدم اونقدرام راحت به آقایون نزدیک نمیشم و سوالامو بی هوا نمی پرسم. خلاصه روم نمیشد بپرسم اصلا از کجا منو پیدا کردن و کی هستن و بلابلا!
چند وقت بعدش ایشون تو اینستاگرام پستى گذاشتن درباره ى شرکت و حوزه ى فعالیتشون، اونجا فهمیدم احتمالا کجا دیده باشمش و کلى از بار فضولیم کم شد! و فهمیدم ایشون ابدا من رو نمیشناسن و یه تصادف اشتباه باعث اشناییمون شده بود. بعد حدود یه سال یا شاید حتى بیشتر به خدماتى که این اقا و شرکتشون میدادن احتیاج داشتم، تصمیم گرفتم بی اینکه خودمو معرفى کنم برم تو محیط کارشون و از خدماتشون استفاده کنم، و چون اولین روزاى اسباب کشى به ساختمون جدیدشون بود روم نشد دست خالى برم و یه بسته شکلات مرسى کوچولو خریدم و براشون بردم.
ادامه دارد و اینا...
خب اومدم بگم الحمدلله دیگه کسى نیست تو کره ى خاکى که ازم ناراحت نباشه...
لازمه توضیح بدم بازم با همینقدرش کافیتونه؟
+ پ!
دیگه کار به جایی رسیده که حتى فرصت نکنم روزی یه بارم این طرفا پیدام شه!
شایعه شده قراره مگى کارمند بشه به زودى، ما باور نکردیم شمام نکنید؛) ولى اینطور به نظر میاد که مهر ماه یه شروع تازه ست براى من و خانواده م... از این حیث که احتمالا کار خواهر عوض شه و من هم به جماعت صبح برو شب بیاها بپیوندم.
از کار خونگیمون براتون بگم که شکر خدا خیلى بیشتر از تصورمون خوب پیش رفت و کار به جایی رسید که مجبور شیم یکی در میون سفارش قبول کنیم، اگر می پرسید چرا نیرو کمکى نمیاریم باید بگم سخته توضیحش ولى متاسفانه امکانش برامون وجود نداره!
من کلاساى آموزشى کارگاه رو زیاد دوست دارم، بهمون کنار هم خوش تر میگذره و کلى هدیه و گل برامون میارن(چشممون نکنیدا:دى) و اینجوریاس که خیلی خوش میگذره، ما اصلا دنبال این نبودیم که بخواد بهمون خوش بگذره!!!
خبر دیگه اینکه قراره ماشین بابا رو عوض کنیم و یه ماشین معمولى تر اما نو بخریم و اینجورى راحت تر امکان سفر کردن رو خواهیم داشت. مهم نیست ماشین چیه، براى من عوض شدن حال خوبی داره...
خب خب، لیست اتفاق هاى خوب رو گفتم، بدشم بگم؟ تو این دو هفته شیره م کشیده شده... باور کردنى نیست اما هزار تا گره تو کار فارغ التحصیلیم افتاده که همه از این بابت در عجبن! کار به رییس کل دانشگاه کشیده شده و فردا باید برم براى دیدار ایشون... در همین حد بگم که همه ى استادا به بدشانس بودنم در این زمینه ایمان آوردن و منتظرن ببینن چه خیرى در این گره افتادن ها نهفته ست!!!!!! منم به روى خودم نمیارم و سعى دارم با کمک استاد عزیزم گره ها رو باز کنم، باشد که مشکلات شکلات شوند، بعله...
سعى مى کنم بیشتر بیام این ورا، حتى اگه مجبور باشم کامنتا رو ببندم ^_^
درباره ى شیطنتم باید بگم انگار دیگه خیلى بزرگ شدم واسه این کارا:(
پروژه ى شیطنت ناکام موند، حقیقتش روم نشد که اون کارو بکنم.
یه چیزى میگم بین خودم و شما بمونه، امروز قصد دارم یه شیطنتی بکنم و کلی بخاطرش هیجان دارم!
