X
تبلیغات
رایتل

دلم براش تنگ شد، مهمونمو میگم...

1396/03/05 ساعت 03:34

یک تکه از قلبم پیش شماهاست که خوندمتون، که خوندین منو...

1396/03/04 ساعت 22:39

یه روزى هم بود که گوشى داغونم به سختى به اینترنت وصل میشد، یادمه یه شارژ ٥ تومنى خریده بودم، اگر اشتباه نکنم حوالى سال ٨٥ بود... وبلاگ مادر جوانى رو مى خوندم که ساکن ژاپن بودن و اسمشون بیتا بود، اسم پسرکشون رو به یاد ندارم، اسم باباش اما نادر بود به گمونم... 

مى گفتم، یه شب وقتى گوشى به دست خوابم برد تا صبح همه ى شارژم تموم شده بود و من خیلى غصه خورده بودم براش... خیلى 

 


ادامه مطلب ...

همچو آرامشى

1396/03/04 ساعت 22:32

الان حالش خوبه، بابا رو میگم

1396/03/04 ساعت 10:27

متنفر از بوى تزریقات...



+ تا صبح با پدر در بیمارستان... 

دوستِ خوب خیلى خوب است، دوست هاى خوبى براى هم باشید:دى

1396/03/02 ساعت 20:37

همه قبل اومدن مهمون خونه و اتاقشون رو تمیز می کنن، من بعد رفتن مهمون... 


چه روزایى بود...

1396/03/01 ساعت 19:23

یه روزى هم بود که من بى هویت و بی نشون وبلاگ مى نوشتم، اگه ازم می پرسیدن رشتى هستى؟! فکر مى کردم به راز بزرگ زندگیم دست یافتن و دممو میذاشتم رو کولمو وبلاگمو می بستم. 

 
ادامه مطلب ...

1396/03/01 ساعت 02:35

عجیب اما واقعى...

 
ادامه مطلب ...

ذهن شلوغِ طفلیم

1396/02/30 ساعت 15:41

همیشه می مونم که چجورى باید برخورد کنم تو اینجور شرایط... 

هر بار به اون کلمه مى رسید و اشتباه تلفظ مى کردش من یک بار دیگه آب دهنم رو قورت مى دادم و خودم رو آماده مى کردم براى گفتنش، اما اون روز تموم شد و من نتونستم بهش بگم، حتى فکر کردم اى کاش با ایمیلى ناشناس اشتباهش رو بهش گوشزد کنم... اما فکر کردم بدون شک مىفهمه ایمیل از طرف منه و باز پشیمون شدم، نمى دونم واقعا یک رابطه رو چجورى باید پیش برد. 

من آدم اشتباهِ همه ى رابطه ها هستم، رابطه ى دوستانه با دوستم، رابطه ى پدر و دخترانه، رابطه ى خواهرانه حتى و در نهایت رابطه ى شاگرد و استادى! 

---

استادم به دوستش گفته بود من غلط گیر خوبى هستم با اینکه من هیچ وقت غلطش رو نگرفته بودم. اون روز من به دوستش گفته بودم استاد درست گفتن، اما من که هیچ وقت غلطشونو نگرفتم اینو از کجا فهمیدن یعنی؟ 

(حالا که این خاطرات رو می نویسم بارون گرفته، ولى من هیچ کسى رو دور و برم ندارم که بهش بگم صداى بارونو می شنوى و هیچ کسى رو ندارم که براش صداى بارونو بفرستم و اون ذوق کنه)

--- 

استاد دوران کارشناسیم رو دیدم، ازم دعوت کرد برم تو کلاس شاهنامه ش بشینم و من مشتاقانه پذیرفتم، زنگ زدم به استادم که باهاش همکارى مى کنم، گفتم باید برم جایى که واجبه و گفت برو ولى زود برگرد، اون روز یکى از بهترین روزاى عمر من بود. روز پیچوندن کارام و رفتن به کلاس شاهنامه، هاه... 

شاید واقعا در حق خودم ظلم کردم با انتخاب اون رشته، هوم؟ 

استادم میگه تو خیلى راحت با فلان قدر درس خوندن دانشجوى رشته ى فلان میشى همین امسال، من میگم امکان نداره دیگه کنکور بدم و اون غصه مى خوره از کله شقىِ من

--- 

دلم عجیب تغییر مى خواد، تغییرى که نمى دونم چطور ممکنه ایجادش کنم... 

٨٨ ى که هرگز بر نمى گرده...

1396/02/30 ساعت 04:49

یاد سال ٨٨ میفتم، مدام... 

گذشته از اتفاقات انتخاباتى، یعنى راس راسى ٨ سال از اون روزا گذشته؟ خداى بزرگ من، چه روزاى شیرینى داشتم اون روزا، در پس تلخى هاى ظاهرى...


جهانگیرى و روحانى و همین!

1396/02/27 ساعت 20:40

#عاشقانه

1396/02/26 ساعت 04:51

استادانه منو به فکر وا داشت.

1396/02/26 ساعت 04:27

امروز صبح تا عصر نبودم، یه مقاله ى جالب پیدا کرده بودم و نشده بود تا آخر بخونم، گذاشتمش رو میز استادم...

با حالت دلخورى پرسید چرا خودم پیداش نکرده بودم اینو؟ با دلخورى بیشتر گفت اصلا روش تحقیقش چى؟! یعنى نباید به ذهن خودم مى رسید؟

با خودم فکر کردم کاش ازش یاد بگیرم، کاش این همه از خودم انتظار داشته باشم، کاش کمتر تنبل باشم.

( تعداد کل: 2108 )
   1       2       3       4       5       ...       176    >>