دل خراب من دگر...
ضبط را روشن می کنم، شروع به خواندن می کند. عذاب وجدان به تنم نشسته که درست وقت اذان از خانه بیرون زدم و نمازم را نخواندم، ابدا از آن نماز به وقت خوان ها نیستم. شاید مرگ پسر عمه باعث شده کمی حساس تر از پیش بهش نگاه کنم، آواز می خواند و چشم و دلم می خندد، این آهنگ مرا پرت می کند به روزهای خوبم که در سفر بودم. هرچند که آن روزها هم قلبم فشرده بود از دلتنگی...
پشت فرمانم بیشتر از نیم ساعت است که از خانه بیرون زده ام، به پل پناه می برم که کمی زودتر به مقصد برسم ترافیک روی پل هم کم نمی شود، کمی جلو تر دو ماشین تصادف کرده را می بینم و و جلو تر یک ماشین که خاموش شده و خانومی سعی دارد پراید چندین ساله ی خاموش شده ی همسرش را با هل دادن روشن کند. توجه دارید؟ هنوز روی پل هستیم و این همه اتفاق موجب ترافیک بی اندازه شده، خواننده شروع به خواندن می کند و من بی صدا اشک می ریزم، من همان من که فکر می کردم هیچ کحای زندگی هیچ کس نباید اشک هایم را ببیند. شستم و اشک می ریزم، بی وقفه... بی امان
ماشین کناریم چشمش به من است، نه اینکه نگاهش کنم ولی سنگینی نگاهش را می فهمم. من به اشک ریختنم ادامه میدهم، به زندگی نگاه می کنم، به تمام رفتنها و نرسیدن ها... حتی به درسی که خواندم و عین سگ پشیمانم از عمری که تباهش کردم، به نتیجه ای که نگرفتم و به جاهایی که نرسیدم.
خودم را جای زنی می گذارم که ماشین همسرش خراب شده و بیشتر اشک می ریزم، همیشه از خراب شدن ماشین می ترسیدم شاید این خاطره برگردد به روزای کودکی... اولین خاطراتی که به ذهنم نشسته، پاترول دو در بابا و مسیر مشهد جایی بین گرگان و مشهد که ماشینمان خراب شده بود و پدرم پشت ماشین را برایم آماده کرده بود و می گفت اینجا بازی کن و بخواب ماشین ایستاده که تو بازی کنی اما من فهمیده بودم ماشین خراب شده و می ترسیدم که بی آب و غذا توی راه بمیریم.
کمی جلو تر اشکهایم را پاک می کنم، نیم ساعت دیگر هم گذشته کارهایی که به من محول کرده بودند را انجام دادم، به او فکر می کنم و به نبودنهایش... فکر می کنم که ای کاش پدرم یک پسر داشت. به دادگاه رفتنهایش برای حساب کتاب آن مرحوم فکر می کنم، به وضعیت نا به سامانی که نمی دانم خدا چه جانی بهمان داده برای تحملش... ما هنوز زنده ایم و تحمل می کنیم.
آهنگ بعدی را هرچه پایین و بالا کنم نمی تواند مرا یاد چیزی جز نداشته هایم بیندازد. تو که نیستی، روزهایی که نیست، اتفاقات خوشی که حق هر زندگی بوده و حق ما نه... همانطور که اتقافات خوش دیگری را خدا برای ما خواست و برای دیگران نه
اشک امانم را بریده و من به تو فکر می کنم. به تو که اگر بودی 1شب می توانستم صدایت را بشنوم، صداها همیشه برای من آرامشند. که اگر بودی می توانستم ساعتها به حالت انگشتانت نگاه کنم و کیف کنم از خلقت خدا... تو چه میدانی که من چقدر عاشق دستها هستم؟ به خدا فکر می کنم و به گناه هایم، خودم را سخت گناهکار می بینم و به گناهی که کنار گذاشتمش... یادم میفتد در حرم امام رضا قول داده بودم وقتم را مفیدتر بگذرانم و از چند کار بیهوده دست بکشم و در ازایش از تو یک چیز طلب کرده بودم. خب، حالا وقتش است و من منتظرم... لبم همراه دلم می خندد از یادآوری اون روز و خوشحالم از پیروزی این روزهایم
لطفا ناامیدم نکن و سر قولت بمان، شاید مثل همیشه تو خیر من را در ناخواسته های خودم و خواسته های خودت می بینی... اما من امیدوارم به کرمت
+ هنوز هم هوای گریه دارم...