و شاید باورتون نشه از فرط هیجان زیاد خوابم نبرده:| خب چرا زودتر عصر نمیرسه:((؟
لازم دونستم خبرى هر چند کوتاه از دوستاى غیب شدمون بهتون بدم بلکه از نگرانیتون کاسته شه...
مرد رشتى در سلامت کامل به سر میبره شکر خدا، منتها روزاش کمى غمگین میگذره و از این رو ترجیح داده کمتر تو دنیاى مجازى باشه و یه روز با حال خوب برگرده به نوشتن(ایشالا برگرده که من بعید میدونم) خبرى بیش از این ازشون ندارم ولى میتونم ایمیلشون رو بهتون بدم در جهت امتداد ارتباط ^_^
عمو سیبیلوى عزیز، عموى وبلاگستان حالش خوب خوبه و در کنار همسر و سیبیلچه از دنیاش لذت میبره و حتما دلایل خوبى براى نبودنش تو دنیاى مجازى داره...
بنده بى اجازه ى دوستان خبر احوالاتشون رو انتشار دادم، امید که از ما بگذرن ؛)
اونقدر زندگى روى دور تند رفته که فرصت نمى کنم گوشیمو دستم بگیرم و مثل سابق خبر از احوالاتم بدم اینجا...
فعلا فقط در این حد بگم که کامنتاتون حالشون خوبه، خوندم ولى بى ادبانه ست تایید شن بى جواب، پس میذاریم دیرتر تاییدشون مى کنیم. فقط دلم مى خواست بیام و بنویسم (به اصرار یکی از شماها) اینجا هنوز که هنوزه حال خوب کن ترین اتفاق زندگیمه *_*
٢٠ تا کامنت تایید نشده تو وبلاگم دارم بهم حس اینو میده که ٣ روزه ظرفا تو ظرفشویی مونده و تلنبار شده و من انگار نه انگار! خیلى کم میتونم بیام وبلاگم و وقتى میام ترجیح میدم ٢ کلمه بنویسم و دیرتر همه کامنتا رو با لذت! جواب بدم.
دلم مى خواد زودتر این هفته به خوبى و خوشى تموم شه و دوشنبه از راه برسه، نیاز به فرصت دارم براى فکر کردن و آپ کردن عکساى پست قبل... راستى شمام تو هواى آفتابى کارى تر از روزاى بارونى هستید؟ (وقتى تو خونه اید!) من با تمام احترامى که براى بارون هاى بى نظیر قائلم اما متوجه شدم که وقتى روزا بلندن و هوا گرمه انرژى بیشترى براى انجام کارا دارم و زمستون رو مى خوام براى تخت و پتوم و تخت و پتوم رو براى زمستون، یا واضح تر بگم براى تنبلى ؛)
شاید باورتون نشه من امروز چقدررر کار کردم! امیدوارم شمام اندازه ى من کار کرده باشید و از خودتون و خداتون راضى باشید:دى
بارها گفتم بازم میگم من روزاى کارى و پر کار رو به روزاى خسته ترجیح میدم، من تو روزاى خسته و بى برنامه ٢٠ صفحه روزانه کتاب مى خونم اما تو روزاى خیلى پر کار که از صبح فقط ١ ساعت وقت ناهار و استراحت دارم بیشتر از این مى خونم و شب هم که خیلى خسته م باز با برنامه کتابمو مى خونم و مى خوابم.
ادامه مطلب ...هاها، بالاخره تونستم رادیوبلاگى ها رو بشنوم و خیلى هم حال داد این حرکتشون...
بله دوستان، فکر نکنید ما وا دادیم، خیر... من و یکى دو تا از بچه ها داریم پیگیرانه کتابامونو با هم مى خونیم و این خیلى هیجان انگیزه! زشت نیست ازمون عقب بمونید اصلا:دى؟ شماهایى که قول داده بودینو میگم:))
+ پست اصلى در ادامه مطلب نگاشته شده:دى
ادامه مطلب ...