زنى که زیاد کار مى کرد و کم مى خوابید و معناى عشق رو فراموش کرده بود.

1396/09/26 ساعت 11:16

 خوب و خوشم با خودم و اتفاقاى دور و برم، همین تنهایى بودنا و زمان نداشتن براى کسى... 

ترسناکه اما فعلا همینه که هست! یکى دو تا هدفم تعیین کردم که مثلا خیر سرم براشون تلاش کنم و تلاش براى اونها یعنى حداقل یک سال کار زیاد... :دى


 



فقط اومدم بگم من خیلى سال پیشا، خودمو زنى میدیدم که زیاد کار مى کنه...

بعد از خدا که پنهون نیست از خلق خدا چه پنهون، آرزو مى کردم وابسته ى هیچ مردى نباشم و هر چیز در میارم از زور بازوى خودم باشه... حالا اینطور شده، من خیلى خیلى کم احساس تمایل به تاهل رو تو وجودم پیدا مى کنم. 

و از هیچ نظرى احساس نیاز به هیچ آقایى رو تو وجودم ندارم، حتى دیگه دیدن بچه هم جونمو میگیره(این شروع حس بدم به بچه دست خودم نبود، یه اتفاق دردناک باعث شد دیگه دلم بچه هم نخواد) 

خب حالا من شدم دخترى! در آستانه ى ٢٧ سالگى، بى هیچ حسى به هیچ مردى و باورم شده اینکه تنها طى کردنِ مسیر کم دردسر تره، یا اقلا خدا براى من اینطور خواسته که همه ى میلم رو اینقدر یکباره ازم گرفته... 


نظرات (1)
1396/09/26 ساعت 11:22
سلام
اتفاقی وبلاگ شما را خوندم
فکر کنم به وقتش که برسه و اون مرد مورد نظر را ببینید حس خاصی توی شما بوجود میاد که تا حالا نداشتید.
شما دیر عاشق میشید ولی اگر بشید حتما عشق واقعی نصیبتون میشه.
امتیاز: 2 0
پاسخ:
چه اتفاق جالبى
رهگذر ها خیلى خوبن، ممنون از حرفاى تسکین دهنده تون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد