تا یادم نرفته یه کم از عمه م بگم براتون...
روز خاکسپاری هممون کفشای اسپورت پامون بود و لباس های بسیار راحت مشکی... من مانتوی مشکی نداشتم، سرمه ای تنم بود. رو خاک نشسته بودم منتظر که حامد و بیارن از مرده شور خونه(چه اسم وهم انگیز و بدی)
عمه م مانتوی مشکی شق و رق به تن داشت با کفش پاشنه بلند بسیار مجلسی و شیک، می گفت خدا نباید فکر کنه قامتم شکسته... من بچه مو به صاحبش دادم، نباید قامتم خم شه برای پس دادن امانت، خدا قهرش میاد. جان من بود ولی خدا اونو بیشتر از من دوست داشت...
+ شاید مسخره باشه از نظرتون و بگید همه ی مامانا بچه هاشونو می پرستن، اما عمه ی من خیلی خیلی عجیب پسرش رو دوست داشت. همه مون اذیتش می کردیم که کلا یه دنیاست و یه حامد تو... دخترت که هیچی، پسر دوستی، ضعف میره دلت براش، ما ها که هیچی، فقط و فقط دلت واسه حامدت می لرزه، حالا همش میگه دیدین از جانم گذشتم و کمرم خم نشد؟ از پسرم، از پسسسرمم گذشتم توی این زندگی؟
+ شدیدا به ایمان قوی عمه م حسرت می خورم، شدیدا... خدایا خوشبحالت که بنده ای مثه عمه م داری، از تمام زندگیش گذشته و میگه اونکه مال من نبود مال صاحبش بود. میگه حق داشت بگیره امانتشو، مبارکش باشه... 34 سال زندگی داد بهم شکر نکنم؟
+ ضمنا عمه م معتقده همسرای ما یه روزی میان و جای حامدش رو پر می کنن براش، میگه واسه اونا می میرم، واسه اونا میرم خرید، واسه اونا جای خواب آماده می کنم که بخوابن رو مبلم من کیف کنم... خیلی خیلی خیلی حسودیم میشه بهت عمه، و خیلی به کسی که روزی اندازه ی حامدت که نه، یه کمی کمتر دوسش داشته باشی و اینقدر بمیری براش، آخ عمه چه جانی داری تو... بازم می خوای بمیری واسه کسی؟ باز می خوای قربون کسی بری و نترسی که بذاره و بره؟
+ عمه م میگه شکر که برادرمو ازم نگرفت. نمی دونم گفتم یا نه، ولی برای بابا میمیره عمه و اسمش رو برات بمیرم ذخیره کرده تو گوشیش و فقط و فقط برات بمیرم صداش می کنه. حق دارم به شوهر احتمالی خواهر و خودم حسودی کنم که منتظر اومدنشونه این همه؟ منتظره که برات بمیرم 2 و 3 داشته باشه تو گوشیش و هر روز بهشون پیام بده برات بمیرم حواست به خودت باشه؟ حواست به چشات باشه که عمل کردی؟ حواست به بچه هات و آینده شون باشه؟
سلام نمیدونم چرا وقتی خوندم بی اختیار گریه ام گرفت.. پسر عمه ات چطوری فوت کرد؟؟ چند سالش بود؟؟
سلام... 34 ساله بودن و تو یه حادثه تو محل کارشون جونشونو از دست دادن
خوش به حال بابات باخواهری به این خوبی...خوش به حال خودت باعمه ای اینمهمه خوب ونازنین.خدابراتون حفظش کنه.
البته علاقه ی عمه م بی دلیل نیستها:)
پدرم همه جوره تو تمام روزای عمرش حمایتشون کرده... این باعث شده که اسمش برات بمیرم بشه؛)
و مچکر مینوی عزیز
چ صبری دارن عمه جان..انشاالله که خدا دل شما رو هم اروم کنه:*
ممنونم مسکن گرامی
چرا ببخشم عزیزم غبطه خوردم که این همه صبورن و ما بعد از یک سال وهشت ماه از دست دادن پسر عمو اینقد نا اروم
... الهی دل شما هم آروم شه عزیزم
خیلی چیزها موثره تو آرامش اطرافیان، یکیش مومن بودن فرد متوفاست. دیگه اینکه بدهی و ... نداشته باشه و موجب نگرانی اطرافیان نشه
و خب عمه م در جریان بدهی های خیلی سنگین بچه ش نیست و تو این زمینه ما حق داریم نا آروم تر باشیم برای مثال
خلاصه خودتون رو مقایسه نکنید، شرایطتون شاید خاصه عزیزم
خداجان پس چرا تو عاشق اسمارتیز نیستی؟
وای که من عاشق این جملتم که هرچندوقت یه بار میگیش^_^
و من همچنان با یادآوریش گریه میکنم
خدا عمه ت رو حفظ کنه و بهش سلامتی و صبر بده.
عمه چه سربلند از امتحان بیرون اومده، ولی ما با یه مریضی میگیم چرا من؟
خوش به حاله خدا خوش به حاله حامد و عمه
من هم همینطورم، ندا جان عمه خیلی بیتابه و اشک می ریزه ولی زود خودش رو جمع و جور می کنه و میگه مال خدا بود دیگه، چرا میذارید من گریه کنم پسرمو اذیت کنم که رفته به جایی که باید می رفت؟
خوشبحالشون واقعا
عمه ت خیلی دید خوشگلی به این قضیه داشته
منم حسودیم شد راستش به ایمان و دل بزرگش
ایشالله خدا شما رو براش نگه داره و سرش سلامت باشه
خیلی دیدش خوبه، خیلی...
امید که خدا دلش رو بعد این شاد کنه، آمین
من از اول این نوشته اشک ریختم و هنوز اشکا دارن میان خوش بحالش با این دل بزرگش
...
ببخشید منو سمیه ی عزیزم، من حق ندارم اطرافیانمو ناراحت کنم و این روزا مدام دارم این کار رو می کنم.
چه عشقی .
هوم واقعا... چه عشقی
من پدر همین دوستم راحله که فوت شد وسط ترم بود...
یک هفته بعد با مادر و خواهرش اومدن شهر دانشجویی که ادامه ی ترمش رو تموم کنه...
من مادرش رو که دیدم رفتم سر سلامتی ، اصلا باورم نمیشد یه آدم اینقدددر صبووور...اینقدررر با ایمان که بعد این اتفاق تلخ هنوز یک هفته نگذشته سر پا بشه بچه هاشم سرپا کنه...
واقعا قبطه میخورم به امثال اینها...
خدایا از این صبوری ها ، از این آرامش ها به ما بده...
چقدر جالب، البته که عمه ی عزیزم هنوز روی پاش واینستاده ولی درهمین حد هم خوبه و ما ازش راضی هستیم.
واى خدا
و واقعا وای خدا، مدام میگه زینب زینب گفتنا آرومم کرده ها...