X
تبلیغات
رایتل

لا به لای خستگی های یه روز کاری...

1396/02/07 ساعت 18:35

٧ اردیبهشت ٩٦

.

.

.

هفتم اردیبهشت بود که من قشنگ ترین شدمِ دنیا رو از زبونش شنیدم، قرار بود اولین نفری باشم که خبرشو بهم میده...و داد. 

مبارکش باشی... مبارکش باشی

آغوش گرم و نرمش...

1396/02/06 ساعت 17:10

استادم رو به خانومش گفت:

"یکجور خوشحال و آرومی داره پیامش رو می نویسه!" معلوم نیست برای کی و چی می نویسه!!!

خانومش با چشم غره ای بهش فهموند که خیلی شوخیش عیب بوده!

منظور استادم من بودم، من که خیلی بی هوا و آروم برای کسی می نوشتم دلم بغل می خواد! برای کسی؟ شاید باورتون نشه ولی برای کسی می نوشتم که حتی شک دارم بخونه حرفامو... 

به استادم گفتم برای خودم نوشتم چیزی رو، در واقع یکجور نوت بود... ولی درسته انگار این روزا خیلی آرومم، نمی دونم چرا، اما می دونم آرومم

1396/02/05 ساعت 05:16

حواسم پرت خودم و زندگیمه...

اگه دلتنگی بذاره



حالِ خوب...

1396/02/05 ساعت 00:30

عیدمون مبارک... 

امروز لم داده بودم گوشه ى خونه و کتابمم دستم بود که زنگ در رو زدن... پستچى بود، انتظار داشتم مثلا برام یه کتاب هدیه خریده باشه، اما کادوم هیجان انگیز تر از این حرفها بود، یه جاسوییچى واااقعا قشنگ بود، اونقدرى قشنگ که دلم نیومد استفاده ش کنم!!! 

با خودم فکر کردم یعنى من این همه دارایى معنوى از این وبلاگ دارم؟ هیچى دیگه خجالت کشیدم از خودم و دوباره به خودم یاداورى کردم اینجا نوشتن رو:دی 

این عکس عیدىِ  قشنگ منه، به پریسا که تاکید روى عکس دار کردن وبلاگ داره و بعدتر براى شما 

همچنان نمیتونم عکس بذارم و شما دچارید که لینک رو ازم بپذیرید، مرسی، اه!

http://s9.picofile.com/file/8293044834/1493063881889.jpeg

بیاین از سینماهای شهرتون برام بگین، همین شما دو سه نفر...

1396/02/02 ساعت 17:04

میگه وبلاگ بی عکس، مثه دختر بى جهاز مى مونه، مى خندم و با خودم فک مى کنم منم دخترِ  بى جهازم! 

اما راس میگه انگار، اینجا چراغش خیلی خاموشه... 

امروز بعد مدتها بى برنامگى برنامه ریزى کردم/کردیم، به نظرم پاش وایمیسم! 

امروز به فروردین و کتابهایی که خوندم و برام خوندن فکر کردم، به سینماهایى که رفتم، به تئاتر و کنسرتى که رفتم، چه راضى کننده بود این همه اتفاق خوب

برام بگید آخرین کتابى که خوندید چى بوده؟ و آخرین فیلمى که تو سینما دیدین؟ اگه ساکن شهرای کوچیکین بگین قدمت سینمای شهرتون چقدره؟ 

خیلی عجیبه اما عکس تو وبلاگم نمایش داده نمیشه، علی الحساب لینکشو میذارم براتون

http://s8.picofile.com/file/8292799992/1492864347169.jpeg

مثلا من باید پنج سال ناقابل صبر کنم همینجوری...

1396/02/01 ساعت 20:27

آدما بزرگ میشن و یاد می گیرن...

صبر کردن رو:)


+ دنیا اینجوری که نمی مونه، می مونه؟ 

جفا...

1396/01/30 ساعت 17:32

رفتم سینما، فیلم یک روز بخصوص رو دیدم و همش فکر می کردم اگه فلانی ببینه چه خوشش میاد احتمالا و فلانی وقتش رو نداشت که بهش بگم بره ببینه...

پیرهن تابستونی دکلته م رو از کشو در آوردم و خیلی لوس و بیمزه تو خونه مثل سابق تیپ زدم، اوه سالهاست این کارا رو یادم رفته انگار... دوس سالی هست!

امروز یاد بابالنگ دراز افتادم، که دیگه نیست، که انگار از اولم نبوده! انگار هیچ وقت نبوده...

