X
تبلیغات
رایتل

سفر علمی به قله ی کوه با استادم و داداشش و عروسشون:|

1395/12/08 ساعت 11:19

اینقدر از همه چی عقب موندم که نمی دونم از کجا شروع کنم! از همین ابتدا بگم این پست احتمالا جذابیتی برای شما نخواهد داشت و برای من خاطره ست و مایل بودم ثبتش کنم:دی پس اگه پست طولانی دوس ندارید نخونید:))

از اینجا شروع می کنم که دندون درد امانم رو بریده بود و اول صبح چارشنبه بالاخره با در دست داشتن عکس دندان راهی دندان پزشکی شدم و الحمدلله به محض تموم شدن کارم آرامش به زندگیم برگشت و به این فکر کردم که می تونم کاری که استادم بهم سپرده رو انجام بدم! همش یک ساعت وقتم رو می گرفت و ساعت 4عصر هم زمان خواب عصرمه و اگه نخوابم میشه به اون کار برسم و به کارای کارگاه و پختن کیک هم نیز...

از مطب اومدم بیرون و خواستم به استادم خبر بدم که نگران نباشه و میرم کارا رو انجام میدم که دیدم استاد گرامی و حلال زاده خودش تماس گرفته، تا فرصت کنم بهش زنگ بزنم دوباره زنگ زد و گفت گوش به زنگ باش کار واجب باهات داریم، یا من یا دکتر سین یا دکتر دال باهات تماس می گیرن و برنامه رو بهت میگن (آروم گفت اینجا نمیتونم توضیح بدم و من فهمیدم احتمالا کجاست!) وقتی رسیدم خونه رفتم توی تختم و شروع کردم به نت برداری از کارایی که باید انجام بدم، اصلا نفهمیدم چی شد که خوابم برد فقط وقتی بیدار شدم 7تا تماس از استادم داشتم و فهمیدم چهل دقیقه ست خوابم و هیچ صدایی نشنیدم. 

خودم تماس گرفتم و گفتم معذرت می خوام ازتون، الان خیلی دیر شده؟ که گفتن نه و حاضر شو چون امروز باید بریم فلان جا

منم با صدای مستاصل و اشکین گفتم اونجاااا چرااااااا؟! استاد من احتمالا نمی رسم و خودمم به دکتر واو اطلاع میدم، از من انکار و از اون اصرار که بیا خودتو برسون و در نهایت گفتم نه و دوباره با تماسی بهم اطلاع دادن که دارن میان سمت شهر ما!!!!!! دنبالم که بریم پژوهشگاه... من گفتم اصلا نیازی نیست و من خودم میام، اصلا نگران نباشن

منم هیچ راهی برای پیچوندن نداشتم و طبق تعهد اخلاقی باید از صبح همراهشون می بودم، فردای اون روز تو کارگاهمون کلاس کیک داشتیم به اضافه ی بیست تا کاپ کیک که باید تحویل میدادیم، تو فرصت کمی که داشتم رفتم بالا و یه سری ظرف مونده از دیشبرو شستم و با سرعت هرچه تمام تر کار پخت کیک رو شروع کردم و آخرای کار بودم که استادم تماس گرفت و گفت هول نکنید خانم ر. ولی امروز روزیه که قرار بود بریم فلانجا!! و ما جمیعا فراموش کردیم و نمیشه نریم و خیلی بد میشه، گرچه بی برنامگی از سمت اونا بوده ولی بچه ها از شهرای مختلف خودشونو رسوندن و ما هم باید بریم، من همچنان اصرار داشتم که اونا باید دوباره اطلاع می دادن و کم کاری از ما نبوده و... گفت مهم نیست هنوز ظهرم نشده و وقت هست خودمونو می رسونیم شما فقط بپوش! من تا یه ربع دیگه جلسه م تموم میشه و میام سمت شما، بله دیگه میدونن ما کجا ساکنیم!!! گفتم استاد اصلا اصلا اصلا نگران نباشید، من راهشو پیدا کردم خودم میام، از ایشون اصرار و از بنده انکار! تا اینکه متوسل شدم به اینکه من دیر می رسم و شما به عنوان مدرس نمیتونید دیر برسید و درست نیست، من با اجازه تون دیرتر میام... باز کمی اصرار ورزیدن که نمیشه ماشین جای خالی داره و واقعا چه کاریه جدا جدا رفتن و ضمن اینکه میدونید جایی که میریم چقدر دوره و بد مسیر؟ گفتم مطلعم و خدافظی کردیم. بعد دو دقه باز بهم اس ام اس داد و گفت خواستم بهت اطلاع بدم من تو ماشین تنها نیستم و نگران این مساله نباشید، منم گفتم واقعا؟ البته من نگرانم مزاحم باشم و واقعا اینطوری نمیشه من همیشه بخوام مزاحم کسی باشم برای رفت و آمد...(عین چی دروغ می گفتم و واقعا مشکلم با تنها بودنشون بود) گفت مراحمی ما فقط ماشین share می کنیم:دی، همین! واقعا این کار اخلاقی نیست که شما تنها بیاید و ماشین منم خالی باشه و تاکید کرد که شب حدود ده می رسیم رشت و  الانم بتونم تنها برم شب رو چی کار می کنم؟ گفت فوقش ما نیم ساعت دیرتر میریم شما با آرامش حاضر شو...

