X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ متروکه...

1396/07/19 ساعت 11:34

رادیو جوان یه پلى لیست دهه ٨٠ گذاشته و من دارم باهاش حسابی خاطره بازی می کنم، اگه شمام میتونید این کارو بکنید.

شاید باورتون نشه ولی من هنوز قرار داد کاریمو امضا نکردم و نمی دونم اوضاع به چه شکلی پیش بره، فقط می تونم همه چیز رو به خدا بسپرم، وضعیت محل کارم بسیار خنده داره خیلی روزها توش دعوا می بینیم اما هنوز به این نتیجه نرسیدیم که شرکت رو ترک کنیم، ماجراى کاریمون هم خیلی بامزه و جالبه... اینش جالبه که ما یه شرکت خصوصی هستیم که قراره با یه کارخونه خصوصی همکاری کنیم و دفترمونم تو حیاط کارخونه اما تو یه ساختمون مجزاست. 

اگر حال داشتید بیاید بگید فک می کنید رییس کارخونه چند ساله ست، مى خوام بیام درباره ش اینجا بنویسم ولی نگرانم شناخته بشه و خب خیلی از مسائل از اسرار ایشونه و نباش راز فاش شه! هوف

هاه خدا...

1396/07/16 ساعت 02:49

توى تخت جا به جا میشم، سرمو از زیر پتو در میارم و به زندگى نگاه مى کنم...

چه روزهایى بهم گذشت، چه رووزهااایى


+ از لذت هاى زندگى؟ همین که صبور خطابم مى کنه

+ میگه همه رازهاى مگو دارن تو زندگیشون، راس میگه؟

عهد!

1396/07/13 ساعت 14:55

به خودم قول بدم...



١. از بی شعورها زیاد ناراحت نشم.

٢. آدمهای خوب زندگیمو کمتر اذیت کنم.

٣. کمتر به پول فکر کنم.

٤. به کسی زحمت خرید چیزی رو ندم(که تو رشت نیست و ندارنش)، یا خودم برم و بخرم، یا در آرزوش بمونم حتی... 

ماییم و صد قصه ی نخوانده...

1396/07/09 ساعت 02:24

مثلا expert choice

1396/07/03 ساعت 08:21

بچه های تهرانی و رشتی

شما کسی رو میشناسید که بتونه Expert Choice آموزش بده؟ خیلی ممنون میشم اگه بتونید کمکم کنید. 


قاطی پاطی های ذهنم

1396/07/02 ساعت 11:03

قبل ترها دیده بودم میگن همه ى آدما وقتی ستوری میذارن منتظرن یه نفر خاص ببیندش! واقعا درک نمى کردم این جمله رو... الان درک مى کنم.

هه...


 
ادامه مطلب ...

1396/07/02 ساعت 01:24

از هفت صبح تا پنج عصر سر کارم(موقتا) وقتی بر میگردم باید بشینم پای کارای پایان نامه م، اگه حالی بهم بمونه یه کم کتاب می خونم تا خوابم ببره... 

روزایی که کارگاه فعاله روزاى سخت تریه، از طرفى من عاشق روزاى پر مشغله م و اون دست روزها بسیار بهم می چسبه... :) 


محل کارم پر از سوژه هاى جالبه و روزانه مینیموم نیم ساعت به هر کدومشون می خندیم و چقدرم خوش میگذره! وقت لازمم که بیام براتون تعریف کنم، علی الحساب اینو ازم داشته باشین که با کارگرهاى ساده و ویزیتور ها کار مى کنم! 

پس تا فعلا:دى 



اولین پست از محل کار:دى

1396/06/27 ساعت 13:13

اینجایی که شاغلم یه شرکت با کلی ثروت و البته بدهیه، اوضاع به طرز ناجوانمردانه ای به هم ریخته ست! 

حال من و ما خوبه، من اینجا وقت اضافی برای کتاب خوندن دارم و این خیلی خوبه، البته که اجازه دارم تو ساعات سر خلوتیم(!) هر کتابی بخوام بخونم، اما چون من آدم بی شعوری نیستم یه سری کتاب مربوط به حوزه ى کاریم تهیه کردم و اینجا اوقات بی کاریمو به خوندن می گذرونم. 

