X
تبلیغات
رایتل

من هر هفته یه سوال مهم از خودم می پرسم!

1396/09/23 ساعت 15:31

از خودت بپرس اگه ماهى چقدر در بیارى خوشحالى؟ 


+ من پرسیدم، هنوز جوابى ندارم براش... اما پیداش مى کنم.

1396/09/23 ساعت 02:34

میتونم ادعا کنم امروز از ١٠ صبح رسما کارمو شروع کردم و ساعت ٢:٣١ دقیقه ى شب/صبح تموم... 

نکنه مثه خیلیا پول زنده ترم کنه، ها؟

براى خودم

1396/09/22 ساعت 12:11

1396/09/20 ساعت 18:52

ما بلاگر ها و بلاگ خون ها حالمون خوبه، فقط همه کنار هم خسته ایم...

همین :دى

من که خوبم، حتى اگه حال زندگى خوب نباشه!

1396/09/17 ساعت 12:45

آخیششش...

بعد مدتها با حال خوب میتونم بنویسم، اینجا که من نشستم حسابى آفتابیه و حال دل منم... 

هیچ اتفاق خاصى نیفتاده تو زندگى، حتى دیروز یه اتفاق خیلی بد دیگه م افتاد که همه هاج و واج مونده بودیم! ولى خب تا کجا مى خوام از خدا انتظار داشته باشم؟ بى خیال شم یه کم به جنبه هاى دیگه ى زندگى نگاه کنم، هوم؟ 


بچه ها، بچه هااا نمى دونید که تولد کى بوده، بعععله تولد خانوم چوپان، جاتون خالى من براش ٧ تا رز قرمز گرفتم و کیک، همینقدر ساااده همه چیز برگزار شد و چقدرم که خوش گذشت... جاى خیلیاتونو خالى کردیم، خیلیاتونو... 


من یه تصمیم تازه هم گرفتم که براش  خیلى باید تلاش کنم اما به نظرم غیر ممکن نمیاد، روزى که یه مرحله جلو تر برم حتما میام و براتون میگم چى بوده و چیا شده... درباره ى جمع کردن پولام براى کاریه! 


دوستون دارم، خیلى خیلى خیییلى :) و همین




جدال با خدا

1396/09/11 ساعت 19:06

مشکل اینجا بود که من نشستم رو به روى خدا، گفتم مشکلمو حل کن...

همونجورى که خودت صلاح میدونى، هرطور که خودت مى خواى فقط حل کن!

بنده هاشو دیدم که میگما، بهش میگن ما اینو مى خوایم!

مگه خدا نیستى؟ پس بده دیگه... 

حالا من با مدارا و در نظر گرفتن محدودیت ها بهش میگم حلش کن، هرجورى تو میگى قبوله فقط حل کن این مشکل کوچیکو که داره از پا درم میاره

نمیشنوه، یا میشنوه و به روش نمیاره... خوب بود منم خواسته هامو به زور ازت بگیرم؟ یه کارى کن چند سال مى خواى رنجم بدى آخه:(؟ 


+ ٩ آذر امسالمم خوب دردم داد، دستشم درد نکنه:)

موش و گربه ^_^

1396/09/11 ساعت 17:31

یه خاطره تعریف کنم و برم، رییس ما یه آدم خیلى پولداره با کلی چک برگشتى که هر روز صبح وقتی میریم سر کار با جماعت طلبکاران مواجه میشیم! 

بگذریم که از این قسمت ماجرا هم کم خاطره ندارم ولى خاطره ى اصلى چیز دیگه ست، اون توضیحات فقط واسه این بود که بدونید وى یه آدم خسته و بى اعصابه... 

چند وقت بود متوجه شده بودیم تو مهمان سراى شرکتمون موش!!! هست، واحد ادارى میره به رییس جان اطلاع میده و قرار میشه یکى از بحثای جلسه ى اون روز باشه و براش راهکار پیدا کنن، اون روز جلسه عمومى تشکیل میشه و نمیشه در این مورد صحبتى بشه... 

و خب همچنان موش ها با ما هم زیستی می کردن(ربطی به کارخونه نداشتا، تو مهمون سرا بودن یه جا تو قسمت دفترى) چند روز بعد که هوا خیلى  هم سرد شده بود و هم اتاقمم نبود من رفتم پایین تو محوطه براى کارى و دیدم جلوى پله هاى ساختمونمون یه گربه ى پلنگ طور ایستاده، اولین بارى بود که اصلا از گربه نترسیدم! چشمتون روز بد نبینه خیلی خسته طور و سلانه سلانه تا دم نگهبانى دنبالم کرد، به نگهبانى گفتم این داره میاد تو!!! عیب نداره؟

گفت نه طفلى بذار بیاد گرم شه...