منم بالاخره با رضایت رفتم وضو گرفتم و یه مانتوی تابستونه!!! + یه روی سبک تنم کردم و منتظر شدم که کیکم بپزه، این وسط طی تماس هایی با تاکسی تلفنی فهمیدم اگر خودم بخوام برم هم ترسناکه و هم بسیار هزینه بردار...

گفتم از این سمند هایی که اول شهر هستن می شینم و میرم، که اینم تا موسسه ای که باید میرفتیم نمی برد و من باز باید سوار تاکسی تلفنی دیگه ای میشدم و کلی وقتم می رفت که برسم اونجا

چند دقیقه بعد کارام تموم بودو خودمو با تاکسی تلفنی به دفتر استادم رسوندم، یه ماشین سفید رو دیدم که بیش از یه سرنشین داشت و حدس زدم خودشونن، بهم زنگ زدن و گفتن بیا بیا ما منتظریم و وقتی رسیدم از هر سه عضو معذرت خواستم و استادم گفت معذرت نخواه ما هم تازه رسیدیم و نگران نباش ٠.٠ 

از لحظه ی ورودم به ماشین فهمیدم روابطشون با هم مشکوکه حتی حدس زدم این خانومی که پیشم نشسته همسرش باشه آقایی هم پشت رول نشسته مثلا برادر خانومی، پسر عمه ای کسی باشه و آخرای راه کاشف به عمل اومد که استادم بخاطر من عتیقه و اصرارم برای تنها رفتن مجبور شده به برادرش و همسرشون بگه ما رو همراهی کنن تا اون شهر و بعد برن گردش و شب بیان دنبالمون:| ... و چقدر از این موضوع خجالت کشیدم، واقعا شما هم اینقدر سخت با اساتیدتون ارتباط بر قرار می کنید؟ واقعا من سخت می گیرم یا درستش همینه؟ همه ی اینا برام شدن علامت سوال های ذهنی که کمرنگم نمیشن تا وقتی باید به اون شهر رفت و آمد کنیم.

و این داستان ادامه دارد:دی

همیشه چهارشنبه ها یجور دیگه ای خوبن

1395/12/05 ساعت 03:48

امروز یه روز هیجان انگیز و فوق کاری! داشتم، میام و ازش می نویسم. 


+ خانوم دکتر گشنگ دندونم رو عصب کشی کرد و باعث شد بتونم تا الان بیدار باشم و کار کنم! الهی شکر

هیچی بیشتر از نوبت دندون پزشکی نمی تونس خوشحالم کنه!

1395/12/04 ساعت 08:52

دو روز به معنای واقعی کلمه از درد رفتم اون دنیا و برگشتم، واقعا با خودم فکر می کنم این بدترین دردی بود که تو تمام ٢٦ سال عمرم کشیدم...

حتی از درد تمام اتفاقایی که تو ١٤ سالگی برام افتاد، خلاصه که به نظرم عجیب بود اگه ازش نمی نوشتم، پیش به سوی دندونپزشکی! 


دنیای مجازی دوس داشتنی من...

1395/12/02 ساعت 16:49

مدتها پیش وبلاگ بنده ی حقیر یک خواننده ای داشت به نام باباشاه، اگر اشتباه نکنم. ایشون مگی رو مهندس(!)خطاب می کردن... و چون اینجا دنیای مجازیه بنده فارغ از اینکه بدونم ایشون استاد هستن! ایشون مدیر فلان بخش هستن! ایشون آقای ٤٥ساله ای هستن مثلا، بی هیچ درنگی بهشون گفته بودم مهندس برای من فحشه و اینطور خطابم نکنید:دی

حالا بعد مدتها دوباره کسی من رو خانم مهندس خطاب میکنه، مهندس! و من روم نمیشه بهش بگم چقدر از این کلمه بدم میاد و اینجوریاس که با خودم فک می کنم کاش تو دنیای واقعی هم میشد اینقد راحت بود

اگه من می تونستم تو دنیای واقعیم اندازه دنیای مجازیم راحت باشم خیلی از مشکلاتم حل میشد

من اینجام!

1395/12/01 ساعت 20:33

وبلااااگ عزیزم، سلاااااااام

کسی راه خفنی برای شکرگزاری بلد است؟

1395/11/26 ساعت 21:54

خوب طبیعیست من هم مثل هر آدم دیگری از دنیایم انتظاراتی دارم، مثلا از خدا انتظار دارم آنقدر دستم را شل نگرفته باشد که با اندکی تقلا بتوانم دستم را از دستش رها کنم و بروم که بروم، بله من یک دختر بسیار متوقعم...

