مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی
مگلاگ

مگلاگ

مگهانِ :دی

مگی و گربه و گریه

نمی دونم ریشه ترسم از گربه ها از کجاست ولی میدونم نباید بهم نزدیک شن... چند وقتی یه گربه ای تو چرخ ماشین بابا زندگی می کرد. شب و روز نداشتیم و همیشه بیدار بود و جیغ میزد، حالا بزرگ شده و به شدت لوس... برام عجیبه چون این گربه خونگی نیست و نباید این همه شیطون باشه. عکسی ازش ندارم متاسفانه، همیشه در حال بازی تو کوچه ست پدرسگ ... اوه نه پدر گربه! 

امروز که از کلاس بر میگشتم و به شدت گشنه بودم اومدم دیدم یه پیشی عزیزی رو مشکی خوابیده. از دور در ماشین و باز کردم بلکه با صدای دزدگیر از خواب بپره، چاره ساز نبود. در ماشینو باز کردم و کوبوندمش و پریدم عقب، در ماشین کنده شد باز پیشول تکون نخورد. دیگه نزدیک بود گریه کنم چهره م در هم و ترسیده و مغموم بود که یه پسری اومد بشینه تو ماشینش من و دید خندید، پرسید گربه رو می خوای بپرونی؟ گفتم بله!!! 

و از صدای بله گفتنم پیشول پرید و خرامان خرامان رفت رو سقف و از اون ور ماشین پرید پایین... 


حس خوب یعنی ...

نماز خونده، با روزه بری دانشگاه و سر کلاس بشینی بدون استرس و بعدشم که بپری تو کتابخونه ی دوست داشتنیت و سهم 10صفحه ی امروز باقی مونده ت رو بخونی :) 


+ اینقدر روزه تو این فصل لذت بخشه اصلا نمیفهمی چی شد که اذان گفتن:)!

+ اوصیکم به روزه در پاییز:دی ! سعی دارم هفته ای یک عدد روزه بگیرم یعنی میانگین 4 5 روزه در ماه و یه حال اساسی به بدنم بدم:) 

+ من حالم خوووبه هووورااا... این روزا میام کتابخونه ولی هیچ اتفاق جالبی نمیفته که براتون تعریفش کنم مثل اون پست:دی

+ گفتم ؟! نگفتم؟! من از دو ماه میش تا الان 5کیلو تپلی شدم که اوج گردالی شدنمه و خونواده بسیار از این بابت ذوق زده ن:) بله بله ما 52 کیلو شدیم یهو ناخبر !!!

از دانشگاه!

از پست قبل خوشم نمیاد ولی گذاشتم که بمونه بخاطر کامنت های دوست داشتنی دوستانم. خب...خب....بریم ادامه ی پست

--- 

دو هفته پیش که ارایه داشتیم و موضوع مربوط به سازمان بازنش.ستگی بود و یه سری سوال ها رو باید تا تهش پاسخ می دادیم و تحلیل میکردیم. موضوعمون کمی پیچیده بود چرا که دسترسی به آمارهای کشور نداشتیم خدا بابا رو حفظ کنه که یه سری اطلاعات دقیق داشت و کمکمون کرد خیلی.

گروه اول رو که اول آبان ارایه داشتن مورد عنایت استاد قرار گرفتن و استاد جان گفتن باید خیلی بخونید تا درس رو پاس کنید. متاسفانه بیش از نیم نمره بهتون تعلق نمیگیره، این یعنی دوستان 5.5 نمره رو همین اول کاری از دست دادن و باید خود زنی کنن تا نمره ی 14 رو ازش بگیرن. خب اگر استاد دیگه ای بود ما اهمیت نمیدادیم و فکر می کردیم قصدش ترسوندنمون باشه! مشکل اینجاست که این درس تنها با این استاد ارایه میشه و اصولا 2 3 بار بچه ها این واحد رو برمیدارن تا پاس شن!! وقتی ما ارایه دادیم فقط سر تکون می داد و همه از تعجب دهانشون باز بود که چرا هیچ توهینی! نکرد و یا ایرادی چیزی نگرفت. هفته ی بعد تر گروه دیگه ای موضوعشون لیز.ینگ بود و تا اومدن شروع کنن(با کلی عشوه کرشمه و تغییر صدا و زبون بازی و با کسب اجازه از استاد ارزشی و گرامی کارم رو آغاز می کنم:|) هیچی شروع کرد و چشمش به برگه ی زیر دستش بود. استاد گفت بشین بدم میاد برام بخونی و وقتی تسلط نداری محکم بگو من نخوندم و ارایه نمیدم... و اینجوری شد که تک تک اعضای گروه رفتن بالا و برگشتن پایین و استاد محترم گفتن فاجعه بوده و واقعا لایق دریافت نیم نمره هم نیست این ارایه و ده دقیقه بیراه گفتن به دانشجوهای امروزی... مشکل اصلی من با اساتیدی مثل ایشون اینه که باشه شما علامه خوندی، باشه قبول اصلا شما رتبه ت 5 بوده، دلیل نمیشه دانشجوهاتو تحقیر کنی بخاطر آزادی بودنشون:| یه جمله میگه، باز تکرار میکنه شما آزادی ها اصلا برای من قابل درک نیستید.شما آزادی ها اصلا... پوف... با لبخند تمسخر آمیز و آه و تکان دادن سر! 

