X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

1395/07/09 ساعت 23:21

دلم برای پارسال تنگ شده... من پارسال هنوز بچه ی خیالی داشتم. 



خسسسه شدی

1395/07/09 ساعت 11:45

لحن خسه ی امید نعمتی چقد خوب و خوشه... همیشه بوده، از دیدنش تو خندوانه اندکی غمم شد، بس که از همگانی شدن سلیقه م غمگین میشم!


ضمنا یادم افتاد چقد سیبیل دوس دارم آخه، چقد دوس دارم آخه از این تیریپ سیبیلا و از اونجایی که دایی تنها کسیه که می تونم بهش حکم بگم، تصمیم دارم از فردا بگم مدل سیبیلشو تغییر بده و اون مدلی کنه که باب میل منه


صبح با صدای کوبیده شدن یاکریم به پنجره م از خواب پاشدم، خیلی بد و محکم خورد به شیشه و افتاد رو موتور کولر... دلم براش کباب شد. بهش گفتم اومدی امروزمم نارنجی کنی؟ 


با وجود اینکه خیلی کار کردم، دیروز و امروز، اما حالم خوبه. اقلا روحم خوبه و آروم... جسمم شاید نه، شاید خیلی خسه ست ولی راضیم :) الهی شکر 


+ یکی نیست که بهم بگه دیگه خسسسه شدی؟! هاه، صداها، دستها و بوها منو سخت دلتنگ می کنن. 

 
ادامه مطلب ...

من گذشتم از گذشته...

1395/07/09 ساعت 05:20

یهو می اومد و می پرسیدم چه عجیب که این موقع اومدی، چطور شده که اینجایی؟

می گفت هیچی حس کردم دلم تنگ شده! و گاهی زود به زود دلم تنگ میشه... حالا مدتهاست بی وقت نمیاد پیشم، این یعنی دلش تنگ نشده؟ 


نارنجی ترین روز مهر ماه بود اصلا :*

1395/07/08 ساعت 15:51

امروز یک روز نارنجی بوده، از این خفن تر که یه بسته ی خوشگل به دستم رسیده؟ بعد می دونید محتواش نارنجی بوده؟ بعدتر رفتم مهمونی غذاشونم نارنجی بوده؟ حالا نمیگم من دوس نداشتم غذاشونو ولی نارنجی بودنش خیلی سر ذوقم آورد. 

آقا سوال من اینه شمام هر ده روز یک بار آبگوشت می خورین؟ 


+ عارفه تو خیلی خوب و نازی...

+ من خیلی بد و بی شعورم، تنبلی می کنم برای هدیه دادن... خدا جون ممنونم که دوستام عین من نیستن *_*

+ من استوری اینستاگرام رو خعلی دوس دارم، توشم می خوام همش فعالیت کنم(!) واسه همون تعداد اندکی که می بینن. آقا آپدیت کنید اینستاگرامتونو لدفن، دلیل علاقه ی وافرم بهش همون موقتی بودنشه، می بینید وقایع لحظه ایم رو از اون ورم دیگه جایی ثبت نمیشه دری وریهام:))

یک مگی خجل

1395/07/08 ساعت 01:19

من خیلی خجل هستم، ولی مجبووورم کامنت های قشنگتون رو بی جواب تایید کنم و از فردا قول بدم همه رو جواب بدم. 101ی کامنت بی جواب دارم، باعث تاسفه... بغلتون می کنم از اینجا و می فشارمتون، خیلی زیاد :)

بابالنگ دراز

1395/07/07 ساعت 05:57

من چیزی ازش می دونم که اون نمی دونه، یعنی نمی دونه که من اینو درباره ش می دونم. گاهی نگران میشم و میگم نکنه کسی هم درباره ی من چیزی بدونه و خودم ندونم که اون می دونه...

این خیلی لرزناک و ترسناکه

پیاده روی به وقت صبح

1395/07/07 ساعت 05:31

همراهم انتظار داره هر ساعتی که خودش تمایل داره من هم آمادگی رفتن برای پیاده روی و کوه و جنگل رو داشته باشم. امشب گله کرد و گفت حواسم هست 3 روزه زیر قولت زدی و خوابت رو به من ترجیح دادی، بهش گفتم من نمیتونم یه روز 6 صبح یه روز 5صبح و یه روز 9صبح آماده باشم برای ورزش... باید ساعت مقرری داشته باشه و گفت حرفمو قبول داره، ولی خب منم بهونه گیر و از زیر کار در رو هستم! 

همیشه فکر می کنم چقدر همسر یکی مثل اون بودن سخته، با تمام آرامشش، با تمام دست و دلبازیش، باز سخته... اینکه دوس داره تو کارای مورد علاقه ش همراهیش کنی واقعا سخته... به نوعی حتی طاقت فرساست!