استادم میگه باید کنکور ارشد! میدادی اقلا... حیف توانایی هات نیست؟ 

بگذریم که من توانایی خاصی هم ندارم حالا، ولی اگه هم می داشتم حس می کنم الان توان شروع درس خوندن رو ندارم. 

شماها خوبین راستى؟ :دى

مگى و زندگى جدیدش

1396/06/27 ساعت 01:56

سلام

اول اینکه چرا اینقدر خوبین؟ چرا اینقدر با گم بودنام مدارا می کنین و تا نباشم ایمیل و کامنتاتون به سویم روانه میشه با این مضمون که خوبى؟ نمی خوای بیای؟ وبلاگ جدید زدى؟!

حقیقت اینه که من نه وبلاگ جدید زدم نه حالم بده، اتفاقا خیلى هم خوبم با وجود فشار کارى زیاد، خیلی زیاد اصلا... اما خوبم، راضیم از خدا، اینجورى وقتی ندارم بشینم به نداشته هام فک کنم و خدام بیشتر دوستم داره احتمالا

من همیشه گفتم تو روزاى شلوغ و کارى بازدهیم بالاتر میره، الان تو اوج روزاى شلوغم هستم و شروع کردم به خوندن قرآن روزى یک صفحه! و عهدم رو نشکستم هنوز، باشد که اندکی تاثیرش رو در شخصیتم ببینم به زودى:)

یک صفحه خیلى کمه، اما براى من کاهل خیلى خوبه همینشم...

درباره ى شغل و محل کارم... حقیقتش مایل نیستم توضیحی در این باره بدم، رشت کوچیکه و شرکت ما هم ناشناس نیست، مى خوام بتونم از خاطرات و مشکلاتش گاه گاهى بنویسم پس بهتره اسمی ازش نبرم! بر مى گردم، به زودی...


فردا یه روز تازه ست.

1396/06/19 ساعت 03:11

١. من سالمم :)

٢. متاسفانه یا خوشبختانه بد بودن حال دوستام خیلی میتونه به همم بریزه و در حال حاضر که دو تا از دوستام حال خوبى ندارن خب پر واضحه منم نتونم مثل همیشه م باشم. با تمام وجودم دارم سعی می کنم خوب کنم اوضاع رو... نمیشه اما، دعا کنید برای دوستام... لطفا

٣. میام ادامه ماجرا رو میگم، حقیقت اینه که نوشتم اما قصد داشتم یه بخشش رو حذف کنم و فرصت نکردم این کارو بکنم هنوز و به دلیل رعایت مسائل امنیتی نمی تونم بذارمش اینجا...

٤. قرار بود امروز تهران باشم، به طرز عجیب و غریبی برنامه عوض شد و من حالم بسیار گرفته شد، همچنان امید داشتم تا غروب یهو راهی شم اما نشدم، الانم شبه و مطمین شدم نمیشه برم چون حال دوستم خوب نیست. 

٥. پریسا... 

٦. همین

1396/06/12 ساعت 09:58


امروز ١٢ شهریور بنده ى حقیر شاخ غول را شکانیده و ٦١ کامنت را تایید نمودم، خصوصى ها رو فقط خوندم... ببخشید منو، خب؟ 

میتونید برید جواب کامنتاتونو ببینید:دى

مگى و زندگى جدیدش

1396/06/12 ساعت 01:37

هاه، ببینید کى اینجاس

یک عدد مگى خسّه با ذهنى بس مشغول و مغشوش و اینها... نمى خواستم نصفه بمونه ماجرا و قصد داشتم مختصر و مفید فرداش براتون بنویسم که نت نداشتم و اسیر دندون پزشکى و دکتر پوست و ... بودم، صبح تا ظهرم در حال بدو بدو در دانشگاه! نمازامم آخر وقت می رسیدم بخونم و وقتی می رسیدم اتاقم دیگه روح کی کِیِش نبود از بدن جدا شه و خسگى در کنه :دى 

یه مشت خبر بدم و برم

 ١ کاراى پایان نامه م الحمدلله داره پیش میره و از این بابت بسی خوشحالم

٢ این ماه زیاد کار کردیم و زیادم خسته شدیم، اما بزرگتر شدیم و یاد گرفتیم چى کارا کنیم براى درست کار کردن

٣ از همه براى خودم مهم تره... 


 
ادامه مطلب ...

( تعداد کل: 2189 )
   1       2       3       4       5       ...       183    >>