+ این هفته باید فایل ورد اصلاح شده رو به استاد بدیم و هیچ کدوم از اون مطالبی که بابا گفته بودن تو فایل ورد نیست منتظرم که مورد عنایشون قرار بگیرم، روزه هم هستم و به شدت از استرس معده م می سوزه:| !!!


+ خلاصه اگه روزی استاد شدین اول به شعور اجتماعیتون برسین دوستان بعد سعی به تفهیم مطالب به دانشجوها داشته باشید. ما میدونیم شماها خیلی بلدین باور کنید میدونیم:| 


+ دیروز استاد عزیزم، که خیلی خیلی احساس خوبی بهشون دارم و حس میکنم تنها دلیل اینکه حس بهتری به رشته م دارن ایشونن صدام کردن و یک سری حرفهای خیلی دلنشین زدن که من اصلا منتظر شنیدنشون نبودم، چون من دانشجوی آرومی هستم و هیچ کس اصلا نمی شناستم تو کلاس!!! 


دلم گرفته... امروز دلم می خواست مثل خیلی ها دوس پسرم می اومد دنبالم منو میبرد دانشگاه و برم می گردوند. 

نزدیک ظهر دلم خواست می اومد دنبالم و دوتایی می رفتیم یه ناهار خوب می خوردیم و حرفای خوب میزدیم و میرفتیم بلوار انزلی... 

+ خدا رو شکر همه ی اینا زودگذره و من میدونم نه مال دوست پسر دار شدنم و نه مال همسر شدن... من مال تنها بودنم،خودخواهیم روز به روز بیشتر میشه و این یعنی بعیده بتونم کسی رو شریک دقایقم کنم. 


بعدا نوشت: تذکر داده شده که اتفاقا تنهاییتو دوس نداری اگه داشتی دلتنگ نمیشدی و اینا:-" فکر کنم حق با شماست!!! :|

من گذشتم از گذشته...

و امروز مدام تو ذهنم می چرخید :

" دقایقی در زندگی هست که دلت برای کس آنقدر تنگ می شود که می خوای او را از رویایت بیرون بکشی و دنیای واقعی بغلش کنی" 


+ فقط دقایقی...می خوام خیلی زود برگرده تو رویام. من تنهاییمو خیلی دوس دارم... 

+ خدایا عاقلم کن... 


چی شد که حال خوبم بهتر تر شد.

این پست رو خوندم از عارفهhttp://ashianeye2.blogsky.com/1394/08/28/post-321/مگی-متشکرم-...

که خب واقعا حال خوب کن بود.

+ دوستم کلوچه رو بخونید، نوشته هاش طنز خاصی داره و من خیلی تا حالا با حرفاش خندیدم... درسته کم می نویسه اما خوب می نویسه:)

http://colooche.blogsky.com

+ امروز درست 5جا اسمم رو دیدم از لینکا به این وبلاگا رسیدم و اسممو دیدم؛) اصلا هم نمی شناختم 3مورد دیگه رو...

چی کار کردم که از رخوت و فسردگی دور شم.