---

به دو سال پیش فکر می کنم، به روزایی که اون درس می خوند(اون از بابالنگ دراز بدش می اومد، هرگز نفهمیدم چرا) و من چک می کردم که مثلا درسش رو می خونه یا نه، یادم میاد خیلی یهو خودمو ازش دریغ کردم. بعد دو سال بهم گفت تو در حق خودت و من جفا کردی! چه کلمه ی عجیبی... فکر کردم من و جفا؟ حیف من نبود؟ 

داشتم میگفتم، من خودمو ازش دریغ کردم، نه اینکه من چیز خاصی بوده باشم یا بخوام بگم بودنم به زندگیش کمک خاصی می کرده، نه... ولی همون بودنم شاید میتونست کمک کنه نتیجه ی بهتری توی کنکورش بگیره

یامه نذر کرده بودم اگر قبول شه، مهم نبود چه رشته ای فقط اگر قبول شه کمک کنم به خونه دار شدن کسی...

تصمیم بزرگ و سختی بود، اما براش تلاش کردم و هنوز دارم تلاش می کنم و کمک های مالی و غیر مالی می کنم برای ادای نذرم:) فقط ای کاش خودمو دریغ نمی کردم، ای کاش...



1396/01/29 ساعت 18:24

امروز بالاجبار صبح زودتر روزهای دیگه بیدار شدم، با بابا رفتیم محل کار مامان و بعدش رفتیم برای خرید مایحتاج خونه... 

بمرانی تو ماشین می خوند، گذشتن و رفتنِ  پیوسته... خاطره... 

گوشت خوب رو باید از قصابی فلان جای شهر بخریم، اینو مامان بابا بعد چندین سال ازمون و خطا فهمیدن...

میریم برای خرید فیله ی مرغ از هایپر، شاید باورتون نشه اما ما نزدیک به ١٠ساله مرغ کامل برای خونه نخریدم، مگر به قصدِ مهمون کردن اقوام!

---

ظهر که میشه دلم نمیاد تو خونه بمونم، برای اولین بار تو طول عمرم به قصد تمدید دفترچه بیمه از خونه می زنم بیرون، به خاطراتم فکر می کنم، به دوستها و خانواده و نهایتا وبلاگم...

به سه شنبه هایی که تو سینما می گذشتن، منو چوپان بهار و تابستون دو سال پیش مدام قرارِ سینما داشتیم، اخ چقدر وقت داشتیم برای هم اون روزا... عجیب بود که نصف وقتایی که میرفتیم سینما میفهمیدیم سه شنبه ست!!! بی برنامه ریزی روزای خالیمون برای زیارت رفتن و سینما رفتن و هر کاری کردن سه شنبه بود، اعتراف می کنم خیلی هم می چسبید سینمای ارزون رفتن! 

---

اخ من همونقدری که برای بارون دلم غش و ضعف میره برای نور افتاده توی خونه هم می میرم. چقدر تغییر فصل و آب و هوا خوبه، حتی بای منی که اینقدر با آلرژیم تو بهار اذیت میشم؛) 


قلبی که هنوز می تپه...

1396/01/28 ساعت 13:27

دارم با خودم فکر می کنم وقتی من این همه دارایی از همین وبلاگ نیمه خاموش دارم، چطور دلم میاد چراغش رو روشن نکنم؟ 

چراغ وبلاگم روشن شو لطفا، بیا با هم دوست تر باشیم و همو تنها نذاریم. 


ماجراهای من و استادم:دی

1396/01/24 ساعت 00:59

امروز داشتم به استادم میگفتم وقتی با فلانی می رفتیم سمت کوه قاف چه اتفاقی افتاده، بهم گفت چرا ماجراهای جالب همیشه تو ماشینی که تو نشستی رخ میده:)))))؟!

قرار شد موقع برگشت با اساتید برگردم که حوصله شون سر نره:دی

مستىِ مشروع...

1396/01/21 ساعت 06:29

شاید بهار بود اولین باری که عاشق شدم...  شاید...



+ هیچ مستى مشروعى قشنگ تر از نشستن ساعت ها روى سجاده هست؟ 

باور کنید من از این ادا در بیارها نیستم، من مومن نیستم، اما به خودش قسم هیچ حسى برام خوشایند تر از این حس نشستن روی سجاده نیست... آخ نگیریش ازم خدا، نگیریش

1396/01/21 ساعت 04:26

سر در گمى...


( تعداد کل: 2076 )
   1       2       3       4       5       ...       173    >>