X
تبلیغات
رایتل

پرسیده بود کى؟

1396/08/28 ساعت 03:15

داشتم میگفتم میدونى چند وقته جوجوق صدام نکرده؟ 


+ پریسام *_*

1396/08/25 ساعت 16:04

گفته تا ٢٤ آذر نهایتا...

یه بار دیگه منتظر میمونم، چون می خوام بهم ثابت شه که نمیتونه، که اگه مردش بود...... 

بگذریم، درد دل بود دیگه! از اونا که به هیچ کس نمیتونم بگم، به شمام شرمم میاد که بگم حتى

1396/08/24 ساعت 20:18

تکه نوشت ها!

1396/08/24 ساعت 13:31

 دوس داشتم می اومد دنبالم و چون مى دونست امروز درگیر کار بودم و ناهار نخوردم، برام غذا میگرفت و تو ماشین توى راه برگشت به خونه مى خوردم... اما نمیاد، یعنى اصلا کسى رو ندارم که بیاد. 

امروزم از ساعت ٥ باید برم و شروع کنم به درست کردن کیک! این یعنی وقت خواب عصرم ندارم طبق معمول:دى

من ٥شنبه ها اجازه گرفتم که نیام سر کار و این خیلى خوبه! اقلا یه روز تمام میتونم برم کارگاه و کاراى شیرین تر کنم *_^ 

— 

تمام امروز خوشحال بودم که فردا لازم نیست قبل ٧ بیدار شم، خبر رسید باید واسه دوره ى آموزشى ساعت ٨ صبح حضور داشته باشم! الحمدلله خواب صبح ٥شنبه مونم اینجورى مالید -_- 

— 

راستى دفتر مدیر کلمون دیوار به دیوار اتاق منه و امروز جلسه بود که اینجا نبود و خب واسه همینم من تنها بودم.

اینجا هنوزم چراغى روشنه؟

1396/08/24 ساعت 09:45

بعد مدتها تلاش براى اشک ریختن و هى ناکامى! امروز تا جا داشت تو شرکت اشک ریختم و خب اینم از مزایاى تنها بودن در اتاقه... اینجایی که من هستم یه سالن بزرگه و سه تا اتاق

و من تو این سالن بزرگ و سه تا اتاق خالى تنهام و خیلی احساس غریبی دارم، خدایا بنده هاتو بیشتر ببین، چجورى اینو بخوام ازت؟ 

مى خواستم امروز کسى رو با خودم بیارم شرکت که اقلا یه آدم نزدیکى هام باشه اما فک کردم کار جالبى نیست، خلاصه ش اینکه من حالم خوبه فقط تنهام

شما ها چى مى کنید این روزا؟ سلامتید؟ تنهایید؟ نیستید؟ 

٥١ کامنت دارم، اما جدیدا رو تایید مى کنم الان...

خود سانسورى!

1396/08/16 ساعت 22:10


راز مگو درباره ى خودم


 راستى دوست رشتى دارم اینجا؟ ساکن اینجا؟ اگه بله دستا بالا که من سوالمو بپرسم عزیزانم
ادامه مطلب ...

بى جون و امیدوار

1396/08/16 ساعت 21:58

مى دونى؟ من جاده انزلى رو دوست داشتم، چون تو روزاى خوبم زیاد ازش گذر کرده بودم... 

حالا سالهاست که از اون روزها میگذره و  من روزای زیادی رو از بالای ساختمونمون به ماشیناى در حال گذر نگاه مى کنم، یعنى تو این ماشینای رهگذر کسى هست که حال دلش مثل حال دل اون روزاى من باشه؟


اوج هیجان روزهاى من...

1396/08/16 ساعت 21:54

مثلا اینکه دل خوشى و تنوع روزات بشه اینکه تو راه  محل کارت حدس بزنی امروز که میرسی کدوم یکی از ماشیناى رییست زیر سایه بون پارکن؟


حرفایی که اگه به کسی نگم رو دلم میمونه!

1396/08/10 ساعت 13:13


اینکه مدیر فروشمون بى ادبه اصلا براى من مهم نیست.

اینکه من باید با یه فاکتور زن کم سواد کار کنم اما خیلی مهمه... 



قهر نکنید با هم، قهر بده:(

1396/08/02 ساعت 17:11

قهر بودن با آدما ازم انرژى مى گیره و به همین جهت همیشه تلاشم رو می کنم که مشکلات رو به هر نحوى مرتفع کنم یا اگه لاینحل به نظر میاد تمام تلاشم رو می کنم که فراموش کنم و رابطه م رو با اون آدم حفظ کنم. 

 
ادامه مطلب ...

وبلاگ متروکه...

1396/07/19 ساعت 11:34

رادیو جوان یه پلى لیست دهه ٨٠ گذاشته و من دارم باهاش حسابی خاطره بازی می کنم، اگه شمام میتونید این کارو بکنید.

شاید باورتون نشه ولی من هنوز قرار داد کاریمو امضا نکردم و نمی دونم اوضاع به چه شکلی پیش بره، فقط می تونم همه چیز رو به خدا بسپرم، وضعیت محل کارم بسیار خنده داره خیلی روزها توش دعوا می بینیم اما هنوز به این نتیجه نرسیدیم که شرکت رو ترک کنیم، ماجراى کاریمون هم خیلی بامزه و جالبه... اینش جالبه که ما یه شرکت خصوصی هستیم که قراره با یه کارخونه خصوصی همکاری کنیم و دفترمونم تو حیاط کارخونه اما تو یه ساختمون مجزاست. 

اگر حال داشتید بیاید بگید فک می کنید رییس کارخونه چند ساله ست، مى خوام بیام درباره ش اینجا بنویسم ولی نگرانم شناخته بشه و خب خیلی از مسائل از اسرار ایشونه و نباش راز فاش شه! هوف

هاه خدا...

1396/07/16 ساعت 02:49

توى تخت جا به جا میشم، سرمو از زیر پتو در میارم و به زندگى نگاه مى کنم...

چه روزهایى بهم گذشت، چه رووزهااایى


+ از لذت هاى زندگى؟ همین که صبور خطابم مى کنه

+ میگه همه رازهاى مگو دارن تو زندگیشون، راس میگه؟

( تعداد کل: 2199 )
   1       2       3       4       5       ...       184    >>