در و که باز کردم دیدم چه میبینی؟ ٣ تا گربه ى دیگه م پشتمن:)))))

همه اومدن یه گوشه نشستن و من داشتم از فرط هیجان جان به جان آفرین تشلسم می کردم. گفتم بیرونشون نمى کنید؟ 

نگهبانمون گفت نه بابااا مهمونمونن، نگران نباشید:دى 

کارم تموم شد و برگشتم سمت دفتر که دیدم اینا همه دارن باهام میان، دعواشون کردم رفتن جلو ورودى نشستن... چشمتون روز بد نبینه بعد دو روز فهمیدم این گربه ها مال رییسمونن و پیغام داده اینا رو ببرین تو مهمانسرا خودشوم ترتیب موشا رو میدن:))))))))))))) خدااااااى من، شاید باورتون نشه ولى پسره ى ابله اینا رو آورده تو ساختمون که موشا رو بکشن! 

خلاصه اینکه عدو شده سبب خیر و من دیگه اونقدرا از گربه ها نمى ترسم:دى 


1396/09/11 ساعت 01:48

نه نه نود و شش.........

1396/09/07 ساعت 14:50

هشتگِ روزه دارِ خسّـه... 

 حتى پژمرده
ادامه مطلب ...

غلط اضافى

1396/09/07 ساعت 10:07

هى غلط انبار دارمونو گرفتم، سر صبحى غلط خودم در اومد!

نتیجه اینکه به غلطایى که دیگران مى کنن کارى نداشته باشین، به غلطاى خودتون بپردازین


1396/09/05 ساعت 14:48

درسته که دمنوش گل گاو زبون احمدى(همون فروشگاه بزرگ شهرمون!) ربطى طعم گل گاوِ مامانمو نمیداد

اما خوب دلمو گرم کرده بود...

کارانه!

1396/09/05 ساعت 11:14

براتون تعریف کنم یه کم... 

اینجا که ما هستیم ٢ تا رییس کارخونه داره که با هم نسبت نزدیک فامیلى دارن، چند روز پیش که چارشنبه باشه من تو اتاقم تنها بودم و قصد کرده بودم ساعت ٢ برم خونه... ما ساعت کاریمون ٨ تا ٤ه! 

همون حوالى جمع کردن و رفتنم دیدم منشى اتاق رییس زنگ زدن به من با حال بد و استرس که مهندس کجان؟ میتونن بیان دفتر فلانى؟ 

و این شد شروع ماجرا نشون به این نشون که تا شب اینجا دعوا و بزن و بشکن بود بین شرکا، منم که دیدم اوضاع خرابه و نمیشه صحنه رو ترک کرد خونسرد خونسرد نشستم تو اتاقم و آمار فروش هفتگیمونو در آوردم، فایلامو مرتب کردم. یه فایل درست درمون گزارشى طراحى کردم:)))))) وقتى دعوا تموم شد رفتم حیاط سوار ماشین شم که دیدم یا ابرفرض یکی از شرکا ماشیناشو برداشته داره میره خونه(ماشیناشو داده بود راننده هامون ببرن خونه) و دسته آخر ساعت ٩ شب برگشته بود و چادر ماشین و چتر ماشینشم که جا مونده بود برداشته بود و با گریه(!)رفته بود خونه:دى 

تو همون ٤شنبه ى هیجان انگیز از بهداشت هم اومدن بهمون سر زدن و یه ماجراى مسخره و خنده دار و یه مورد  جدى پیدا کردن که نباید می کردن! البته یه موضوع قانونى بود ولى واقعا مورد و مشکل بهداشتى نداشتیم و همینشم خوب بود. 

القصه، فرداى اون روز ما باز اومدیم سر کار و اندکى کار کردیم و کارگرام نشستن به تحلیل دعوا بین شرکا:))) و امروز که یکشنبه باشه مدیراى واحدمون تازه فرصت کردن بشینن تحلیل کنن و ببینن چى کار میتونن بکنن، ضمن اینکه همه از رفتن شریک کوچیکه خوشااالن(من ناراحتم چون حس مى کنم طفلى بوده و میشده جور دیگه اى پیش برن که لازم نباشه اون براى همیشه اینجا رو ترک کنه! مهم تر از اووون من دلم براى تک تک ماشیناى خوشگلش تنگ میشه که زینت بخش حیاطمون بودن:دى)


( تعداد کل: 2219 )
   1       2       3       4       5       ...       185    >>