اما همین من متوقع هم گاهی شگفت زده می شود از این همه داشتن ها، روزی که نوشتن را شروع کردم هنوز جلوی چشمم است، از وبلاگم انتظار داشتم روزها و خاطراتم را در خودش ثبت کند و انتظار داشتم یکی دو دوست ناشناخته در وبلاگم را بزنند و گاهی سرفه ای چیزی هم بکنند که یعنی ما هستیم، ما اینجاییم و تو تنها برای خودت نمی نویسی... 

حالا که عمری از چرند نوشت هایم گذشته، می بینم که نوشتن خیلی فراتر از انتظارم به من بخشیده، نوشتن به من غریب نبودن در تهران را بخشیده، نوشتن به من خیلی چیزها و خیلی خیلی بخشیده...

در خانه شان که باز شد قلبم ریخت، چه احساس آشنایی داشت، خانه ها برای من روح دارند، بهتان که گفتم وبلاگم به من زیادی بخشیده، سه سال پیش چونان روزی چوپان را و کم کم بهسا و پریسا و فاطمه و ... که حالا پایمان به خانه و زندگی حقیقی هم باز شده

پریسا خیلی زیاد بود برای زندگی من، پریسا حتی  برای نماز صبح بیدارم می کرد، آخ نمی دانید چه لذتی داشت! آخر صادقانه بگویم در خانه مان هیچ کس حاضر نیست برای نمازبیدارم کند بس که سفت و سخت می خوابم! چه می گفتم؟ هان پریسا خیلی زیاد بود،همانقدر که چوپان،همانقدر که بهسا و زینب، همانقدر که... نمی دانم واقعا لایق داشتن این همه خوبی بوده ام یا نه؟ ای کاش گاو شیر ده نباشم(از عمه کوچکم یاد گرفته ام! گاو شیر ده را) 

اولین روزهای ٢٦ سالگی خوب بوده، تنها بدیش دوری من از خدا بود که از دیروز سنگهایم را با خودم وا کندم و انگار قرار است کمی میم تر باشم، میم نام حقیقی من است. 

این همه صغری کبری چیدم که بگویم به نظرتان هنوز هم این وبلاگ برایم برکت دارد؟ هنوز قرار است به داشته هایم اضافه کند؟ خجالت می کشم آخر... 


پست داشته های وبلاگی از پستهای ادامه دار است، حوصله ی خواندنش را داشته باشید دیگر،خب؟ 


یا الله... نامحرم وارد می شود.

1395/11/26 ساعت 20:22

غریبه شده اینجا برام انگار... 

این چند وقته که نبودم سه روز کاملش در سفر بودم، سفری سیاحتی، زیارتی و علمی

من کااارم :))

1395/11/25 ساعت 22:28

خجالت آوره ها...

ولی من بعد این همه روز اومدم بگم زنده ام و برم:دی

حالا علی الحساب شما حال داشتین از خودتون بگین تا من بیام هفتاد کامنت تایید نشده رو تایید کنم! :))

رازهایی از دوران شباب(!)

1395/11/20 ساعت 11:08

از دیشب که یه رازی رو درباره ی کسی فهمیدم همش دلم می خواد درباره ی اون راز خاص باهاش حرف بزنم! با خودم فک می کنم واقعا کی فک می کرد من اینقدر موجود بی جنبه و رو اعصابی باشم؟ :-" 



خاطر خواهی!!! هارهارهار :|

1395/11/19 ساعت 11:30

از سری اتفاق های عجیب اما افتادنی این بود که امروز وقت تحویل کیک کسی اعلام داشت که پسر خاله ش(!) از بنده خوشش اومده و من خواب رو خوابالود تر کرد... 

برم باز بخوابم؟! والا به قرآن، مردم چی میگن؟ :دی

خاک غریب

1395/11/18 ساعت 23:57

من هنوز که هنوزه آرزوی سفر به خاک افغانستان رو دارم...

نمی دونم چقدر عمر از خدا می گیرم، فقط می دونم محدودیت های خونوادگیم هنوز بهم اجازه ی خروج از کشور رو نمیده


خرمشهر را خدا آزاد کرد، رمز را مگی :دی

1395/11/18 ساعت 14:05

یعنی یه پست کم ارزش به دلیل داشتن رمز باید باعث روشن شدن حدود 30 خواننده بشه؟:دی کلا ایمیل رو در نظر نمی گیرم بنده ... 

 بعد من چجوری به همگیتون رمز بدم آخه؟!

قصد داشتم چن تایی عکس از خودمم بذارم حالا نصفه نیمه که این کارو نمی کنم و رمز را آزاد می کنم. فقط منتظرم ببینم همینایی که رمز، رمز می گفتن با دیدن پست حاضرن کامنت بذارن یا نه؟ :-" 

من هیچ وقت از داشتن خواننده ی خاموش ناراحت نبودم و نیستم، ولی اینکه فقط وقتی کسی پست رمزی میذاره بریم و طلب رمز کنیم اصلا جالب نیست. من که ناراحت نمیشم فقط گفتم بهتون بگم اقلا گاهی روشن باشین وقتی می خواین رمز بگیرین... والا:)) 


( تعداد کل: 2029 )
   1       2       3       4       5       ...       170    >>