داره کم کم باورم میشه، داره دردا رو باورم میشه...
یک ماه پیش این موقع ها آماده شدم رفتم مسجد برای نماز ظهر و وقتی برگشتم خونه جواب همه ی گریه هام رو گرفته بودم. تو مسجد بی دلیل اشک می ریختم و میگفتم خدا من چمه؟ زندگیم که خوبه چرا دلم فشرده ست؟ و نمی دونستم پسر عمه رفته، اونم اونقدر بد... نمی دونستم بابام چه حالیه، نمی دونستم تو چه وضعی رفته بالای سرش و همه چیز رو دیده، ای کاش هرگز نمی دید و ای کاش می تونست خودشو جمع و جور کنه.
11مرداد بدترین روز تمام عمر 25ساله ی من شد و الهی بدتر از اون رو نبینم که جانی بهم نیست.
+ خدایا دلخوشی که ازت خواسته بودم کو؟ اندک حال خوش و اتفاق خوش کو؟ خسته م از دیدن چهره ی غمگین اطرافیان و اشکهاشون... خسته م از خیلی چیزا و دچارم به تحمل این روزا