X
تبلیغات
رایتل

میم و آن دیگران...*

1395/07/10 ساعت 18:16

شب ها به رسم همیشگی قهوه می آورد برایمان، می گویم من قهوه شناس نیستم و نبودم هرگز... اما قهوه های خانه ی مادربزرگ یک چیز دیگرند، نمی دانم چرا... هیچ وقت نفهمیدم کدام ترک است و کدام فرانسه؟ حقیقتا لذتی هم نداشت برایم دانستنش و پیگرش نبوده ام.

یک جرعه نوشیدن قهوه و رفتن به فکر... این عطر مرا یاد آن کافه ی واقع در تهران می اندازد، چقدر کافه های تاریک و مخوف را دوست دارم در تخیلاتم و در حقیقت هرگز پایم را چونان جاهایی نمی گذارم. چه می گفتم؟ هان از عطر قهوه می گفتم که مرا پرت کرده به آنجاهای دور... 

قهوه ام که تمام می شود، با صدای پیر زن میهمان آمده از تهران به خودم می آیم، آمده دیدن ثریای سفید... ثریا نام مادربزرگم است. دستش را سمتم دراز کرده و می گوید می خواهم فالت را بگیرم مگهان کوچک و من می خندم. برای اینکه بی احترامی نکرده باشم فنجانم را به دستش می دهم، نگاه می کند و چند کلمه خزعبلات فالگیری عمومی تقدیمم می کند، مثل گفتن از سفر مجردی که خبر های خوبی پشتش است. مثل گفتن از دلگیری از دنیا و آزردگی خاطر این روزها... مثل گقتن از اتفاق های خوب پشت یک اتفاق بزرگ بد

در آخر می گوید دو مرد مصرانه پی ت می دوند دختر، چرا بهشان اعتنا نمی کنی؟!

لبخند تلخی می زنم و می پرسم تا کی و کجا پی من می دوند؟ یک روز؟ دو روز؟ عاشق فقط بابا نادرم، که از ثریایش دست نکشید تا روز مرگ

آنها بی دلیل پی من می دوند، فردا خسته خواهند شد. اصلا از کجا معلوم پی من می دوند؟ شاید مسیرمان یکیست و به ناچار پشت من حرکت می کنند. سری تکان می دهد و فنجانم را پایین می گذارد و سکوت می کند... احتمالا من هیچ شبیه دخترهایی نیستم که تا به حال فالشان را گرفته

او هم فهمیده دیگر باور نمی کنم هیچ چیز این دنیا را، وقتی خودم را باور ندارم چطور آن دیگری را باور کنم؟ چطور میم ها را باور کنم؟ 


* اثر محمود دولت آبادی (عنوان از کتاب است)

* دوستان بی شک نوشته ی بالا از جناب دولت آبادی کبیر نیست. 

نظرات (5)
1395/07/12 ساعت 23:53
عه:|
آها عنــوان واسه محمــود دولت آبادیه
ببخشید درست نخــونده بودم نکته ی اولی که اشاره کــردین:(
#بازم میگم خیلــــی زیبا گفتین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله عزیزم، درود :))
عنوان از کتاب قشنگ ایشون برداشته شده، خیلی خیلی لطف داری
1395/07/12 ساعت 23:01
متن رو فک کــردم خودتون گفتین:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خودم نوشتم خب عزیزم:) درباره ی قهوه و خانواده ی خودم و داستان هم حقیقیست.
1395/07/11 ساعت 00:43
فقط مگهان می تونه پست نظرخواهی بذاره و کامنت دونیش رو ببنده :دی
+ سروش حبیبی چیز بد ترجمه نمیکنه. مطمئنن کار خوبی انتخاب کرده.
+ چرا بهشان اعتنا نمیکنی؟ :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من نیم ساعت خندیدم به این کامنت
اصلا خیلی خیلی ممنون از نظرتون:)) آخه هررر بار از این پستا میذارم میان میگن ما نخوندیم و من هی فک می کنم نظر دادن بعد میبینم پاسخ خیر هست. به این دلیل بستم:دی
1395/07/10 ساعت 22:37

اول فکــر خودم خـودتون گفتین:)
خیلی زیباس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چی رو خودم گفتم عزیزم؟
1395/07/10 ساعت 22:30
خیلی کتاب قشنگیه
خیلی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:) دوست کتابخوان من
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد