به استادم گفتم این مبحث خیلی برام گنگه، دوست دارم بفهممش چون ترم پیشم سعی کردم و نفهمیدم... گفت خب برو فلان کتاب رو بخون، رفتم کتابخونه دیدم کتابشو دارن، اومدم تو سالن کتابخونه هرچی گشتم نفهمیدیم کجاشو باید بخونم.
رفتم دیدم استادم تو دفترشه، با اکراه و آروم رفتم داخل، گفتم میشه وقتتونو بگیرم؟ با سر اشاره کرد برم تو
استاد این دو تا کتاب رو آوردم، کجاشو اول بخونم، کتابو گرفت و با لبخند گفت فکر نکردم بری دنبالشا،یه نگاهی به کتاب کرد و گفت مثلا اینجا، تو فصل دو، گفتم ببینم چرا پیداش نکردم؟! صفحه فلااااان؟!
استادم :||||||| بله دیگه صفحه ی این:|
آهان بله، خب فهمیدم کجاشو باید بخونم. کتاب رو از دست استاد گرفتم و بدو بدو کنان به سمت خونه اومدم.
+اون مبحث درست تو صفحه ی عدد مورد علاقه م بود، واقعا موندم که اینا همه و همش اتفاقه:| ¿¡ از کتاب 570 صفحه ای، باید اون چیزی که من نفهمیدم در صفحه ی مورد علاقه م نوشته شده باشه؟! :| عدل استادم بگه صفحه ی فلان و من چشام درشت شه؟
+ قبل اینکه برم پیش استادم، داشتم خودم یه بخش ازفصل اول کتاب اصلیمو می خوندم، یهو چشمم خورد به اسم دوستمون شباهنگ:|
+ داشتم می اومدم خونه، از مسیری که همیشه میام، نصف اوقاتی که میرم دانشگاه، ماشین تو پارکینگه و پیاده میرم، اون وقت این همه مدت، این همه مدت من از اینجا رد میشدم تا حالا اسم شباهنگ رو ندیده بودم. همین امروز بعد از اون سه اتفاق عجیب دیگه، این یکی هم جالب بود:|
توی همین چند روز متوجه شدم!
اتفاقا همون عدد و ده تا بیشترش و باز ده تای بعدش!! رو داریم(نمیشه که یادمون بره دیگه!! :|)
یعنی چی ده تای قبل و ده تای بعدش رو داریم:/؟
اون یکان زوجه بود راستش واسه همینم متعجب شده بودم:|||
دقیقا کدوم عدد؟ اون که یکان فرد داره یا اون که یکان زوج داره؟!:|
شما یکان زوج رو هم میدونید:|¿
یا خود خدااا
اگر کافه سنتیه رو میگی... که من دیده بودمش:دی
هان؟ چی؟
هوم؟
اسم کافه هست شباهنگ؟ تالارشم داریم تازه:دی
+ رشتی هستی دخترم:))))!؟
با این حساب، یحتمل خودم هستم!
بله فکر کنم:|
:))))))))))))))))))))))))))
معلوم نیست چی زدم
از یه تبریزی بعیده:-"
ولی اگه روت میشه اسمشو به منم بگو بزنم:))))))))
گویا خیلی ساخته بهت!!!!!
کو کامنتم؟
اصن یادم نیست چی نوشتم!!!
:|
کامنتی نذاشته بودی عتیقه!!! :)))))))
اومده بودم جواب کامنتمو بخونم
بعد یادم اومد کامنت نذاشتم :)))))))))))))
شدت توهّم رو داری خدایی؟
:|||
بابا کامنت گذاشتی دیگه منم بهت جواب داد سلام شباهنگ ماما:|||
حالا متوهم تویی یا من؟! پیدا کنیم پرتقال فروش را:-"
یعنی میشه یه روزی یه جایی وسط یه مزرعهای یکی از اعضای خاندان مترسکیه رو ببینی و یاد من بیفتی؟
این سری یه عکس برات می گیرم خدا بخواد، چیزی که هر ماهی دو بار میبینم و یادت میفتم!!! :))
یه مترسک که همیشه ی خدا پرنده ها روش نشستن:|||
طفلی استاد،چقدر تعجب کرده
صفحه فلااااان؟! :|
آره خدا شاهده از خجالت مردم خودم:|
آخه همچین گفتم انگار یه چیز عجیب غریب گفته!!!
این مورچه ها غیب شو هستن :D
موفق نشدم بکشمشون :|
:)))
سلام مگی خانم

منم فکرشو نمیکردم بری دنبالش
غافلگیرم کردی مگ
از تو بعید بود اینکار
واقعا که
سلام
:) ولی رفتم دنبالش دیگه
^-^