مهمون سرزده، بله یا خیر:)))؟

1395/07/07 ساعت 03:54

یه پستی تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم و یاد خواب تکراریم افتادم تو تختم قاه قاه خندیدم. خوابم اینه که متاهلم و یهو کلی آدم سرزده میان خونمون و من گیج و منگ و در شرایط بسیار نامناسبی هستم و دلم نمی خواد درو باز کنیم که طرف مقابلم درو باز می کنه...

الان که خوب فکر می کنم می بینم انگار این خواب رو سه باری دیدم و همشم بعد رفتن مامان اینا به مکه بود که هر روز سرزده واسم مهمون می اومد و من مدام در استرس و تنش بودم که فلان چیز رو نداریم، اون یکی چیز رو داریم، من دست تنها چطو از این همه آدم پذیرایی کنم؟:دی 

یه خواب مشابه اینم می بینم که چون بی ادبانه ست نمی شه بنویسمش:))

 
ادامه مطلب ...

دلم می خواست...

1395/07/07 ساعت 01:32

دلم می خواست فردا که بیدار میشم یکی خیلی دوستم داشته باشه و منم خیلی خیلی خیلی دوستش داشته باشم

دلم می خواست فردا که بیدار میشم بهم بگه اینقدر غمم نباشه از دنیا و بیام با هم بریم گشت و گذار و خرید...

دلم می خواست فردا که بیدار میشم همینطور بی دلیل و الکی پول تو حسابم باشه، مثلا از کسی که ازم قرض گرفته بوده سالهای پیش... یا چمیدونم، همینجوری بی دلیل و از سر دوس داشتن پول ریخته باشه برام

دلم می خواست شب راحت بخوابم و صبح راحت بیدار شم

دلم می خواست صبح با صدای گوشیم بیدار شم و ببینم کسی که منتظرش نبودم و بودم بهم زنگ زده

دلم می خواست همین فردا یکی دعوتم کنه به یه سفر کوتاه رنگی رنگی

دلم می خواست خیلی بی هوا یکی بهم زنگ بزنه و بگه امروز یادم بوده و دعام کرده

دلم می خواست یکی بی اینکه چیزی از این روزهام بدونه بهم بگه تو خیلی خوبی، و این تو خیلی خوبی از سر ترحم نباشه

دلم می خواست یه بچه ی کوچولو تمام شب تا صبح رو تو بغلم باشه و من هر بار از دیدنش غرق لذت شم

دلم می خواست خیلی اتفاقی و یهویی پستچی با بسته ای که منتظرش نیستم بیاد دم خونمون

دلم می خواست خبرهای خوب بهم برسه و جان تازه بهم بده برای کار کردن

و در انتها دلم می خواست فردا جای اون کاری که باید انجام بدم سفارش کیک می داشتیم و سرم گرم کیک پزی و آب کردن شکلاا به روش بن ماری بود!


شماها دلتون چیا می خواد؟ بگید که بخونم خواستنیاتونو، شاید خدام خواست خواسته هاتونو بخونه، می دونید که خدا خیلی این ورا می چرخه! تازه اسمارتیزم دوس نداره و همه اسمارتیزامو میده خودم بخورم:دی

رمز از طریق دایرکت اینستاگرام

1395/07/06 ساعت 21:19

به سلامتی ایمیلمم دچار مشکل شده و نمیتونم رمز رو ارسال کنم. تنها راه باقی مانده دریافت رمز از طریق دایرکت اینستاست.


آیدیمم که چندین بار دادم و باز پرسیدین همونه, ضمنا ابدا اسم مگی و مگهان اونجا یادداشت نشه:) من اونجا فقط و فقط میم هستم، مچکککرم

It.s.mim.re  

دلم برای متین ترین آدم* هستی تنگ میشه

1395/07/06 ساعت 16:43

تصورش هم ممکن نبود...

تصور اینکه حامد بمیره، تصور اینکه عمه تنها شه، تصور اینکه دختر عمه ی مامانم که دوست و هم بازیمون بوده بخواد برای همیشه از ایران بره، که با پسر عمه بره، که هی عمه ها تنها تر شن و هی ما پابند تر به این شهر لعنتی که داره همه ی آدما رو ازمون میگیره، هر کدوم رو به نحوی... 

ای کاش وقتی کوچیک بودم تصمیمشون رو گرفته بودن و از این شهر رفته بودیم. من خیلی وابسته به آدمهای دنیام میشم، و این شهر نامرد تک تکشون رو داره ازم می گیره و من فقط می تونم نگاه کنم، می تونم تنهای تنها بشینم تو خونه ی بابام و نگاه کنم. 


+ نمی رسم رمز بدم،شاید یه کاری کردم که نیازی به دادن رمز نباشه


گرچه تلخه، ولی حقیقته...

1395/07/05 ساعت 05:06
( تعداد کل: 1776 )
   1       2       3       4       5       ...       148    >>