X
تبلیغات
رایتل

دلم برای متین ترین آدم* هستی تنگ میشه

1395/07/06 ساعت 16:43

تصورش هم ممکن نبود...

تصور اینکه حامد بمیره، تصور اینکه عمه تنها شه، تصور اینکه دختر عمه ی مامانم که دوست و هم بازیمون بوده بخواد برای همیشه از ایران بره، که با پسر عمه بره، که هی عمه ها تنها تر شن و هی ما پابند تر به این شهر لعنتی که داره همه ی آدما رو ازمون میگیره، هر کدوم رو به نحوی... 

ای کاش وقتی کوچیک بودم تصمیمشون رو گرفته بودن و از این شهر رفته بودیم. من خیلی وابسته به آدمهای دنیام میشم، و این شهر نامرد تک تکشون رو داره ازم می گیره و من فقط می تونم نگاه کنم، می تونم تنهای تنها بشینم تو خونه ی بابام و نگاه کنم. 


+ نمی رسم رمز بدم،شاید یه کاری کردم که نیازی به دادن رمز نباشه


نظرات (2)
1395/07/08 ساعت 11:02
سلام مگی
میخوایی بری؟
رمز چرا؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
نه من جایی نمی رم؛)
1395/07/06 ساعت 19:55
سلام(: مگهان❤
خوبی؟؟
امیدوارم حالت خوب باشه عزیزم(:
میسپارمت به خداوند بزرگ❤
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد