تصاویرى از زندگى...

1396/11/28 ساعت 19:17

با هم حرف میزدیم، اون پرونده هاشو زیر و رو میکرد دنبال یه فاکتور و من تو سند زدن کمکش مى کردم... 

+کد فلان  محصول رو حفظى؟ 

_بزن ٤٣٨... 

خب میگفتى، این یاروهه بازاریه؟ 

+آره بازارى...

_وقتى میگى بازارى همش تصور مى کنم تو بازار وایساده و ماهى میفروشه... 

چشامو میبندم و تصور مى کنم دختر یه ماهى فروش بودم، یا زن ماهى فروش و خنده م میگیره... بهش میگم فک کن بابا ماهى فروش بود، اینجورى به نظرت ما هر روز ماهى سرخ شده ى برشته داشتیم واسه ناهارامون؟ 

میگه اگه بابا ماهى فروش بود ما الان همکار هم نبودیم، خیلى بد بود اونجورى؟ بهش فکرم نکن... جاش بیا فردا بعد ساعت کارى دستتو بگیرم ببرمت بازار و به ماهى فروشا پیشکشت کنم، خوشبختشون مى کنیا، مطمئنم 

میخنده، میخندم... 

فاکتورشو پیدا مى کنه، سند زدنامو تموم مى کنم و با هم میریم براى ناهار


+ نعمت داشتن همکار خوب، تو روزاى خیلى شلوغ و خسته ى کارى

 

 دیشب همش ١ ساعت خوابیدم، بیدار موندم و یاد دوران جهالت کردم، بیدار موندم با کتاب و گوشیم... 

احساس مى کنم زنده تر شدم، خدایا ممنونم ازت

نظرات (4)
1396/12/14 ساعت 05:24
آره خب هیجان انگیزه یکم:)
ماهی های جنوب :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خداى من، خداى من... بمون به لینکام اضافه کنم دختر صیاد جنوبى رو
1396/12/13 ساعت 05:23
بابای من صیاده ولی ما خیلی کم ماهی می خوریم، جریان همون کوزه گر و کوزه شکسته ست دیگه :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خداى من، باباى صیاد داشتن خیلى باید هیجان انگیز باشه...
صیاد ماهى هاى شمالى یا جنوب؟
1396/12/02 ساعت 16:20
بازاریه؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره بازاریه
1396/11/29 ساعت 00:15
انشاالله تو کارت همـیشه موفق باشی (:
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلى ممنون دختر خوب:)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد