یه خونه ى قدیمى و متروکه، تو خیابون منظریه

1397/06/06 ساعت 01:59

میرسیم جلوى یه خونه ى قدیمى، ماشینو پارک مى کنه و ازم مى پرسه آیا دوست دارم توى خونه رو ببینم؟

یه کم این پا و اون پا مى کنم و میگم شاید خونواده راضى نباشن، میگه از دید من ایرادى نداره... در و باز مى کنه و پله ها رو دو تا یکى بالا میره و چراغ رو روشن میکنه

خونه بوى نم و نا میده، از ته دلم نفس میکشم... جلوى در یه ظرف قدیمیه، میگه این مال مامان بزرگِ مرحوممون بوده، میگه عمو وقتى خیلى جوون بود میره آمریکا و تو دانشگاهِ ایکس مشغول به تحصیل میشه، دانشجوى دکترى بوده که پدربزرگ از دنیا میره... عمو بر مى گرده ایران و دیگه هرگز بر نمیگرده، اما تا آخرین روز عمرش سوداى آمریکا داشته... میپرسم عمو در قید حیات نیست؟ آه میکشه و میگه نه دیگه هیچ کس تو این خونه زنده نیست.

طبقه ى بالا، در رو باز مى کنه و کفششو در میاره، یه دست مبل  استیل که حداقل متعلق به ٣٠ سال پیشه گوشه ى پذیراییه... چراغاى لوستر سوخته نور بى جون هال به پذیرایى میتابه

مجله ها و کتاب هاى قدیمى رو میبینم و میپرسم اجازه دارم نگاهشون کنم؟ شونه شو بالا میندازه و یکیشونو میده دستم... با خودم فکر مى کنم یعنى چقدر خاطره از اینجا داره، چشمم به عکس جوونیاش  روى طبقه ى وسط کتابخونه  میفته، خجالت مى کشم دستش بزنم ولى جلوتر میرم و نگاهش مى کنم... میگه جوون بودم، نه؟ روم نمیشه تایید کنم حرفشو، فقط لبخند میزنم.

نزدیکم میشه و دستشو رو شونه م میذاره، میپرسه دوست دارم اتاق خواب ها رو ببینم؟ بدون اینکه منتظر جوابى باشه میره سمت یه در که تو انتهایى ترین نقطه ى خونه ست، دنبالش میرم. رو یه نقطه مى ایسته و میگه همینجا تخت من درست اینجا بود. اتاق پره از کتاب، ازش میپرسم این کتاباى قدیمى انگلیسى مال خودشه؟ ازش میپرسم تو این اتاق که اندازه ى پذیراییه تنها بوده؟ میگم من از اتاقاى بزرگ خوشم میاد، میگه اینجا مال تو... میخندم. 

ازش تشکر مى کنم که اجازه داده همه جا رو ببینم، یه بار دیگه از ته دل نفس میکشم و بوى خاک و نا رو تو سینه م میبرم. ازم میپرسه مگه این بو رو دوست دارى؟ میگم آخه بوى قدیما رو میده، شاید دیگه هیچ وقت به هیچ خونه و اتاق اینقد قدیمى دعوت نشم... بذار یک بار دیگه هواشو نفس بکشم. 





نظرات (6)
1397/06/12 ساعت 06:37
چ خوووب ک برگشتی و داری دوباره مینویسی....اینجا منو یاد وبلاگم میندازه ک انداختمش دور اون موقع ها مجرد بودم و توی ی دنیای دیگ...هی روزگااااار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مری یادمه تو رو... هاه
دختر متاهل شده
1397/06/09 ساعت 15:48
به به بیدین چه کُری آپ بوکوده :دی
خوش واگردستی :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واى یک لذتى داره خوندن کامنت رشتى که نگو و نپرس
خدا نصیبت کنه آسوکا
1397/06/08 ساعت 18:15
چه خوبه الان که پس از زمان زیادی میام اینجا ، بوی کهنگی و نا نمیده وبلاگت و هنوز می تونم بخونمت.
دلتنگم. برای روزایی که می نوشتم. می خوندم و ...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
میبینى؟ چه دووور شدیم از اون روزا... آخ آخ
خوشالم اینجایى شادوماد
1397/06/07 ساعت 15:16
حس جالبی داشت این پست.
هم غمگین بود هم خوشحال، هم جدید بود هم قدیمی

مواظبه خودت باش مگهان بانوی من
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:) هوم ندا... براى منم حال عجیبى بود.

ممنون مهربونم
1397/06/06 ساعت 17:49
مگی:))
خیلی خوشحالم ک نوشتی ...
بنویس برامون ...
لطفا:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصلا باورم نمیشه بازگشتم اینجور مورد استقبال واقع شه
1397/06/06 ساعت 15:40
همیشه ادم وقتی به اینده میرسه دلش هوای گذشته رو داره. و ناگهان چه زود دیر میشود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد