کاش میدونست چقد دوس دارم وقتى با صفت ها صدام مى کنه، اما نمیدونه...

1397/03/05 ساعت 10:27

خیلى سال بعد، اصلا خیلى خیلى سال بعد یه روزى میاد که دلت براى همین چیزاى پیش و پا افتاده تنگ میشه... 

مثل شنیدنِ واژه ى مو مشکى از دهن دوستت، یا مثلاً جوجوق خطاب شدن توسط اون یکى دوستت و خیلى چیزا، خیلى چیزا


+ کاش بلد بودم یه بار بهش بگم 


پریسا *_*

1397/03/01 ساعت 04:34

اولین بار ماه رمضون بود که دیدمش... 


+ نامردیه که اینقده دوره ازم

+ چققققد وقته که تهران نرفتم، چقد

ماه رمضون ٩٧

1397/03/01 ساعت 04:32

کى باورش میشد ماه رمضون امسال انقد با سرعت بیاد و همینجور بدو بدو بره؟ هنوزم دوست دارم، با اختلاف بهترین ماه سالى :)


 
ادامه مطلب ...

گروه دال و رازى در دل...

1397/02/18 ساعت 10:35


من جمعه روز کاریمه، با اینکه خیلى مى خواستم برم کنسرتشون(بنا به دلایلى!) نشد. اگر رشتى هستید برید خب، جاى منم بهتون خوش بگذره لطفاً

و اینکه بچه ها، بچه ها، من کشف کردم وبلاگ قدیمى دیگه م که خیلى هم آبرومندتر از این بود توسط یکى از کتاب فروش هاى شهرمون خونده میشده، خلاصه اینکه یه جوریم شده... آهاى جماعت وبلاگ نویس، روزانه نویس و هر چى... تاثیر اینجا و کلا دنیاى مجازى رو در زندگى دست کم نگیرید. با تچکر
ادامه مطلب ...

دلم براى همه تون تنگ شده بچه ها... خیلى

1397/02/17 ساعت 17:33

از اونجایى که همیشه یا کار نیست، یا خیلى هست منم الان درگیر مرحله ى خیلى هستش هستم. فقط در این حد بگم که از ١٢ تا حالا نشده بود واسه مامان کادو روز معلم بخریم، دیشب بعد مدتهااا ٥تایى شام رفتیم بیرون، گفتیم خندیدیم، هدیه خریدیم و شب تر کنار هم الکلاسیکو دیدیم و نسکافه نوشیدیم. اینه که الان حس مى کنم یه دختر خیلى سرحال و شاداب از این همه اوقات فراغت! هستم. 

از فردا تا ماه رمضون دوره ى بعدى فشار کار شروع میشه، امیدوارم ماه رمضون ماهِ خلوص، آرامش و البته حرکت رو به جلو باشه... شمام بگید آمین

1397/02/17 ساعت 17:28

سرنوشته دیگه، هى فک کردم خوبه یه مدت کارمند بودنو تجربه کنم، خدام شنید... فقط خدا وکیلى نمى خواستم همچو جایى کارمند شم که انقد حاشیه داره! اگه جویاى کارید یا حتى تو دلتون فقط مایلید که شاغل شید یادتون باشه یه جا کم حاشیه بخواید از خدا! از من گفتن بود خلاصه...


نق میزنم پس هستم:دى

1397/02/05 ساعت 12:50

دوستاى عزیزم، من خیلى کم اینجام دوستم ندارم وقتى میام گله کنم:))

ولى جان عزیزاتون نیاین زیر پیج مشترک من و خواهرم ننویسین شما مگلاگى؟

مگانى؟ مگهانى؟ مگى جونى؟ 


کاش میشد یه کم آدم تر باشیم.

1397/01/14 ساعت 01:57

هى اومدم یه چیزایى رو اینجا بنویسم، نتونستم و بستمش...

الان که حدوداً ساعت ٢ صبحه و دارم از بى خوابى به فنا میرم اومدم حداقل در حد ٢ کلمه بنویسم.

تنها چیزى که تونستم بنویسم این بود: "خاک تو سر بى جنبه ت نکنن مگى!"


١/١١

1397/01/12 ساعت 03:10

ساعت ١:١١ دقیقه صبح عیدیشو دادم بهش و برگشتم تو ماشین، بهش گفتم ببین ببین ساعتو... 

دماسنج ماشین قدیمیش ١١درجه رو نشون میداد، بهش گفتم ببین دما رو...

و همینقدر یگانه! امشب به پایان رسید. 


+ حقیقى شدنِ دوستاى مجازى

روزاى معمولى، قرارهاى خیلى معمولى

1397/01/11 ساعت 23:17

ساعت ١١:١١ دقیقه


تاریخ ١/١١ 


و همین. 

٣وم عید

1397/01/03 ساعت 04:28

حوالى ٤:٣٠ دقیقه ى صبح...

روى تخت اتاق کاملاً تمیزم دراز مى کشم(عموماً اتاقم تمیز نیست)، میز آرایشم را مرتب مى کنم، آرایشم را با دقت و آرامش پاک مى کنم،  بعد از ٥ روز که در مضیقه ى پد پاک کننده ى آرایش بودم امروز بالاخره صاحب یک بسته پد شدم. کرمم را بر میدارم و مى خزم زیر پتوى سبک بهاره ام... 

چراغ کوچکم را روشن مى کنم و کتاب نیمه تمامم را پیش تر میبرم. 



+ امشب لیله الرغائب بود، نه سر مزارش رفتم، نه آرزویى کردم و نه دعایى... 


اولین ظهر سال جدید...

1397/01/01 ساعت 12:32

ظهر سال ٩٧ با قصد تموم کردن کتاباى نیمه خونده شروع شد!


"هر روز به هر شیوه ى ممکنى به او فکر مى کرد تا اینکه خیال و واقعیت در هم آمیختند و تمایزشان را از دست دادند" 

+ از کتاب خوب سیم هاى جادویى فرانکى پرستو

( تعداد کل: 2271 )
   1       2       3       4       5       ...       190    >>