پیاده روی و کتاب خونی... احتمالا با خودتون فکر کنید وقتی حوصله ندارید پس حوصله ی کتابخونی هم ندارید، بله که ندارید ولی باید با خودتون مبارزه کنید و مجبور به باز کردن کتاب کنید، بی شک بعد از ده دقیقه میبینید که حالتون از بد به خوب بدل شده... ظهر خونه رو به مقصد دانشگاه ترک کردم، فراموش کردم از عابربانک پول بگیرم 2000 تومن تمام موجودیم بود. تا به مقصد رسیدم 600 تومن برام مونده بود. یه راست رفتم کتابخونه و در کمال ناباوری در عرض 4 روز یه کتاب 290 صفحه ای رو تموم کردم-فقط ساعتایی که دانشگاه بودم می خوندمش-و به کتاب خونه پسش دادم.از پیش با سرچ های فراوان دو تا کتاب انتخاب کرده بودم که بخرم ، خوشبختانه کتابخونه هردوشون رو داشت با لبخند و حسای خوب کتابها رو قرض گرفته و اومدم خونه، نماز نخونده بودم ولی پولم نداشتم، عابربانک دانشگاه مشکل داشت. پیاده تا خونه اومدم و لذت بردم از برگ ریزون و این همه طیف رنگ های نارنجی و زرد... 

تو مسیر تمام مدت با خودم درگیر بودم که برم شهر کتاب؟نرم شهر کتاب؟ دیرم نشه و نمازم قضا نشه؟ اصلا چرا نرفتم نمایشگاه؟ بالاخره رفتم و کتابی که می خواستم رو نداشت، از اونجایی که تو کتابفروشی بری و کتاب نخری حرامه!!(قال مگی)3تا کتاب خریدم که دوتاش هدیه برای دوستم بود و یکیش کادوی روز کودک برادرک... 

رسیدم خونه نماز خوندم و باز الان شال و کلاه کرده و راهی میشم برای خرید اون کتاب مذکور و احتمالا آرایشگاه... 


+ هدفگذاری : تموم کردن اون کتاب کوچیکتره تا شنبه ی هفته ی دیگه:|

+ صرفه جویی در هزینه ها هدف دومه و تا بهمن باید موجودی پس اندازم به اون مقداری که مدنظرم بود برسه... ای کاش بشه.

ال کلاسیکو

روزهای اول فوتبال دوستیم روزایی بود که عاشق تیم REAL بودم. Raul بهترین بازیکنشون بود و دروازه بان کوچولوشون که الان بدل شده به دروازه بان پیر! برام دوس داشتنی بود. 

عاشق هرچیزی بودم که کوچکترین ربطی به تیم مذکور پیدا می کرد، بعد مدتی که تازه فوتبال ببین تر هم شده بودم، Barca رو کشف کردم. به تبعیت از ما برادرک بارسایی شد و حالا از لباس بارسا تا حوله و کلاه و کیف و ساعتش تو خونمون موجوده... به شخصه باید بگم مثل قبل طرفدار پر و پا قرص هیچ تیمی نیستم و با رفتن گواردیولا اصلا دیگه مثل سابق بارسایی هم نیستم.

خیلی مدته از بابالنگ دراز که فن Real madrid هستش بی خبرم، امشب که فوتبال رو میبینم حس جالب تری از همیشه باید داشته باشم، چون یه دوست عزیز Realی دارم و دوست دیگه ی Barcaی که میدونم هردو اون ساعت به تماشای فوتبال نشستن.

حالا اگر Real ببره خوشحال میشم، چون میدونم بابالنگ دراز متعصبم خوشحاله... و اگه Barca ببره خوشحال میشم، چون برادرک و دوست دیگه ی خیلی Barcaییم خوشحالن... 

چندین روزه که می خوام برای بابالنگ دراز بنویسم، اما هیچ بهانه ای برای نوشتن ندارم، شکوه کردن هم حدی داره و نمی خوام غمنامه باشه چیزی که براش پست می کنم. اون اصلا مثل من بلد نیست شاد بودن رو... اگر تیمش ببره(که خیلی بعیده!)بهونه جور شده و براش خواهم نوشت.


برگهای زرد و پر دردی که چک چک روی گونه هام سر می خورن.

دارم ظرفهای ناهارو می شورم، صدای همسایه ی معتادمون رو می شنوم که سر بچه ی 5 ساله ش فریاد می کشه،صدایی پس زمینشه...چک چک... 


میام تو اتاق و به کتابی که برای سورنا پسرک دوستم خریده بودم نگاه می کنم، صدای گریه هاش تو گوشم می پیچه... صدایی دیگه پس زمینشه...چک چک...چک چک...


به گوشی قدیمیم که روی تختم افتاده نگاه می کنم، صداش تو گوشمه که مدام میگفت من از این گوشی متنفرم... و همچنان صدایی پس زمینشه...چک چک... چک چک... 


به خودم تو آینه نگاه می کنم، صدای مامان تو گوشم می پیچه که داد میزنه بچه م مرده، به هوش نمیاد دیگه به هوش نمیاد و من به سختی چشمامو باز میکنم و به دنیا بر میگردم... و صدایی پس زمینشه...چک چک...چک چک... 


به آینه نگاه می کنم، دندون شکسته م رو میبینم، صدای بابا تو گوشم میپیچه، مگهان زنده ست مگهان خوبه...فقط دندونش شکسته همین... و صدا اوج میگره...چک چک...چک چک... 


میام سمت کتابهام، کتاب شل سیلور استاینمو بیرون می کشم، حفظمش اما دوباره می خونمش، عطر شیراز همراهشه... برش می گردونم به کتابخونه... حال و روزم به اسم نغمه ی غمگین نزدیکتره... بازش می کنم و شروع به خوندن می کنم و پرشورتر نغمه سر میده دلم چک چک... چک چک...


و همچنان...چک چک..... چک چک......

چک...

چک...

چک...


+ یادآوری روزهای بد گذشته... چک...چک...

قیدار می خوانیم.

آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ...

این حرف سنگین است، خودم هم میدانم خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.


از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم.


رفتیم که برای روز کودک کادو بخریم برای من و برادرک... بابا و ها.نی خونه بودن، مامان گفت برات لوازم تحریر می خرم.دوست داشتم مثل بچه ها بشینم و از پنجره به بیرون نگاه کنم،ولی مامان دوست نداشت رانندگی کنه،گفت جمعه ها من رانندگی نمیکنم. با غصه ی ته دلم رفتم سوییچ مشکی رو آوردم و خودم بردمش که برام کادو بخره. تو فروشگاه ذوق کردم، هرچی که فکر کردم اسراف نیست رو تو سبدم چپوندم. ذوق موقع خرید زیاد بود و همین مرا بس. 

--- 

همسایه ی معتادمون ماشینشو برداشته بود(تو کوچه و خیلی بد مدل پارک میکنه) و فرصت رو غنیمت شمرده و دنده عقب کل کوچه رو اومدم و رفتم تو پارکینگ. خواستم خیلی خوب پارک کنم که چشمای بابای عزیزم اذیت نشه(چشمای بابام ضعیفه...) اینقدر چسبوندم به ستون که خراشوند مشکی رو... مهم نبود. اما غمم شد.من همیشه به خونواده م ضرر میزنم، خرج مشکی با پدرمه (من درآمدی ندارم)... 

اومدم بالا بابا گفت مگی چشمام درد میکنه از بس اینا رو زیر و رو کردم و کارای آماری انجام دادم. لبخند رو لبم نشست، کاش می تونستم همیشه ماشینشو ببرم بیرون از پارکینگ براش اصلا...که غصه ش نشه از ضعف چشماش... عینکشو برداشت و سرشو تکیه داد به پشتی مبل و چشاشو بست.

نشستم کنارشو یواشکی از عینک و اون هایلایت شمعی که عاشقشه و برگه های آمارش عکس گرفتم:)

--- 

کاش میشد همه ی پولامو بدم و چشمای قشنگ بابامو سلامت از خدا تحویل بگیرم........ 


+ اینایی که عزیزاشونو از دست میدن، با رنج از دست میدن، خدا کجای بهشتش جاشون میده؟ 


+ بچه های جانبازا خیلی گناهی هستن، وقتی تصور می کنم روزی بابام تیر خورده، دردش اومده با تمام وجود درد می کشم و اشک میریزم. چه تحملی می خواد دیدن درد کشیدن عزیزا... هرچی میخوان بدن. سرمایه بدن، کار خوب بدن، سهمیه به بچه هاشون بدن. جبران میشه دردشون؟ نه بخدا... 


روز جهانی کودک مبارک!

از صبح که چشم باز کردم با انواع عشوه خرکی!(با این سن و هیکل ناز هم دارم آخه؟!)سعی کردم بگم که من هنوز کودکم و روز کودک هم چقدر روز خوبیه برای هدیه دادن به کودکان و اینها

پدر ما که هربار به هر مناسبتی دست به جیب شده و پولی لای قرآن گذاشته و به ما هدیه می کردند، امروز هیچ به روی مبارک خویش نیاورده و ما را دهان باز! به حال خودمان رها کردند. 


+ خب من برم که ممارست داشته باشم، بلکه تلاشم پاسخ داد.